Tuesday, June 19, 2007

And that's the story of our own corpse bride


فقط انقدر رسیده ایم که من دامن مهمانی های خواهره را بدزدم که گلهاش با لاک های سرخ عروسیم جور
فقط انقدر رسیده ایم که من با دامن سفیدم و گلهاش ، آب لیموها را و یخ را و شکر را و آب را مخلوط کرده ام
فقط انقدر رسیده ایم که شربت آب لیمو برود روی میز هال
تلویزیون روشن شود ، آبی ِ میان اینور دنیا و آنورش
. می لرزد . می لرزد ؟ . می لرزد
کمی به توصیه ی خواهرک ایستادگی در چهارچوب در ، که بعدا تذکر دادند چارچوب اشتباه را گزیده بودم
بعد می زنیم بیرون .. همان طور که من فریاد زنان به دنبال موبایلم و دوربینم هم که شارژ ندارد . بگذار بماند
و کیف پول هم که هست توی جیب
اولین چیزی که برداشتیم اینها نبود اما . کلید بود . یعنی که برگشتی هست
همسایه ها که کم کم زیاد می شوند
ما برمی گردیم .. هنوز آنقدر نرسیده بودیم آخر که شربت آب لیمو برود توی لیوان ها و بعد لب ها و بعد تن
موزیک . آب ِ لیمو . من مرگ نمی خواهم . امروز نه . حالا نه
می رویم بستنی بخوریم . هنوز آدم ها توی کوچه
همکلاسی روزهای دور زنگ می زند که قرار کاری و انگار نه انگار و مدایح بی صله هم
شب . تلفن و پیغام که ماه زیباست
شال و کلاه و پشت بام و زهره ی به مهمانی ماه رفته
. شهر زیر پاهامان . آن همه نور . آن همه آدم
سر اپیزود ژولیت بینوش پغی ژوتم .. اشک
من مرگ نمی خواهم . امروز نه . حالا نه

3 comments:

ئه سرین said...

دیید چه خوشگل بود ماه کنار زهره؟
انگار اینبار جستیم!
و گسل ِ تهران نبود و ماه بود و زندگی

الهام said...

دیدی بعضی وقتا آدم دودستی می چسبه به زندگی؟ دیگه م مهم نیست که چقدر تلخه یا بده یا زشته یا هر چی... مهم اینه که تو دو دستی چسبیدی بهش!

maryam.s said...

خیلی قشنگ بود...من و شبنم در حال چرخ بودیم و بچه مون خواب!نمیدونستیم اونی که پشت ماه ژست گرفته بود زهره بوده!من سه پایه نداشتم...شبنم هم با موزیک های انتخابی من حال نمیکرد!اونی هم که این حرفها رو میفهمید تهران نبود