Wednesday, March 10, 2010

این شرط وفا بود که بی‌دوست، بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم



تلبنارکُنِ تاخیر‌دار که منم، روزانه‌هام را دارم می‌نویسم، باورم نمی‎شود ان‌قدر کم بودن روزهایمان را

فایده‌ی این همه‌دانسته‌گی می‎شود خبری که این‌همه زود می‎رسد به من، یک ربع بعد از نیمه‌ی شب، در کمینِ خواب هستم، و خبر بد می‌رسد، و من تا صداش را بشنوم می‌لرزم و تا بعدترش هم... بخوابم اگر خوابِ گیرندگان را می‌بینم، بازگشتِ کابوس‌ها

فردا صبحِ زودش لباس می‎پوشم، می‎روم پیِ او، کجا؟، نمی‎دانم، هیچ‌کس نیست که جوابِ من را بدهد، من را راه نداده‌اند توی بازی‎شان، بازیِ دردناکشان.. گوش‎به‌زنگ می‎نشینم........ حنیف شده، خبر از خودش می‌دهد گاهی،کم؛ اذنِ دخولِ من را در بازی اما نه

فایده‌ی این آشکاره‌گی می‎شود همه‌ی این آدم‌ها که سراغ از من می‌گیرند، که دل می‌دهند به نگرانی‌هام، از هر طرفِ دنیا

روز سوم آغاز نشده، خبرِ خوب را می‎گیرم، زودتر، زودتر از پخشِ عمومی.. آن‌شب خبر می‎شود غصه تمام کنمان، از فرداش دوباره حواسمان جمع می‎شود که هنوز سر نیامده دورانِ بد

یک هفته گذشته، من را نمی‌بیند، شب‌ها چنددقیقه‌ای من، او و تصورِ حضورِ برادرِ ارزشی با هم تلفنی صحبت می‌کنیم، من جز که ای‌وای ازم برنمی‌آید
_

داشتیم از گندوگهیِ روابطمان می‌گفتیم، با کسی دیگر، اعترافِ من که چه مدت‌هاست نبوده‌ام در یک رابطه‌ی بسته، درک ندارم از بعضی واژه‌ها، یکی‌ش خیانت، حد ندارم براش، یعنی دستِ کسِ دیگر را بگیرم می‎شود، یا بروم توی بغلش، یا بوسیدن، یا که خوابیدن؟، نمی‎دانستم

این چندروز اما رساندم به جواب؛ آن‌وقت که دلم نبود به هیچ‌کار، یک دوست (ریشه‌دار و قدری هم عاشق و کلی رفیق)، اصرار داشت به دیده‌شدن، برای همدلی، نمی‌خواستم همدلی‎ش را، گفتم، گفت پس برعکس، که من بشوم خاصیت‌دار برای رفیقم، حالا که انقدر مشتاق است دیدنم را، نوشتم آخه من الان دلم فقط می‌خواد برای یکی خاصیت داشته باشم، آن‌وقت فهمیدم می‎شود که این کلمه‌ی وفا-داری برای من هم جسمیت پیدا کند، که در مفهومش جسم نیست و تنانگی که مطرح فقط، این است که دستت اگر نمی‎رسد به دلِ آن یک نَفرَت را شاد کردن، نتوانی و نخواهی هم که دلِ کسانِ دیگر را؛ که بخواهی تمامِ همّ‌ات را بگذاری برای آن یک نَفَرت آن‌وقت که در رنج؛ بعد دیگر از خودم و کم‌دانشیم به مفاهیمِ دونفره نترسیدم، از مبادا از پسش برنیایم‌ها
__

گفته بودم راهِ سبزِ امید را ما زندگی می‌کنیم، داشتیم به جابه‌جای شهر یاد می‌دادیم مهربانی-کردنِ هویدا را، قرار بود راه بیاید با ما این شهر؛ حالا من با یک ایل –که او در میانشان نیست- می‌روم پردیسِ ملت و یارِ دبستانی هم نمی‌خوانم بلند.. و با بعضی آدم‌ها بدرفتاری می‌کنم و به آنها می‌گویم که دوستشان ندارم و شال‌گردنِ زیبای تازه‌ام را جا می‌گذارم توی سینما بس که حوصله ندارم

دلِ پستی-بلندی‌های پردیس اما برای یواشکی‌های ما تنگ نمی‎شود؟