Monday, June 04, 2007

پای در پای ِِآفتابی بی مصرف که پیمانه می کنم

خانه ی مان که نصفه
شهر که می گویند در سکوت مرگ
من که پرده ها را کشیده
همه جا که تعطیل
زردک های آدم ها که خاکستری چشم بسته
هیچ کس هم که جدی نگرفت برویم مرقد مطهر عکاسی از آدم ها

شوهرم لابد که دل سرد شده از من
یک روز آمد عکس های من را دیدیم
یک روز آمد عکس های او را دیدیم
و امروز حتی خبر هم نگرفته ایم از هم
عکس زیادی هم نمانده برای دیدن

من البته امیدوارم
همین امید است .. همین ایمان به بهبودی اوضاع
همین رویابافی های ابلهانه ام
که این رخوت ها می شوند هجویه ای از زندگی و می شود که تابشان آورد
من امیدوارم ، هنوز .. من ، هنوز امیدوارم
شاید فردا آدم ها یادشان افتاد می شود معاشرت کرد
شاید فردا آدمی پیدا شد که حرف دیگری می زد
شاید فردا پرده را باز کنم
بنشینم با مستطیل آفتاب ِ روی زمینم به بازی .. مثل این زن

همین شهر ساکت ماتم زده است که باید ازش گریخت
که باید ساعت های ترافیک راه های احمقانه را پذیرفت
و گریخت
حتی اگر تمام زندگیت تعطیلی باشد
که فکر کنی وقت دیگری می گریزم ، وقت دیگری از شلوغی می گریزم
از شلوغی نباید ... خلوت خاکستری است که باید ازش حذر کرد
سفر باید کرد
و هیچ به دنبال حضر نبود

6 comments:

غزال said...

همین امروز گوشه ی کتاب ِ قلم چی نوشتم :
سفر # حضر

تو هم ؟

غزال said...

تو هم هاپر ؟
همانقدر آرام و خفته و صبح ِ زود ِ یک روز ِ تعطیل ؟

یا هر چه ...

غزال said...

مامانه برای روزهای × الله خمینی مان 10 ـ 20 تا فیلم ِ ایرانی آورده که فکر هم کرده بنده ی خدا چقدر بیکار باید باشیم . 20 روز و خرده ای مانده و من هم که اصلا آمادگی و اینها ندارم :دی

تو هم فیلم می دیدی خوب :دی

× این واژه کپی رایت دارد ها

shafagh said...

با ایده رفتن و سفر موافقم
از هرچه که آدم رو از خودش گریزان می کنه باید گریخت شاید روزی برسه که آدمها بدون نقاب با هم معاشرت کنند

الهام said...

ای توی روح این تعطیلات چرند که همه جا سوت و کور می شود .. آدمیزاد به زنده بودن خودش هم شک می کند!

Line said...

ahhh!! hey man in safro baz mikonam lenge bimasrafe aftabetoono mibinam. hadeaghal aks az akkase irani ebzarin dava she yekam bekhandim