Sunday, June 10, 2007

با سایه ها جهان را طرح می ریزم


حاصل آن تعطیلی ها شد دو انگشت بخار سوز و شست رنده شده ی دست راست
و اشاره ی تیغ خورده ی چپ
و سرانگشتان نازک شده
که شست رنده شده است که ترمیم نشده هنوز
و آخرش هم همان شوهرمان بود که رسید و شد فریادرس پانزدهم خردادمان

دست هام ولو می شوند روی کیبورد و فشارشان نمی آید
انگار آنها هم جاست وانا لی
چشم هام خیره می شوند بی دیدن
وقفه های زمانی تک تک سلول هام را گرفته


انسان برای انواع استفاده به دنیا می آید، لطفاً به کارتان ادامه بدهید
روزی غصه خواهم خورد که به درد سوء استفاده هم نخورم



این نوشته سرشار از وقفه است
انگار که قرار نیست پست شود
هر روز باز می شود
و نای تمام شدن ندارد که می ماند ناتمام
تنها وسوسه ی فرستادنش
بلاگری است که حالا راه نمی دهد


مرز خشك و تر اينقدر واضح بود ؛ كه انگار با اره بريده‌اند ؛ و با حوصله سوهان زده‌اند
.وقتي هنوز حلقه‌ام زير باران بود ؛ ناخنم به ساحل رسيده بود ؛ و من لبه‌ي ابر را روي‌انگشت مي‌ديدم



روی چمن های میدان هفت تیر
تمام زن بودن را قی کردن
بی هیچ حسی از ناخوشایندی
کلمات بی نوا
کلمات تهی بی نوا
بی هیچ منبعی از احساس که آبش را خورده باشید
بی هیچ تکانی از خاطره
بی ریشه تر از چمن هایی که دست هام بیرونشان می کشند ، از سر بیهودگی

1 comment:

shafagh said...

دلم ريش ريش شد از بلايی که سر دستت اومده

کلمات را از جلوی تابش آفتاب بردار تا خشک نشوند
جای اين کلمات آب کشيده تو خشکبار فروشی هايی است که با احساس ساختگی و مزه ای بدور از خوشمزه گی دنبال مشتری ميگردند...