Sunday, March 18, 2007

when I kill a mosquito I'm like Godzilla. When I kill a fly I'm like Bruce Lee


کرده اندش قهرمانشان .. "پشه " را که یکی از ما بود، یکی از همرزمان ما .. نه بیش و نه کم
و ما شده ایم مطرود .. فراموش شده
توی یک سالن که لابد بزرگداشتش
از پشت خودم را می بینم و آقای صندلی بغل که می دانم زیاده تر از آشناست
من توی سرم در یک مکعب شیشه ای هی زندان می کنم پشه را
من زیر دندان هام هی می جومش و دهانم پر می شود از طعم پشه
آقای زوج ( که صورتش را نمی بینم ) مغرورتر از آن است که حرص درآمدگیش را بروز دهد
من اما توی ذهنش را می بینم .. که به دار کشیده می شود پشه .. که به آتش کشیده می شود سر دار
- این را از تکه فیلم های دیشب وام گرفته ام گمانم -
فکر می کنم آنوفل بودم نامش ؟ .. و چه را انتقال می داد ؟ .. مالاریا ؟

تلفن که بیدارم می کند .. نفس راحت می کشم که دیگر زندانی شدن یک پشه را نباید آرزو کنم
.. که زیر دندان هایم

دکمه ی مایکروویو را می خواهم بزنم تا گرم شود شیر و بلکه کمی نرم این گلو
که می زنم روش که این چکار می کنه اینجا!!؟
و چه خوشحال می شوم که مامان می گوید شبیه پشه ی سرکه ست !! و من می فهمم که توهمم نبوده دیدنش
اما چه کار می کرد آنجا !!؟
کسی این حوالی شراب انداخته است!؟

ـــ

موبایل را سر می دهم توی دست خواهره با چندش
که باز فریاد خائنش بلند می شود
و معلوم است که جواب ندارد درخواست اغواگرانه ی دیدن
بعد که می پرسد قهرم آیا ، می خواهم پانزده ساله شوم و بی جواب
واکنشش اما کنجکاوم می کند که می زنم نه ، دلیلی برای معاشرت نمی بینم
و فکر می کنم زنگ می زند و من آیا خواهم گفت ؟ یا می گوید به درک و بی جواب
که نوشت حق دارم ، آدم مناسبی برای معاشرت نیست ، اما دلش تنگ می شود
نزدیک است نرم شدنم .. هیچ انتظار اینجور اعترافی را نداشته ام
امروز که با ما به ازین باش اما پانزده ساله شدم
. حق دارم


خیال برتان ندارد و عاشقانه نسازید ، پای رفاقتی در میان است
و من همیشه رفاقت را از عاشقی خالی ، مهم تر گرفته ام


___


تا من از چيدن گوجه فرنگی ها می آيم شما ها برسيد ...


Wednesday, March 14, 2007

سرخی تو از من


شش ساله شده بودم که دل آقای کافه چی را به دست بیاورم
که گفته بود بسته ات کامل نیست ، چندتایی از مدادرنگی هات گم شده
و نوشابه جان را دیده بودم با روسری سبز جمعه بازاری.. کی بود که رفته بودیم ؟
و لیموناد زرد بود باز
مشغول گوش چرانی های مرد میز پشتی
که گوش های استادم را مفت گیر آورده بود و نگذاشت که نگاهش برگردد یک لحظه تا من اظهار ادب
و گل های صورتی خواهرک در پلان اول و کفش های قرمز دخترک همکلاسی مدرسه در ته کادر
که تلفن نجات بخش شد و چهارشنبه سوریمان از خطر بطالت و افسردگی جست
کانورس های توی جعبه قرمز بود و صورتی .. سومین قرمز این دوسال .. چندمین صورتی ؟

شب .. سفید و صورتی یواش کاشی های دستشویی که نگاهم خیره مانده بود روشان
که بالا نیامد تمام آن شش روز برزخی و تنهاییهاش و بی رنگیش
و مه شد و نشست روی جانم که شدم تُهی .. تهی .. تهی

چه وقت روز فرداش بود آن کلمه های نارنجی ؟
که اول هاش چشمهای من خیس بود و آخرهاش آن زردکی که خودش را می کوبد به زمین از قاه قاه
.. رخت ناجی ها را می پوشند گاهی کلمات .. کلماتت
ـ می پوشانمشان ؟! .... نتیجه اش را که دوست دارم مهم است ـ

شب .. قرمز باید پوشید .. من این را خوانده ام یا شنیده ام یا فکر می کنمش یا چی؟
که سرخ می پوشم و گوشواره ها هم و شال هم و لب ها
برخلاف پیش بینی های ترافیکی و لج کردن آژانسی ها که نمی رویم توی شهر ، زود زیاد که می رسیم و زرتشت پیاده ، که بگذرد وقت
که من با هیجان و تند و بلند شرح قضایا می دهم برای خواهرک
.. رنگ رنگ پارچه های مغازه های در کمال تعجب باز

خانه ی نارنجی .. اتاق آبی
اولین چهارشنبه سوری واقعی سال های بزرگیم
آش رشته (رسم کجاست این ؟ ) .. آتش .. آتش بزرگ
و آدم هایی که دوستشان دارم
... نتیجه ی تمام بی خوابی های دیشبش که ایزولیشن ایز گود فور می ، هم به
ژاندارکم را هم شدم .. کفشهای لهم هم طاقتش را آورد

خوابیدم روی چمنی که سبزیش از یاد عکس های قبلن هامان می رفت توی تنم
پشت سرم زردی آتش که رنگش را می داد به صورتم .. بالای سرم سرمه ای آسمان و خودم سرخ
صدای آدم ها .. آدم هایی که دوستشان دارم
تا وقتی که دنیام رنگ دارد و صدا ، تهی شدن هام دوام ندارند هیچ

Monday, March 12, 2007

And all that I can see is just a yellow lemon-tree

این که دارم می شوم مشتری این کافه ی حضور در پسزمینه داشته ی
این سال ها را
دوست دارم

قرار اصلی با آقای سابقا بست فرند است که صداش نمی آید هی
و تماس امکان پذیر نه
و من از سویی و زنم از سوی دیگر قرارمان را می گذاریم آنجای شهر
و بعد می فهمم هدف یکور دیگر شهر بوده
و عذرخواهی طولانی با نثر قدیم بلکه ثمرمند باشد
که نیست انگار
و حراجی های گنده را می بینیم به یاد پارسال
و باز امتحان کردن پرسروصدای لباس جیغ و جوادهای حیوان وحشی دار
، که من هیچ هم دیزاین هاش را دوست ندارم ،

بعد هم کافهه که دختربچه ی پیش ازین موقرمز هم هست باز
.. و آقاهه منو را نداده می گیرد از دستم که لیموناد دیگه
و بعد فشارت نمی افته ؟
: سه بار برویم جایی و تعریف کنیم می شود این
! لیمونادشان شده بود شل و وارفته و زرد
بعد هم که آیا دیگر مداد رنگی نمی شوم ؟
نمی گذارند که چند وجهی بودن شخصیتمان را نشان بدهیم
یک روزهایی هم شاید خانومیمان بیاید ، همیشه که نمی شود منتظر پنجسالگیمان باشید

هی می خواهیم بنویسیم موزیک های هیچ جای دیگر انقدر با مذاقمان خوش نیامده اند
می ترسیم بار بعدش باباحیدر مددشان را بگذارند که سالیانی پیش پای ما را یکسالی برید از آنجا
و اصلا پاتوق نشدگیش اصلش برمی گردد به همین خاطره ی شوم

آقای دربان آن یکی کافه هم رویت شدند
، انگار که کذب بوده شایعه ی از پای درآمدن از زیادگی شیرینی ماکولات آنجا ، که پخش کرده ایمش ،

بعد هم با جدیت در مغازه ی لوازم خانگی گنده چرخیدیم
چقدر هم نقش دختر در آستانه ی تشکیل خانواده ی نو بهم می آمد
حالا فردا که انگار باز راهی آنجاییم ، شش ساله می شوم
بلکه یادشان بیافتد لیمونادشان چطور سبز و درهم فشرده می توانست باشد


ـــ

تایتلمان را مشاهده می کنید ؟
درخت لیمویی در بهشت نصیب کسی است که موزیکش را برساند به من
وقت زیادی است دلم می خواهدش



خانوم جان بی منزل در کافه اشتباه گیرنده
شما بفرمایید کجا
ما می گوییم که چه چیز آنجاست که می خوریمش
اینجور راحت پیدا می شویم
خودمان هم کم مشتاق نیستیم

Sunday, March 11, 2007

The rain falls down On last year's man


ح حجیم سرگرمی های غریبی دارد
اولین بار هم ، سر همین چیزها چشمم را گرفت
که من جدا نشسته بودم ، رو به روم راه سیاه کویری و ادام غرقه ی موزیک خود بودنم بود
و گوش هام پشت سر را می پایید که پیر داشت نقل خاطرات جوانی می کرد
و یک سال دور گفت که اصلا بودید شما آن وقت ؟
.. که صدایی گفت همان سال بوده که به دنیا آمده
..و من سرم را برگرداندم ببینم کی ست که دقیقا ده سال بزرگتر از من و اینجور جدی


ح حجیم سرگرمی های غریبی دارد
اولین بار هم ، سر همین چیزها قرار بود هم را ببینیم
که می خواست آقا اسی جمعه بازار را نشانم بدهد و نیامد و من تنها آنجا را کشف کردم

ـ بعدتر فیلمش را که ساخته بود ، نشانم داد ـ

ح حجیم سرگرمی های غریبی دارد
اولین بار هم ، سر همین چیزها با هم رفتیم بیرون
که لاله زار را رفتیم تا مغازه ی مادام ناز کرست دوز
ـ که انگار قدیمی ترین مغازه ی باقی مانده ی آنورهاست ـ
که نشست با مادام به صحبت و من هم که به عکاسی برای خودم

و مادام هم عیب فیزیکی نگذاشت روم


ح حجیم سرگرمی های غریبی دارد
به بهانه ی فیلم ساختن یا مصاحبه یا چای خوردن و گپ زدن فقط
می نشیند با آدم قدیمی ها به گپ و گفت
و انقدر هم جدی که شک برم می دارد این همان آدمی است که سر بهتر بودن بستنی فلان جا با خواهره متحد می شود علیه من
یا وقت نشان دادن سوراخ سنبه های شهر و تاریخ گفتن هاش ، یادم می رود چه طور گاهی همین ده سال را هم مجبورم یادآوری کنم هی


ح حجیم سرگرمی های غریبی دارد
هفته ی پیش ، همین وقت ها ، بالاخره با هم رفتیم پیش جهانگیر رزمی
به بهانه ی چای نوشی دور هم و از زبان خودش شنیدن ، شرح ماوقع را
بالاتر از محله ی زیاد شهری ما ، خیابان و بازار میوه ای که هیچ انگار توی این شهر نیست
عکاسخانه ای دنج و زیادی ساده
و مرد چه چیزها که نگفت
که من نمی دانستم آن آقای عکاس شهره در انسانیت ، چه شارلاتان جالبی است
که چه خیلی ها که نمی دانسته اند و خودشان را زده اند به اتوبان های علی چپ ، وقت نسبت دادن عکس ها به هم
که باز یادم آمد چه قدر زیاد ِ آدم های این صنف ، چه جانورهای درنده ای در خودشان پنهان کرده اند

و مرد چه طفلکی به نظر می آمد

ح حجیم سرگرمی های غریبی دارد
سر همین چیزهاست که بی خیال معاشرت های گاه به گاهمان نمی شویم
علی رغم تمام پستی ها و بدی ها و پلشتی هاش

Friday, March 09, 2007

...سهم من ، آسمانیست


بی شک که محافظه کاری هم بود .. ترس هم بود ، بر منکرش لعنت
بیشترش اما شکنجه ی خودآگاهانه ای بود که این کارها نیامده به من
من که سی صد و شصت و چهار روز سال به قدر زن های اندرونی بقچه پیچ ، برای خودم حق قائل هستم
چه می شود که فکر می کنم این یک روز را باید فریاد بکشم؟
این لباس ها را چه کسی تن من کرد ؟
چهار کلام مطنطن لعاب فرنگ خورده و این ظاهر نوی دروغی را کرده ام حجاب مغز بیدخورده ی پوسیده ام..
اما واقعیت همان کهنه ی بو گرفته است که زندگیم را گرفته سراسر

توی این یک سال چند بار شده به مسافر بغل دستی ماشین عمومی، یادآوری کنم که بر طبق پرداخت کرایه ی برابر،
حق اشغال فضای برابر داریم .. که حالا برابری در جامعه ی مادر را مطالبه کنم ؟
دوست مرد تحصیل کرده ام را چندبار آگاه کرده ام از حقی که باید برایم قائل شود که حالا حقم را از حکومت بخواهم؟
چقدر تلاش کرده ام برای ابژه ی جنسی همپالکی های منورالفکرم نبودن،
که حالا دور ورم داشته به خواست تغییر قوانین هزار و سیصد ساله ؟

من که تمام بار را تا اولین قطره تنها به دوش می کشم .. بی فریادی
من که نابرابری جزئی از روزمرگیم شده .. در سکوت
من .. بی حق .. بی درخواست .. با لبخند

برگه های امضا نگرفته ی کمپین را می چپانم توی کشو
تا روزی که بیاستم و به آقایان آرتیست روشنفکر فرنگایز شده ،بگویم نه.
هشت مارسم را می مانم خانه
تا روزی که تحمل درد در تنهایی ، جزء پذیرفته شده ی زنانگیم نباشد.
تا آن روز ، من همان پرده پوش بی آسمانم .. برهنه نمایی هایم را باور نکنید

گفته بودم خنده داریش آنجاست که به تو می گن روشنفکر ، به من فمینیست
حالا بیایید پشت صد در لاک و مهر شده ی این اندرونی ، با هم بخندیم

Wednesday, March 07, 2007

I'm a very private person

اتاقم و خلوتم را می خواهم
این روزها این جمله را بارهاااااا تکرار می کنم
به گوششان نمی رود
زیر بار مهربانی های ثقیل خویشاوندی در حال فرو رفتنم

از اولش هم گفتم من می شوم پری
رها می کنم خودم را از رنگ بازی و اسباب های جلد شده
اما نام کرده ای که نبود توی اصفهان
که بشود بهانه ی پرواز
حتی اگر جوجه کبابش عق آور باشد
بَدَست آدم توهمش بشود پارسای ژولیده ؟
بهتر نیست از امروز من که با هر بار تکان پرده ی پلاستیکی ایوان خانه هنرمندان
دادم می رفت هوا که میزمان است که حرکت می کند؟

بعد اذان باشد و مسجد خالی و بشود دوید
..گر بر سر من زبان شود هر مویی

نامزد اصفهانی نبود
پری نشدم
آواره ی خانه ی این خویشم و آن قوم
رهایم اگر بکنند
تختم هست و آبی گرد گرفته ی اتاقم
و چقدر دلم نوشتن می خواهد
و خواب صبح
و
خانه و خلوت و خانه ی خلوت و خلوت خانه و هر احتمال خ دار دیگر

Monday, March 05, 2007

و درد خاموش وار تاک ،هنگامی که غوره ی خرد در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

بی خوابی و بارکشی و آن همه انرژی رها شده در بادم، کنار
خیابان و محتویات و اضافاتش دیگر جزو عادت شده هام نیستند انگار
که حرف های همیشگی و هرروزه اینجور مستاصلم می کند
زنگ می زند که نشسته تو و منتظر
و می شود نجات بخش من
حرف های معمول احوال پرسی های خویشاوندانه
که می گوید چندنفری را گرفته اند انگار
که من نیرویی برای فهمیدنش هم ندارم
چه گلیم سرخشان را زود پهن کرده اند
.. و می ماند در هوا ، حرف و فکرش هم
زیاد که می شویم و صداها قاطی می شوند توی هم

.. نصفه شب و نیمه جان و چنین بمبارانی
من که از صبح بیرون و از صبح بی خبر
دلم می خواهد که نگران نشود
دلم یادش میاورد که این چیزها باید دیگر عادی شده باشد برایش
و خوش می کند خودش را
که احتمالا که فقط پیشگیری
و چقدر هم پیشرفت کرده اند
دیگر خبری از آبلیمو و فلفل و این ها نیست
گرچه به این بادکنک های امروزی هم نمی شود اعتماد کرد
بچه اگر بخواهد بیاید ، می آید
حتی اگر کسی منتظرش نباشد
حتی اگر کسی نخواهدش

Saturday, March 03, 2007

Loneliness was tough


پی ام اسش را که می خوانم یعنی وقتش شده
دختر کوچک هم که این هفته دیگر زاری قیافه اش رسیده به اوج که کی پس
جمعه ای می سازیم فرهنگسرایی
نمایشگاه نقاشی آنجا را می بینیم اول
و من کماکمان بر همان عقیده ی تمام شدگی هنر دوم (؟!) است که استوارم
خداوند این بلا را از سر عشق بزرگ ما ( که همان حرفه مان می باشد ، قطعا ) دور کناد

بعد هم که چه خوب که دخترک ورودمان را خبر داده
وگرنه همان میز قراضه ی یک کم هم نصیبمان نمی شد
کافه مان شده فست فود در ساعت اوجش
آدم ها می ایستند بالای سرت تا بروی
و سر و صدای فروشگاه های بزرگ
.. و مملو از داف های روشنفکر / آرتیست / فودکرتی / بالفطره
..که چشم های ما خیلی هم راضی هستند ، باقی اعضایمان هم بروند به
پسی های فودکرتیشان را هم آورده اند
بنده کاملا قائل به وجود چنین جماعتی هستم که اتفاقا تکامل یافته ترین نرینه های جوان قابل دید این شهر هم محسوب می شوند

بعد هم که او حین ِ .. و من پیش ِ.. ی خوبی داریم لابد که به جای غرهای مالوف
همه چیز به خنده و شوخی و غیبت برگزار می شود
آقای راننده هم که طفلک خودشان راه شمع های روی دیوار را نشان داده اند از اول
که صدای آب دارد و ماه گرد لای شاخه ها دارد
بعد هم دستهاش را می کند توی جیب هاش که نکند شمعی روشن کند
گمانم به اصل تقابل روشنی و تاریکی* است که معتقد است


بعد هم که می ایستیم نزدیک های خانه ی ما و اعترافات می نیوشیم
چند وقت است هم را می شناسیم ؟ ماه اضافه آمد

من این دوتا آدم را همیشه بالدار مجسم می کنم
که اگر نبودند زندگی ما بد گهی می شد


*
اگر شمعی روشن می کنیم که مثلا جایی را روشن کنیم ، طبق قاعده ی تقابل ، حتما
جایی را تاریک کرده ایم ، مثلا درون همان هایی که خواسته ایم راه شان را روشن کنیم

دست تاریک ، دست روشن ـ هوشنگ گلشیری

Tuesday, February 27, 2007

I need to shake up


سال های اول ابتدایی تست های مامانه تموم نمی شد
تست های هوش طوری ش به کنار
نقاشی کردنیاش واقعا لج درآر بود
حانواده ش مخصوصا
هی حرص می خوردم که محل قرار گیری آدما ربطی به درونیات من نداره
اینجوریه ، چون تو صفحه اینجور قشنگ تره
که حیف که اون موقع ها بلد نبودم بگم از لحاظ ترکیب بندی
یا این یه صحنه از یه فیلمه .. خونواده ی ایده آل من نیست
بدتریش هم این بود که اون کتابا رو منم می خوندم و می دونستم چی به چیه
همون وقتا بود که فهمیدم آبم با روانشناسی و مشتقاتش توی یه جوب نمی ره

چند وقته این عکسه ذهنمو مشغول کرده
، کلی هم خواستنیه برام ،
چندتای ما بچه که بودیم احتمال داشت چنین ترکیبی رو به عنوان خانواده ترسیم کنیم ؟
چقدر از آدمهای بالغ امروز چنین خانواده ای رو می پذبرند ؟
دوست دارم اگر بچه م پدر نرینه ای داشت ، چنین خانواده ای رو آنرمال ندونه
دوست دارم اگه بچه م دوتا مادر داشت ، احساس فرق داری نکنه

این خانومه امسال اسکار بهترین سانگ رو گرفت
گرچه پارتنرش دیگه خانوم توی این عکس نیست
اما تصویر خونواده ی جدیدش هم کم شادی آور نبود


عکسه هم از اینجا ، باقیشم دیدنیه

لیریکش هم خوندنیه
Have I been sleeping?
I’ve been so still
Afraid of crumbling
Have I been careless?
Dismissing all the distant rumblings
Take me where I am supposed to be
To comprehend the things that I can’t see

Cause I need to move
I need to wake up
I need to change
I need to shake up
I need to speak out
Something’s got to break up
I’ve been asleep
And I need to wake up
Now

And as a child
I danced like it was 1999
My dreams were wild
But the promise of this new world
Would be mine
Now I am throwing off the carelessness of youth
To listen to an inconvenient truth

Well I need to move
I need to wake up
I need to change
I need to shake up
I need to speak out
Something’s got to break up
I’ve been asleep
And I need to wake up
Now

I am not an island
I am not alone
I am my intentions
Trapped here in this flesh and bone

And I need to move
I need to wake up
I need to change
I need to shake up
I need to speak out
Something’s got to break up
I’ve been asleep
And I need to wake up
Now

I want to change
I need to shake up
I need to speak out
Something’s got to break up
I’ve been asleep
And I need to wake up
Now

Monday, February 26, 2007

Don't know were it goes

دیشب باران می آمد
دلم پشت بام خواست که فکر کردم درش بسته است حتما
در پایین هم بسته است .. من کلیدش را دارم .. دلم بلندی می خواست اما
انقدر دست دست کردم و به زندانی ِ سرایدار گرامی بودن فکر کردم
تا تمام شد

خواب دیدم از خانه زده ام بیرون ، به هوای تا سر کوچه مثلا
بعد هوای بیرون هواییم کرده و راه افتاده ام توی خیابان
،یک پل طولانی که شبیه کریمخان بود و میرداماد شاید هم
را گرفته ام و رفته ام
هیچ تصویر زیادی ندارم اما
تصویر غالبم یک سری راه راه است روی پیژامه ای که پایم بوده
که من بهش فکر می کرده ام
.. اما بی خیالش بوده ام و به راهم ادامه می داده ام
من هیچ وقت شلوار راحتی اینجور نداشته ام
شلوارک بوده همیشه یا شلوار جین
پارچه ی گشاد تمام اعتماد به نفسم را می گیرد

شلوار راه راه رنگ دار بود روی زمینه ی سفید
من رفتم توی خانه ای که همه جمع بودند
دوست های دبیرستانم بیشتر
بعد با خانومم راه افتادم راه را برعکس
و آشناهای سوار بر ماشین های حسابی که متعجبانه نگاه می کرده اند در حال گذر
و گفتم که اشکالی ندارد ، می گذارند به حساب آرتیستیم
هوای خیس شارپ بعد باران بوده
هی راه رفته ام

میان بیدار خوابی صبحگاهی فکر کردم شاید هم تعبیرش این باشد
که از قاطی شدن زندگی خصوصیم با عمومی دیگر ابایی ندارم
فکر کردم کی داشته ام !؟

Sunday, February 25, 2007

این جا مطلق زیبایی بکار نیست


برای فرار از محدوده ی خانوم دامنی محترم هم که شده
، که انگار اینجا را هم پر کرده و مجالی برای دیگرانم نگذاشته ،
جوراب شلواری رینبو را می کشم بالا
.. و لباس قرمزها و سارافون احمقانه ی کوتاه
که دوست ندارد روی زانوها هم بند شود
و سرگردان در بادی که خیلی هم فیت فول نیست


خواهره مدرسه نرفته بوده و قرار بر تور آنسوی شهر بوده
و برنامه هم تکمیل که گالری و شهرکتاب و فرهنگسرا و کافه
که آقای کوچک کافه ای سرکار نیستند
و برنامه می شود بی دلیل وجودی گنده
و ما می مانیم و بی هدفی ِمعمول
که بهانه می شود آنوری که مراکز خرید دارد به منظور کادوی تولد پسرک
و مجموعه ی کافه های اقماری

کیست که حال خرید داشته باشد ؟
خوش خوشان به سمت کافه ها تا زوج جالبِ مدلمان هم ملحق شوند
که آنجا انگار خاک مرده پاشیده
و یک آشنای دور فقط
و ما هم استفاده از دستشویی فقط
و بالاروی پیاده به سمت آنجا که لیمونادهاش بهترین است
و آنجا آشناهای جالب ، آقای د نازنینم هم
..که ته دلمان هدف از کافه های اقماری بلکه دیدن ایشان بوده و حالا ناغافل
بعد چشم به در دوختگی تا جانشین آنا - نیکول جنت مکان پیدایشان شود
و بعد سر و صدا و پای موضوع وبلاگی را در زندگی روزمره بازکردن
و دود سیگار گرفتگی
چقدر هم خوشحال بودگی من از حضور در آنجا و لاس زدن هام با لیوان تپل سبز یواشم

_

این جور روزمره گی نوشتن سخت شده برام
فقط برای آنکه یادم نرود پی پی جوراب بلند هنوز حضور دارد


شما شمعتون رو روشن کردید؟

ای وای


Thursday, February 22, 2007

و دنج ِ رهایی .. بر گریز حضور

می بینی فرانچسکو ؟ همه شان را گول زده ایم
حالا تو را با چشمهای پایین افتاده می بینند ، نحیف و زبان بسته و رنگ پریده
هیچ کس نمی داند شانه های تو چقدر پهن است
موهات سیاه و بسته پشت سر
.. بالا بلند تر از هر
کسی تو را با آن دکمه ی به عمد باز بالای پیراهن نمی بیند
که من فکر کرده بودم یک زنجیر کافی بود .. تا بشوی همان که می بینم وقت خواندن چطور ِ ظاهر پااندازها
وینستون قرمز توی دست .. اسباب و آلات زندگی مدرن هم

لابد باورشان شده توی دشت پیدا شده ای
آغازت را دون ژوانی که دورش را لکاته ها گرفته بودند نمی بینند
، که آمدی نشستی پیش من ، کلئوپاترای متفرعن
که خواسته بودم بگویم مخ من تعطیل تر از آن است که زده شود
بعد سه چهارتا اسم و مخ من تعطیل نبود .. حسابگری و منطقش آمده بود سرجاش
یادم هم هست که گفتم تعطیل نیستم
بعدش اما یادم نیست
که کی و چرا همه چیز از دستم رفت
حافظه و منطق و حساب و خاطر

یک کَس ِ دیگر هم درت بود
همان که پیراهن های یک رنگ بی یقه می پوشید
فلسفه می نوشت
و با صدایی آهسته اما سخت ، چیز می خواند
و می شد موهاش را باز کرد تا بریزد روی شانه هاش
باخ می نیوشید
تنبور می زد و چِلو هم
و مثل نجیب زاده های رنسانسی دلبری می کرد
و عکسهاش محو و نوستالژیک نبود .. پر ِرنگ بود و زندگی

من همه ی این ها را شناختم
یا ساختم
یادم نمی آید
اما باورش کردم
و دوست گرفتمش

حالا می ترسم .. از رویارویی با واقعیت می ترسم
می ترسم خودم را هم گول زده باشم
می شود تو پا پیش بگذاری این بار هم ؟

ـــ

نوشته بودم که دختر نشسته بود پیشش و معلوم همه چیز
روی ظواهر که نمی شود حساب کرد ، نباید


Wednesday, February 21, 2007

Did you ever go clear?

می خواهم جاش بدهم توی کلمات
که یادم بماند
همین حالاش هم رفته از یادم
می شود برگردم به همان کلیشه های معمول
بسازمش و باورش کنم
می توانم نوای پر سوز و گدازم را ساز کنم
مصالحش هم
آن دوقطره اشک شب .. بی حالی صبح .. بی اشتهایی ظهر



تمام آن ساعت ها اما انگار که هیچ
گذری
بی خاطر
بی خاطره

همین شد که آن اشک ها ریخته شد
ماندن می خواهد دلم
تاریخ ، سرگذشت ، خاطره

ــــ

مرگ در ونیز را دیدم
که گفته بود مایه ای از پسرک دارم من

فیلم را فکر کرده بودم جسمانی تر ، نزدیک تر
که انتظار نداشتم این همه دور و در پرده

سیاهی رنگ راه گرفته روی چهره ی مرد با آن بزک مضحک ماسیده
شیار روی صورتش ، در آن یک لحظه ی عبور ماشین ها
تک فریم های آرشیو من

___

هر از گاهی دلت نمی‌خواهد حرف بزنی و کسی هم نیست که بخواهد بشنود. ولی با وجود اینکه نمی‌خواهی حرف بزنی
نبودن کسی که بشنود، می‌شکندت


این صفحه را باز می کنم و می گذارمش که بگردد

Monday, February 19, 2007

I seldom see you , seldom hear your tune


داد می کشم ، یکهو
چیزیت شد ؟
این موزیکه !! خیلی دنبالش گشتم
ایستاده خارج از هیجان من
اندوه صدام رو زیاد می کنم ، می گم فرانچسکو نیستی تو که
مهم هم نیست براش .. نه خوشحالیم ، نه اندوه صدام ، نه فرانچسکو
داخل نمی شود

من توی خیالم توی علف ها می دوم ، من توی خیالم برای فرانچسکو نان می برم
.. عاشقش می شوم
پیداش می شود یک روز که موزیک را با هم بگوشیم
که بگویم چطور کرده امش توی این قالب ؟
از آن خنده هاش می کند که دختربچه لابد
مهم هم نیست برام
خیلی قبل ترش فرانچسکو بوده ، خیلی قبل ترش من عاشقش شده ام
بعد او آمده ، رفته توی این قالب و در هم نمی آید تا ببینم اندازه ی کس دیگری می شود یا نه
بعد او رفته و من نتوانسته ام قالب دیگری بسازم ، که کس دیگری توش جا بشود
حالا دنوان هست که برادر سان اند سیستر مون می خواند
حالا توی علف ها می دوم ، نان می برم ، عاشقش می شوم

ـــ

دو ماه پیشترک این خط ها را نوشته بودم و دستم نرفته بود به سند
امروز به دنبال چیز دیگر رسیدم به پست تخمک گذاری فرانچسکوم
،آن وقت ها که هنوز عبوری بارورش نکرده بود،
فکر کردم چند وقت است مانده ام توی این بازی
این همه آدم .. این همه نقش .. این همه بازی
و من نه که گوشه نشین ، دلم جای دیگر اما .. حضوری نیمه ، بی خاطر و خاطره


فنجان سبز دیگر نیست
غنچه های صورتی رز ریخته اند توی مربع زیرش
جمعه ، فنجان سبز را شکستم
شده بودم شبیه جمعه های کلیشه ای که حرفش را می زنند
که فکر کرده بودم یکبار هم که می دانم کجاست ، من نیستم
موبایلم غرید .. فنجان از دستم افتاد
دخترک نوشته بود آنجا بوده و او نبوده
که من بلند خوانده بودم و شده بودم رنگ غنچه ها

غنچه های توی مربع سبز .. جای خالی فنجان .. دلم نمی لرزد دیگر
انگار که خسته شده ام از این بازی
دارم دنبال داستان تازه ای می گردم

ــ

داشتم به جای خالی فنجان سبز فکر می کردم
به غنچه های توی مربع سبز
مربع که باثبات ترین شکل دنیاست .. یا کامل ترینش .. حتی اگر سرخ نباشد و سبز باشد
به دلی که انگار دیگر خیلی هم نمی لرزد
به انسان جدیدی که باید بسازم
ترس از یائسگی .. نکند که نتوانم ، یا ناتوانی رحم .. نکند تاب نیاورد

رسیدم به این عکس
پس فرانچسکوهای آسیسی این روزها این شکلی اند
داستان دیگری می سازم

Thursday, February 15, 2007

And I cut my bleedin heart out every nite



مامانه خوش خیالی حاد داره طفلک
! یه ساعت فردای ولنتاینه و می گه شکلاته رو باز نکن .. حالا شاید دادیش به کسی
حیف این هفتاد و چهاردرصد ِ کلفت پرملات نیست که بره پای کسی؟ کدوم کسی؟

دیروزش خوش گذشت کلی .. مدلای دختر چهارده ساله های زمان خودمون
جیغ و نعره و هیاهو هم
بانوی زیبای من ( که از پنه لوپه گی به املی پولان تغییر کرده ) دنبال کسی که انگشتر آقا جواهریه رو بخره براش
منم هی به عنوان رقیب عشقی عشاق می نداخت جلو
آقای راننده تاکسی تاچند ماه حرف داره واسه خانوادش .. از فالگیر بگیر تا قیمت مادلینگ
بعد هم که چتربازی .. واه ! خوب آدمه دو سه باری رویت شده بود در بین المراکز علمی و درونشان نیز و تازه سلامم می ده به آدم
بانوی زیبام سرخوش و من هم که هی سواستفاده و دست هام که هی کاشف
خانوم ورزشکاره هم یکیو پیدا کرد گمونم
زنم نمی دونم چه بلایی سرش اومده که بده حالش پس از دیشب

بعد امروز لباس زشت های سرکاری رو پوشیدم
خطرناکترین حالت ِ این وضعیت اینه که احساس کنید زیبا هستید
که حس مغبون بودن و گناهی بودن به سراغتون بیاد
جاش کافیه حس گه بودگی داشته باشید تا حداقل از حسن انتخاب مردم لذت ببرید

رفتم که دانشگاه تند کار که مثلا شب فیلم کلاب که حس تنهایی هم نه
که حضور ادپتد سان ( شاید هم کاپل.. خدا عالمه ) خویشاوند منتسب به حلال زادگی مانع شد

منم پناه بردم به خانومم و هی آزارش دادم که تو هم یعنی هیچکی
که برای خودش مدادرنگی خرید و حالش خوب شد
که ثابت کردمم خیلیم خوش بختیم که چیز نرم قرمزه گنده ی زشت کادو نمی گیریم فی المثل
اردک و خشتک و اینها رو هم که می شه فراموش کرد
به درک هم که معاشران سابق رفته اند پی گور خویش و یادی هم از ایام شباب نه
شبم نشستم فیلم هپی اندینگ خانوم گربه ای و آقامونو دیدم
تا الانم که اشکم در نیومده

پذیرش را صرف کنید

Tuesday, February 13, 2007

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی


این بار نه به خاطر پول بود نه کنجکاوی ، حتی بی خیال امر استاد
بگیر یک جور عادت
هیچ رغبتی به دیدن عکس ها نداشتم ، همان وقت هم عکس گرفتنم نمی آمد
پارسال همه چیز جذاب تر بود
کلی پلاکارد و پرچم و آتش
.... امسال هیچ .. فقط راه ه ه ه

حرف های آن آقا برای دوروز انداختن من کافی است
چه برسد که آن همه بار و آن همه راه و نامردمی مردم هم

فقط چهره های صف نارنجی پوش ها چشمم را گرفت
که حسرتش ماند که چرا زیادتر نگاهشان نکردم
وسوسه ی بی خیالی همه چیز و خیرگی در رنگ رنگ بادکنک ها هم بود، که مصلحت اندیشی نگذاشت
چه کرده اند مردم این شهر با خودشان .. هی می گردی و هیچ آنی نمی یابی
همه شبیه هم .. بی هیچ جرقه ای که شکارت کند .. مجبورت کند به ایستادن

نذر کردم سال دیگر ریو باشم .. ده روز و شب کارناوال را عکاسی کنم
چه بد که همزمانند با هم .. تفاوت ها دردناک تر می شود
...فکر کردم سال دیگر اگر باشم و مجبور نباشم .. ایندفعه خرم
شاید هم چیزی زدیم و رفتیم .. جواب می دهد یحتمل


باز می نشینم پای مستندها و موزیک ها .. چشم ها خیس ، گلو خشک

____

پ.ن

دارم روزنامه ی صبحانه ام را می خوانم
، روزنامه ی روز قبل را ،
مرگ به جای افتخار صعود به برج آزادی

رفته بودم وسط میدان
فکر کرده بودم چقدر گذشته از آخرین ایستادن من اینجا
داشتم از برج عکاسی می کردم که آن همه آدم را دیدم سربالا و صداها بلند
و مرد روی برج
سال انقلاب هم کسی اینکار را کرده بود
..شور آن موقع کجا و حالا
یکی دو فریم همینجوری،کج و نامربوط
پشتم را می کنم و آدم ها را هل می دهم تا جایی آرامتر
حالا نوشته مرد افتاده
! مرد سی و دوساله را چه حال اینکارها
در ساعت دوازده و سی
ساعت عکسهام را می بینم .. دوازده و پانزده
پانزده دقیقه ی بعد .. ببین چه شلوغی شده آنجا
چه خوب که رفتم پی کارم

Monday, February 12, 2007

انگار که هست ، هرچه در عالم نیست


اختتامیه ی جشنواره ایمان شد مینای شهر خاموش
که آقای کارگردان به عنوان تیمش بردمان تو
رایگان که کپی کیانیان بود و آقای دکتر این فیلم کپی ایشان
ناراضی هم نیستیم ، مردهای لاغر دماغ گنده با مذاقمان می خوانند
پسرک توی فیلم هم که عالی بود .. چه راحت می توانم عاشق این همه بلاهت بشوم این روزها
این پیرمرد دیوانه می کند آدم را .. چشم هاش که خیس می شود دلت می خواهد های های بزاری

بم رفتنم به خوابی می مانَد برایم .. آن وقت هم واقعی نگرفتمش
وقتی سیزده ثانیه .. تاریخی را نابود می کند و آن همه آدم را
چه واکنشی طبیعی تر از خندیدن ، جلوی ارگی که نیست
حالا تصویرهای دیگران بیشتر غمگینم می کند .. یعنی که واقعیت دارد

Saturday, February 10, 2007

But love is not a victory march

دیروزش صف انقدر زیاد بود
نه به خاطر خون بازی یا رخشان،به خاطر بهرام رادان بیشترک،که من اصلا هم نمی دانستم که داردش
که بی خیالش شویم و تور بسکین رابینز میردامادیمان را برپا کنیم

فرداش اما که کلی زودتر می رویم ، هیچ که صف نیست
چهار پنج نفریم اولش .. بعد کمی بیشتر
سینایی چه کم شده محبوبیتش
داستان تکراری و پایان بد و نه هیچ چیز خاص
سینایی چش شده ؟؟

بعد هم که داریم فکر می کنیم فیلم بعدی را دونفری خواهیم دید
!! سینما می شود شلوغ .. بیشترین آشناهای این مدته را دیدیم
فقط آقای تا پیش از این پشت و حالا روی صحنه را ندیدیم که بگویمش چه کار خوبی کرده ! حیف آن همه زیبایی بود در پس پرده

ندیده بودمش که آمده تو .. میانه ی فیلم بود که کسی غر زد و قلبم گفت تالاپ
گفته بودم اینجور شیدایی ها نیامده به من ؟؟ .. ای یاوه .. یاوه
بعد هم که صداش بود روی فیلم .. همان جور که از روی متن می خواند همیشه
و صدای قلب من .. همان جور که می کوبید همیشه

پله ها را می پرم پایین که به خویشاوند سابق سلام بگویم که پشتش به ماست
روبرویم اما .. ، می مانم
داستان همیشگی موبایل های سوخته و شماره های گم شده
مدرن که نبودید شما !؟چه آمده بر سر آن کاغذ مچاله با آن شماره های بزرگ ماژیکی روش
..که پشتش آدرس ِ همان جا بود که اولین بار
شلوغ است سرش .. بی خداحافظی زده ایم بیرون و توی ماشین خویشاوند سابقیم به سوی خانه
شماره ای ناشناس .. می رویم کافه ی دور ، می آیید ؟ .. مقصد می شود کافه ی دور
که چه شلوغ و چه همه آشنا .. که دختر نشسته پیشش و معلوم همه چیز
که من غصه هم نمی خورم زیاد .. آفرودیت چهل گیاه هم منطقی عمل می کند
پسر میز کناری می گوید میم نیستید شما ؟ دوست بچه گی های من که رفت خارج ؟
و یکجور با حسرت ، که می خندند آدم ها که خجالت نمی کشی که نیستی ؟
میم نیستم من .. کاش که بودم .. انگار که میم ها ، پرطرفدارترین ِ دخترهان ، این روزها
انگار که قرار است توی تمام زندگیم میمی هم باشد

یک جورهایی آرام و سبکم .. غصه هم نمی خورم زیاد
شب .. عکس ها را می بینم .. وا می دهم
. شاید هم که تمام شد .. هیچ وقت هیچ حقی نداشته ام

Wednesday, February 07, 2007

Rosa è il colore della Persia


دوشنبه


به پدر سلام کن
فیلم مرکز استان بولیویستان در مدح ال چه ی قدیس
خلاف فیلم های آن نواحی بدرنگ و نه حتی یک موزیک کوماندانته چه گوارا
فقط داغ دلمان تازه شد که سی دی موزیک های چه گواراییمان مالیده شد
به دشت گریانمان و هردو به فنا پیوستند و منبع اصلی هم که فعلا گم
آیا یاری کننده ی دارایی هست که مرا یاری کند ؟

ـــ

مستند تجربی سکته را دوست داشتم
که فکر کردم در شرایط مرد اگر بودم که می خوابیدم در انتظار مرگ
و زن .. همان هفته ی اول لابد کم می آوردم

از این به بعد وقت سلام دادن به خانوم مهربان همسایه
که بیست و پنج سال است همسرش از گردن به پایین.. لبخند گشادتری می زنم

ـــــــــــــــــ

سه شنبه

آئورا را دیدیم که هاله نبود و پیش در آمد حمله ی صرع بود
در ژانر خودش که خوب بود .. چه کنیم که این چیزها را دوست نداریم

ــ

خواهر یخ زده ی طفلک در صف
و دعوا هم می شویم .. گرچه باقی هم ، همین جور بوده اند
زوج جالبا می رن خرید زندگی پنج سال آیندشون توی کویر
خانوم حسابیه می ماند با ما
بعد .. سه نفر با پررویی می زنند جلویمان
بعد .. ما می مانیم بی بلیت ، اما نه بی امید
بعد .. خود اساتید که می روند تو .. چه کرده مرد سفید مو با خودش ؟ ابهت سبیلش کو ؟

دوستانی که بلیت دارند
آدم های دیوانه ای که فخر می فروشند
پسر خوشگله ی دانشگاه و دوست ناف پیداش که انگار اضافه دارند بلیت و کرشمه هم می آید
ما امیددار .. خواهره چشم ها پر اشک
...
فرش ایرانی را هم دیدیم
کلا که دیدنش واجب
سیف الله داد بدترین است
مهرجویی .. چرا؟؟؟من آن خانه را می خواهم ، می خواهم ، می خواهم
خواهره ایستاد تا از عمو زرین کلک بتشکرد

بعد از دیدن آن همه غذا ، مهمانی رفتن کار پسندیده ای است

Monday, February 05, 2007

.. شیشه ی پنجره را باران شست

بالاخره برنامه دار شدم
هنوز در ذوقشم که جاذبه ی زمین مقداری بیشتر می شه
فیلمی که منتظرش بودم .. با عوامل آشنا .. یک جای دیگر
من .. مانده به دو .. جمهوری .. بلیت به دست .. منتظر
ساعت چهار .. زعفرانیه .. آنجاست یعنی ؟
نه که نشود خود را رساند ها ، دوساعت وقت کمی که نیست
فکر می کنم اینجور شیدایی ها گذشته از من
بلیت ها را سفت تر می گیرم

اول هاش زیاد هم نیستم .. بعد کم کم تو .. تو تر
تکان هم نخوردم
حالا فقط سکوتم میاید .. فکر می کنم می ماند باهام ، حالاحالاها

گور پدر عوامل آشنا
رضایت غرقه ام کرده بود انقدر، که دلم کلی تا تشکر از دوست آدم حسابیه خانوم جالبه رو می خواست
ازین به بعد هم افسارم دست ایشان

بعد هم ادای خانه هنرمندان رفتنی که قصد کرده بودم
و حالا می دانستم چقدر بی نتیجه
سرسری دیدن کارها
آن برنامه هم تا آنور سال تعطیل
تا آن ور سال کی زنده کی مرده .. چی به چی
انقلاب رفتنم نمی آید .. می روم که از هفت تیر .. خانه ام نمی آید .. اتوبوس .. که طول بکشد
بعد طولللللللللللللللللل است که می کشد .. بس که بارانی و ترافیک

در اوج رگبار ، رسیدن به مقصد تقریبی
موها خیس .. صورت خیس .. لچک خیس
پسرک می پرسد سردت نیست؟جواب نمی دهم ..دستمال می دهد که صورتت را خشک کن..وسط این باران این هم شد محبت ،رهگذر؟
حالا گیرم که خیسی ، یک لحظه خشک .. بعدش ؟
. ماشین هم که گیر نمی آید

تمام راه هم که لب هام آویزان بود ، چشم هام اگر می توانست اینجور تولید آب کند ، خوشی ناک می شدم
که گفته بیزارم من از خیسی بارانی ؟
اینجور هم که فشرده ایستاده ام از ترس درافتادن باد است با دامن در حضور تماشاچیان نااهل
وگرنه نمی بینید چطور خدنگ وار قامت راست کرده ام سر به آسمان ؟

خیس که می رسم خانه .. دوست مهربان سرشلوغ مودبِ احوال پرس زنگ .. ترس های مگر چقدر بد هستمم ؟ ، کمی پر

برای بالا بردن ریت این یکی هم که شده .. رفتم و مراحل خسته کننده ی عضویتش را انجام دادم


دیوارهای گودالم رو حس می کنم

Sunday, February 04, 2007

ای حلزون ، از کوه فیجی بالا برو


من که قصد جشنواره کردن نداشتم
که یک صورتی یواش مالیدم روی لب ها و مسکن را انداختم بالا و زدم بیرون
که چک را بگیرم و برگردم زود
برگردم زود اصلا توی مرام من هست ؟
اینجا را که پایین بروی .. بعد چپ با تاکسی .. می شود جلوی سپیده
که برنامه هم ندارند
بعد بالا .. راستش .. عصرجدید ... من فقط برنامه می خواهم .. نیست
ادامه ی راه به سمت فلسطین که می بینم میسد کال .. خانوم جالبه
که منو دیدن و برم می گردونن دم عصر جدید
خانوم دوست داشتنیمان هم برنامه دارن .. هم ازین مجله زشتا که خوبهیش اینه که کلفته و می شه روش نشست و سرد نشد
بعد تا این چندروز که ایشون به عنوان پیر و کارکشته حضور دارن ، افسار فیلم بینی من در دستشون
تازه که جشنواره کردن هم امری جمعی است و فیلم فقط حاشیه است و بهانه

فیلم ژاپنیه اما واقعا شبکه دویی ِ خسته کن ِ نشیمنگاه آزار بود
با قرص صورتی اعانه ای دست مال آقای بیننده هم خواب برای من ضروری تر
اما صندلی های عصرجدید بد و من هی تکان و جا به جا
اصلا من با کل این مردمان زرد مشکل دارم
هیچ نه هنرشان را درک می کنم .. نه زندگی مورچه وارشان را
یک روز باید به طور رسمی این منطقه را از لیست دیدنی هام حذف کنم .. یا برای فهمیدنشان تلاشی بکنم

حالا ببینیم فردا چه می شود .. آیا می خوابیم ؟ یا لذت می بریم ؟ یا نشیمنگاهمان طغیان می کند و خانه نشین می شویم

Saturday, February 03, 2007

I guess I spent too many nights alone


حیف که کارخانه ی سازنده ای نیست که تاریخ انقضا را بزند روی آدم ها
که این هم می شود امری نسبی .. و من چقدر دلتنگ چیزی مطلقم

خرد واحد کم و بیش صمیمی زمان رابطه هام ، وعده های غذایی است
فکر می کنم با این آدم می شود ناهار خورد .. آن یکی شام .. یک قهوه فقط دور میزی شلوغ
عزیزترین واحد غذاییم اما صبحانه است .. که هماورد می خواهم که تاب بیاورد طولانی بودنش را
تا به حال هیچ نرینه ی تنهایی توی این قالب نیافتاده ، فرست تایمش می شود اتفاقی بزرگ

فعالیت فرهنگی واحد کوچکتریست .. یک سینما .. تئاتر .. یا بی اهمیتی گالری گردی
کنسرت واحد بزرگی است .. شده که فکر کنم تجاوز کرده ام به خودم با شریک شدن در موسیقی با کسی که لایقش نیست

خرید واحد بزرگی نیست .. یک جور محک است
کمتر پیدا شده اند آدم هایی که بعد از یک روز پاساژبینی به همراه غر و ناله ، حاضر به ادامه ی معاشرت با من باشند

قرار عکاسی واحد نیست .. دستاویزی است از سر ناچاری اغلب

.. بعد می رسیم به زمان های حقیقی پیوسته .. یک هفته ، یک ماه
واحد بزرگ این قسمت ، دوماه است .. بیشترش را مدت هاست تجربه نکرده ام
دوری و دوستی گاه به گاه هم هست که می تواند طولانی شود تا سالها .. اما بقاش وابسته است به ناپیوستگی

جز سندرم پیش از .. و حین ِ .. ، تلنگری که واداشتم به بازبینی این فکت های زندگیم
اسمم بود که چند شب پیش توی آن پیتزایی یک مقدار جدی ، صدا زده شد از پشت سر
بر که گشتم .. دخترک سال های دور بود که حالا هی همین جور جاهاست که برمی خوریم به هم ، و کم هم نه
و روزوشبش که کنارش بود و من فکر کردم حالا شده چندسال که باهمند این ها ؟ سه .. چهار
و سوت کشید سرم .. فکر کردم چه می کنند این همه وقت .. این همه .. چطور؟
و که می گوید که حسودی نکردم به چیزی که از توان تخیلم هم بیرون است
یا همین آدم های نزدیک که اینجور می توانند برنامه بریزند برای سال هاشان
و من که هیچ بیشتر از یک هفته ی جلوتر را هم تصور نکرده ام .. بس که آویزان بوده ام به نخ هرروز
بس که منتظر فروافتادن هر لحظه

یاد حرف ح حجیم می افتم که با تعجب زوج آشنایمان را نشان می کرد که
چکار می کنند این زمان طولانی با هم .. ، .... لیمیت نداره مگه ؟؟
و هیچ دلم نمی خواهد تا سن او که می شوم همین جور دلنگان روزها باشم

حسودی می کنم و فکر می کنم به آدم های دور و ورم .. که چقدر می شود زمان مفید را افزایش داد
یک هفته .. دوهفته .. دو ماه .. تخیلم هم درمی ماند

Friday, February 02, 2007

مردانی که استخوان هاشان به صدا در می آید و با دهان پر از خورشید و چخماق می خوانند

خانواده هم چیز عجیبی است
یکهو می بینی سفری که برنامه ریزی کردی که تنهایی و با اتوبوس
می شود دو ماشین پر از موجودات خرسند و پرصدا
حالا این یعنی که محبوبیتم کم شده حالاها
وگرنه که چهارسال پیش کاروان بود که می افتاد توی جاده
به هوای این که هوای عکاسی از لاله های واژگون افتاده بود توی سر من ، فی المثل


الغرض .. دو سه روزی رفتیم شهر گل مالان عاشورایی
تنمان هنوز له است
عکس ها را یک بار هم ندیده ام
بس که جاده ی برگشت تمام نشده ، برنامه بود که دوستان برایمان ریخیدند
و هی تنم له ، له ، له

ساده ی ساده امرمان کردند که باید بیایید و حجاب دار ، و رفتیم دیدیم آدم ها همه جیگول
بعد هم فکر می کردم نهایت سنت که دیدیم هه! سنت کو ؟
حالا بگرد و یک عکس غمناک پیدا کن بین این همه ، همه انقدر پر زندگی که انگار کارناوال شادمانی
همین بود که حضرات عکاس
،که دم آخر که فکر می کردیم خودمانیم و خودمان ، دیدیمشان که چقدر هم زیاد ،
آدم ها را انتخاب می کردند و حالت می دادند


بعد هم ما یک مقدار در شوک و چشم ها گشاده
که هیچ این همه نرینه ی زیبا را یکجا ندیده بودیم
.. اصیل و مغرور
انقدر که تنها مادینه ی آن جمع ، نیم ساعتی خیره به یکیشان ، به منظور پرسیدن سوالی
و گاهی هم ببخشید یواشی و آقایان انگار نه انگار

از وقتی آمده ایم پسرخوشگل های دور و ورمان به دلمان نمی نشینند

اصلا خلاف تصورات تمام این مدت زندگیمان ، که فکر می کردیم مردمان بدوی و بی ادب
مردم این شهر فوق العاده بودند ،حتی پلیسش هم
توی این سال ها هیچ جا انقدر راحت و امن عکاسی و تردد نکرده بودم
یکهو دیدید کوله بار جمع کردم و کوچ کردم آنجا
همین علایق است که مجبورم می کند به نگه داشتن برخی اقلام سنتی در زندگیم دیگر

زنم هم آمده بود .. چقدر هم حرصم داد که رفت نشست زیر سقف
که این نمی خواند با تصورات من و حوصله ی عکاسی ندارم
اعتراف می کنم که ور آسوده طلبی هم هست در من
که دلش می خواست بماند توی همان هتل درست حسابی آن یکی شهر و بی خیال همه چیز

این هم تجربه ای بود
شنیده ایم توی پایتخت هم مردم آداب گل مالی را به جا آورده اند
می ماندیم اینجا ، قیمه ی امام حسین هم شاید نصیبمان می شد