Tuesday, March 03, 2009

از دامنِ تو دست ندارم که دست نیست

پتِ پست‌چی است که آدمیت جایزه گرفته، دستِ حلقه‌دارش آویزان روی بلندای پشتِ صندلی، نرودا می‌خواند، به اسپانیایی، زبان‌ها می‌دانند افرادها این یکی را اما هیچ‌کس، حسابی گوش که کلمه‌ها را جداجدا به شباهت می‌برند در زبانِ دیگری تا معنی؛
فارسیش که دارد می‌کند حواسش هست گیر نکند توی دوتا چشم فقط وقتِ گفتن در چشم‌های بزرگِ تو...، بعد یک انگشتِ آن‌یکی دست را می‌کشد روی نزدیک‌ترینِ صورتِ جنسِ مقابل که یعنی حسنِ ختام

اعتراف که دلِ من غش می‌رود برای نِردها
برای آدم‌های مملوِ از هوش که زیاد حرفِ جدی‌شان می‌آید
برای نردی چنین
و دست‌هایی که زیبا نیستند، اما توانِ شگفتِ درهم‌آمیختن‌شان با سیاه‌وسفیدیِ کلاویه‌ها حک‌ّشان شده
بعد تعریفِ کشیده‌گی بی‌هنرِ دست‌های تو را می‌کند، هه.. بعد فکر می‌کند کارِ تو هنر، زه

روی درختِ آرزوی نسرین‌جون همان‌وقت باید نامه‌ام را می‌چسباندم، یک هم‌چینی لطفا، با انگشتِ نهمِ خالی

Tuesday, February 24, 2009

چون دل از دست به در شد مَثَلِ کرّه‌ی توسن

یکی از هزاربار صندوقِ مراسلات را بررسی کردن، تا ببینم کدام نامه آمده به جای آن که همه‌ی انتظارم؛
یکی هست از مُجلدِ رخساره، که پرینس علی مان بیفزوده من را به اعوانی و انصاری

اولین جرقه است که این هم آلترناتیوِ دیگر، طراحی‌پارچه.. بعد می‌بینم نه، مثلِ همان‌وقت که توی مصاحبه‌ی سینما برگشتم به ممتحنین که رد شدنِ اینها نهایتِ عذابم نیست و بل که آن روز که عکاسی را هم...؛ یک شبی به آقای قشنگ، آن‌وقتی که داشت می‌شد طراحیِ پارچه‌ام، گفتم اگر که تد نه و پرینس‌علی هم نه، آن‌وقت.... و از این زشت‌تر البته حرف نبود برای زدن، به شاخِ شمشادِ نگاه‌هاخیره‌کنمان آن‌‌هم

بعد غصه غصه، که تازه این عکاسی هم که برلین است حالا چرا، و تازه از کجا معلوم این یکی مصاحبه را قبول، که آن همه گذشته ازش..... و اندوه اندوهِ نم به چشم‌آور که اصلا عکاسی من را برازنده‌تر، آن‌همه چشم‌انداز که ترسیم کرده بودم خودم را در مقامِ سینماگر دودِ هوا؟؟؟

هه! من آخرش طراحیِ‌پارچه هم قبول نمی‌شوم و حتی فرش و حتی صنایع‌دستی و حتی مرمت همدان.. بعد می‌شوم مثالِ سال‌هایشان، آن دختره که رتبه‌ش خوب بود اما ماند پشتِ کنکور که ماند
یا می‌روم آزاد و هی می‌سلفم

____

روزِ اول از مرحله‌ی اولِ پذیرشِ ناپذیرفته شدن:

رحم ندارد کانالِ فرانسه/آلمانی هنر، بعد از ده روز تکرارش گرفته، نمی‌فهمد آن مچ‌های باریکِ کتاب را ورق‌زن پوشیده در سبزِ روزهای توی فیلمی، حکمِ دود را حلقه‌حلقه‌ی مملوِ از رضا و لذت بیرون‌دادن است در مقابلِ سیگاریِ ملزم به ترک

انتظارِ مروت از کانالِ انگلیسیِ خبر؟ خیالِ خوش.. همین امشب باید خوش‌رنگ‌ترین تصویرهاش را رو کند، که درکِ خُسرانِ بی‌تهَت بسوزاند تا ژرفِ جانت را.. و بعد ضربه‌ی آخر، دوربین را که داری فکر می‌کنی آخ که چه بالاست رها کند، همان‌جورِ یلخی‌ش بیاید بنشیند پای سفره، توی کادر جا نشود، تو بگویی با همان نارنجیِ پیش از سفر، خواهرت بگوید قرمزست این، دلت بگیرد که قرمز به تنش را ندیده‌ای

فرداش باز بنشینی سر تا تهش را.. ندانی به تحسینِ تصویر و صدا یا به کششِ آن یک لحظه‌ی از راست توی تصویر آمدن؛ مسخرگی و ناموزونیِ قیافه‌ت را بدانی خودت، با لب‌های آویزان خیره به سفره‌ای

____

تقصیرِ آقای سعدی هم هست
به جای این که با واقع‌گرایی ِنهایتِ مثبت‌اندیشی چاشنیش حالیت کند که

Remember that rejection tells nothing about the person being rejected or the person doing the rejection. All it says is that you two as a couple is probably a bad idea

هی دم از عهدِ تغیر نپذیر و به جفایی و قفایی نرفتنِ عاشقِ صادق و مذمتِ یاروی نامردِ ملامت نَکِش و غمِ جان‌دار و بیمِ دگران اندیشه‌ورز...
حالا هی پیِ درمانِ دردِ نو باش در نسخِ کهن.. ورطه‌ی عشق و دریای کران ناپدید کجا بود حضرت، همین یک سالِ گه‌به‌گاهی هم مضحکه‌ی دنیامان کرده

بعدالتحریر و تفکیر - من که شرحِ مشتاقی نکرده‌ام و طرحِ پیشنهادی نکرده، و ملامت‌ نکشیده‌ام، و جفا ندیده‌ام، و قفا ندیده‌ام، و نادیدن را گرفته‌ام نارضایتی... شاید، باید، باز هم، یه‌کمِ دیگر هم

Saturday, February 21, 2009

You're never too old, too beautiful, or too smart to be rejected. Rejection happens to everyone

فکر می‌کنم فوقش مثلِ همان‌وقت که مصاحبه‌ی سینما رد شده بودم، و مصاحبه‌ی تاتر رد شده بودم، و باید می‌رفتم انتخابِ آخرم را، انتخابِ از روی شوخی و خنده‌ام را، طراحی پارچه‌ام را می‌خواندم

مثلِ همان‌وقت، اما نه کسی که آرام خبر را بگوید (اگر درونِ این مرزها بود الان آن آدمه، هم این وظیفه هم برعهده‌ی خودش، که آشنای اول)، نه کسانِ بسیار که به دل‌داری و حق‌خواهی، نه من که روزها گریه، گریه، گریه، که کرختی فقط

از طراحیِ پارچه خوشم هم آمد، اما نتایجِ ماهِ بهمن که آمد، عکاسی که می‌توانستم بخوانم، توی خیابان آدم‌ها رد می‌شدند و تبریک، که بد نبود پارچه، شبیهِ تو اما نه.. و من یک‌بارهایی هم فکر کردم در دلم که شبیهِ من چه جور چیزی است

مثلِ همان‌وقت، اما نه چهارسال و بیشتر مطمئن بودن که سینماگر خواهم شدن، که یک‌سالِ این وقت‌های بزرگ‌سالی چه طولانی‌تر می‌گذرد از پنجه‌های نوجوانی

آن سینما نخواندنه، تاتر نخواندنه زندگیِ من را تغییر داد اما، گیرم زود خودم فهمیدم که آن‌ها هم شبیهِ من نه، که امکانش هم بود باز زدن به آن جاده، که خودم با پای خودم رفتم و با زبانِ خودم گفتم که نمی‌خواهم.. زندگیم را تغییر داد ولی، همین عقده‌ای که من را همیشه عاشقِ مردهای کوتاه‌ساز و مردهای مستندساز می‌کند بدترینِ عواقبش

مثلِ همان‌وقت، بیشترین شُکش از آن که رتبه‌م خوب، که سوادم بیشتر از باقی، که قبولیم حتمی بی‌جای شَک؛ که اطمینان از این‌ که بدی نیستم و بازخوردهاش آن‌قدر هم‌سوی خواستِ من تا حالای این بی‌خبری بد خبری

من راهِ دانشکده‌ی طراحیِ‌پارچه را نمی‌دانستم، یعنی جز دانشکده‌ی دراماتیک و تالارِ فارابی، تعریفی نبود در ذهنم از دانشگاهِ هنر؛ اما خوشحالی بی‌جانی داشتم از اینکه به شوخی، به خنده انتخابِ دیگری هم کرده بودم و لحظه‌ی آخرِ دادنِ انتخاب‌ها کدِ دانشگاهِ زنانه را که به اشتباه، عوض... و حالا مستاصلم که اصلا طراحیِ پارچه‌ای هست که من را راه دهد، نکند که کد را اشتباه، که مجبور شوم سال‌ها محبوسی در دانشگاهِ زنانه، که خوشم هم که بیاید ازش، شبیهم اگر نباشد چه؟، که درست که دراماتیک جای من نبود، اما عقده‌اش اگر بماند چه

خبری
نیست
هنوز

اما اگر که شد، اگر که ریجکشنِ صریح، باید شال و کلاه کرده، هفت عصای آهنین در مشت و بیست‌جفت کفش آهنین به پای، به دنبالِ مقصدِ دیگر بروم... بدیش این‌ است که من هیچ وقت دست‌خالی نمانده بودم بی هیچ آلترنانیتوِ دیگر، همیشه یک طراحیِ پارچه‌ی نقد بوده، یک عکاسیِ پتانسیل، یک راهِ برگشتِ قدری دورتر/ قدری سنگلاخ‌تر به همان سینما
___
هاه! عنوانم گویاست که حتی متوسل شدن به ویکی‌هاو

Tuesday, February 10, 2009

she experiments on herself in order to produce art

باید بِغَم سه‌غا آذَغی.. گوش‌هامو شفا‌ف‌ کردم و فکر کردم خواهره هم همین‌جور می‌شنوه که من؟..گلزاغ خانوم، خانومِ رفت‌وروب‌گرِ تازگی‌ها داشت حرف می‌زد و هی غ به‌جای ر.. اهلِ نقطه‌ای در خراسان و این لهجه؟

شب، واقعیات یک‌به‌یک ردیف شدند پشتِ هم
کلن فارسی‌ش بده و معلومه معنای شصت درصدِ گفتنی‌های ما رو نمی‌فهمه
آدرس نمی‌دونه مطلقن
قدش بلنده، ابروش کمند
و حالا این ر ها که می‌شدند غ

آخ.. سوفی.. سوفیِ کلِ نازنین.. چه کسی جز تو می‌تواند؟ پس این است پروژه‌ی تازه، بعد از اتاق‌های هتل ونیز که به اسم تمیزکُن توش کار گرفتی و اسباب و درهمی ِ مانده‌ از مسافرها را توصیف و عکاسی، پاشده‌ای آمده‌ای اینجا، فارسیِ دست‌وپا شکسته آموخته‌ای و آشفته‌گی به سبکِ ایرانی را کار می‌کنی؟

فقط... نمی‌خواهم توی ذوقت بزنم‌ها، ایده‌ات که باحال، آن‌هم با این همه زحمت، اما بد نیست مطلع باشی، همین ماها، نسلِ جوان ِعکاسانِ ایرانی، تقریبا تمامِ برجای مانده‌هایمان را ثبت نموده‎ایم، جای خواب و سطلِ زباله و ته‌مانده‌ی غذا و الخ... و تا آن‌جا که من می‌دانم یکی- دو چیز بیشتر نمانده، که یکی‌ش قطعا توی اتاقِ من به هم نمی‌رسد.. اما کیپ‌آن دِ گود جاب رییس

راستی.. پنجاه‌ و چند هم هیچ بهتان نمی‌آید، خوب می‌کنید کمتر می‌گویید

Wednesday, February 04, 2009

من چشم از او چگونه توانم نگاه

اصلا دمِ سازمانِ امنیت گرم
بگذار هی ممنوعتان کنند
ساز زدن‌شان را، بهانه که نواختن در جمع‌های خودمانی
فیلم‌هایتان را، بهانه که نمایشِ تک‌نفره، بهانه که پیشتان ماندن
من خسیسم

توپ‌های پرملاتِ مین را جایزه می‌گیری که ناخسیس‌ترینی
پشتِ سرِ هم می‌ندازیشان بالا که گذاشتی حالا دادی که اگر دوست نداشتی نه
من دوست داشته‌ام کارت را
و حتی جز دو یا سه بارِ لحظه‌ تن ندادم به وسوسه‌ای که انعکاسِ روزنامه‌خوان را دید بزنم به جاش توی مونیتور
و یک‌جاهاییش لبخند، و یک‌جاهاییش اخم، و یک‌جاش که تکان.. یعنی شد که بی‌خیالی که نشسته‌ای پشتِ من، با آن مرضِ ریشه‌دارِ بیننده را پاییدن
دوشنبه است، من جایزه‌ی چهار هفت را شمردنم را دارم می‌گیرم

یک لبخندِ گنده نشسته بود روی لبم تهش
به گنده‌گیِ لبخندِ دی‌شب وقتی از مین زده بودم بیرون، قهوه و شیرینی را در رگ زده
که سردم نبود، و خیسی امری بود بیرونی، و ترافیک و شب و اتوبوس شولوغ با خوش‌بینیِ ِلااقل خطِ ویژه‌اش خلوت‌تر ترک نمی‌انداخت لبخندم را، و گوش‌هام پرِ باغچه

اشاره‌ای... بارِ اول را.. اتفاقِ آن روزت اما اشتباه است، خاطره‌ها هم‌خوان
پنج ماه زودتر را می‌گویی و می‌بینم که سرِ زبانت که با همین لباس‌ها، نمی‌گویی
همین‌ها را پوشیده‌ام که یادت بیاید
که پس آن روز من هفتادساله نبوده‌ام وگونیِ سیب‌زمینی نبوده‌ام و مانده‌ام به خاطر

و این چه وضعی است پس، تا کی دلِ من پر هوس و حواسِ شما جمع و هیچ که هیچ
که آن راهروی آشتی‌کنانتان به چه کار می‌آید پس وقتِ اتصالِ من به دستگیره از سوی لچک
حالا که من حتی اشتباهی هم نگرفته‌ام

که اصلا مگر می‌شود دل نباخت به کسی که میان آن عکس و نقاشی‌های امضای مهم‌دار، یک پوسترِ سیمپسنز دارد
که شکلاتِ مین* را می‌داند
و آخ از آن بیست در یک متری که خودِ خودِ آبادی، در چهاردقیقه‌ایِ محله‌ی تازه‌نمای ما، و یک‌دقیقه‌ایِ آن برج‌ها که خودِ مدرنیسم،
که صدای آب دارد و باریک‌تر باید بشوی تا راه بدهی به پنبه‌زنی که معلوم نیست از کجا آمده اصلا


*که حتی اسمِ کاملش این نیست و من اینجا هم نمی‌نویسم، بس که خسیسم؛ و بدرستی که درک‌کنندگانش طعم ِ بهشت‌ را یافتگانند بر روی زمین

Sunday, February 01, 2009

If there’s a bright center to the universe, you’re on the planet that it’s farthest from

چراغ‌آویزِ سقفی خراب شده
لامپ دویستو زدم به کاردستیِ دروغیِ الکترونیکیِ بچه‌ها که در واقع اثرِ پدربزرگه‌ست، گذاشتمش رو زمین
اتاق نیم روشنه

تا وسوسه‌ی زانوهای بغل‌گرفته پیروزم نشه که مبادا عوارضِ کشککی
کفشِ پاشنه‌بلندِ مشکی کردم پام و راست روی چپ و کامپیوتر بالاش
گاهی راست رو افقی می‌کنم و با آفرین نگاش

نمی‌دونم چرا لامپِ زمینی نورش سه‌تا کمتر از هواییه
نمی‌دونم چرا کفشِ پاشنه‌بلندِمشکی و ساق‌های نیم‌متریِ سمباده‌کشیده‌ی من توی این اتاقِ نیمه‌تاریک غم‌انگیزه
نمی‌دونم چرا هرچیز سرِ جای خودش جواب‌دِهِه
نمی‌دونم چرا چیزها سرِ جاشون نیست

Monday, January 26, 2009

Wait.. we embraced.. we were happy.. happy.. what do we do now that we're happy.. go on waiting.. waiting.. let me think.. it's coming.. go on waiting

نوشته بود نیست سه‌هفته‌ای را
نوشتم که می‌شوم هفته‌شمارش

امروز‌تر به انجام می‌رسد این مشغله
و نه که حالا به قول خودش الساعه.. می‌دانم باز روزهااا، اما دیگر وظیفه‌ای برعهده‌ نیست من را

و در این سه هفته شد وقت‌هایی که ببینم خودم را لحظه، دقیقه، روز شمار
و پیش آمد وقت‌هایی از چرایی.. که لگامِ ذهنِ پرسش‌گر را کشیده و نهیبِ هشدار که شمارش‌گری فقط
بشمار،
بشمار،
بشمار

و این سه هفت را افزون بر هفت‌های قبل‌تر، تا بدانی این شمارشگر چقدر غافل است از سبب و حاصل
و آخ از آن بهانه‌ی مضحک که شده سائقش

Saturday, January 24, 2009

I wanna be bigger, stronger, drive a faster car

جمعه. کارِ خوبیه روزانه نوشتن، توی تقویم نوشتن، که هی مقایسه‌ی روزای سال‌ها با هم
که حالا من می‌دونم جمعه‌ی پارسالیِ این‌وقتی، رفته بودیم سیلک‌راه نمایشگاهِ تداومِ کاریه استاد ب.ج
که توی تقویمه ننوشتم، اما یادمه دامنِ مربع‌های گُلین رو بسته بودم رو شلوار و همین شالِ قرمزِ زعفرون-طوره که امسال سرِ خواهره.. که بخوام امسال هم همینا رو بپوشم، اما که قرارمون نیست به اونجا، که ترسوییِ از مبادا همان سرمان بیاید که بارِ پیشین،
- منظور لوزر-وِی را چهارنعل رفتن است تا نهایت و از شدتِ غصه‌ی دوست‌نداشته شدن نفهمیدن که چه زیاد است راه-

بلیت‌ها رو باید از تیارتِ شهر ابتیاع کرد، حتی اگه مولوی.. می‌دونستی؟.. نمی‌دونستیم
- چهارشنبه اما دوتا کارِ خوب دیدیم، عروسکیِ آقای غ (که یکی از ده‌تا قابلِ احترام‌ترینِ عالمِ هنرِ این مملکت) و اون لهستانی غولا که مهمونِ این هر سه سال.. به همراهی و سعیِ خانوم ژاپونی و آقا -
بلیت نداریم و آشنای درست هم نه

ح برگشته و هنوز ندیدیمش
نیم‌پیاده و آسه‌آسه
- یه نمایشگاهِ نقاشی هم می‌بینیم توی کوچه بالایی که کاراش هم خوبه تقریبا و بی‌ادا و هم خیلی ارزون، و کسی سی‌صد و پنجاه چوق ِ اضافه نداره بده به من که بخرم یکی‌شو؟؟-
اطلاع‌رسانی درست بوده و حجیم‌تر شده ح، نه که چندوقته ندیدیمش همون حرفای خیلی‌خیلی قدیمی با همون‌جورِ آب‌وتابِ معمولش..
من که دامن مربعیه رو نپوشیدم، که دامنم بنفش‌ و شالم بنفش.. اما ح داره می‌ره نمایشگاهِ کاشتنِ فروغ و مهمون سگِ صابخونست، از قدیم گفتن

شلوغه
..
. . . . . . . .
. . . . . . . . .
اینا که مهم نیست اصلا
اصلِ مطلب اینه:

امسال به آقای عکاس (با سر برهنه‌ که بدجور خودش را جا کرده کنار ِتنها عکسی که من از آن آقا دارم) می‌گم سلام آقای ک (دیگه کلی آشنا محسوب می‌شیم، پی‌آمدِ مهمونیِ بی‌ربط‌ها)، دورِ بعد وایمیستیم و گپ می‌زنیم (جورِ انگار مجبوریِ گپ‌هامون، که من هی دودو می‌زنه چشمام به پشتِ سرش که یه نجات‌دهنده پیدا شه و در برم و اون حوصله‌ش سر می‌ره لابد که این دختره‌ی کسالت‌بار لاسم بلد نیست بزنه)، می‌گه فیلم هم می‌سازه، می‌گم همون که با....، می‌گم منتظرم برگرده و فیلمو ببینم، می‌گه می‌شه پیشِ خودش هم، می‌گم آره اما منتظرم ..... برگرده، منتظرم..........

این منتظرم برگرده، توفیرِ پارساله تا امسال

اگه هم برگشت و هیچی، پا می‌شم می‌رم پیشِ همین آقای عکاس،
فیلمه رو می‌بینیم و سعی می‌کنم چشمام دودو نزنه اصلا،
که لابد واقعا نجات‌دهنده در گور
که اصلا مگه برای چیزی جز این قرارمه به انتظار؟
فیلم‌ها

Monday, January 19, 2009

زانکِ دلم هر نفسی دنگ خيال تو بود

چون که من از دست شدم بر رهِ من شیشه منه.. نه، خیالتان راحت، این‌بار لیوانِ آب را واژگون نکردم، یا که ظرفی را بیاندازم از دست.. از خصوصیاتِ بزرگ بودن همین‌هاست، همین قراری که من در ظاهر کمی از آن بهر‌ه‌مندم.. این را اما داشتم می‌خواندم از کنارش که گذشتم، نگاهش هم نکردم، صورتی (همان که بعدها صداش می‌کردیم /یاسی) لباسش البته رفت توی چشمم و آن نگاهِ من که برترم‌اش، سلام هم ندادم، شاید اگر برتر نبود یا من (آخه این جمله رو چه‌جور می‌خواستی تموم کنی فرزند؟؟!؟)..؟

خواهره گفت امروز نگاهت نمی‌کنم خیلی، خنده‌ام می‌اندازی.. از جهت لوزر-بوده‌گی؟.. آری، و آن‌وقت خودش یک لوزر بود، و من هنوز امیدکی داشتم.. بی-مووی می‌دیدیم، اما نه آن‌طور که می‌باید با کف و سوت و پفک، به‌مانند انسان‌های محترم، و من یکی از آن‌ها نیستم، قاه‌قاهم را سر می‌دهم و آدامسم را می‌ترکانم و غولِ خانواده بالشِ بسیار نرم و گرمی است.. زنگ که به صدا در می‌آید، زیر لب می‌پرسم یعنی کی می‌تونه باشه.. غول معنی می‌کند که قتل، یادآوری می‌کنم که انگلیسی می‌دانم.. تمام که می‌شود، دارم کمربندِ واشده را جمع‌وجور که خواهره بگوید پشتِ سرت را.. و من یک لوزر نمی‌باشم

چون که من از دست شدم... دارم این‌را می‌خوانم و می‌گذرمش، ایستاده، صورتی به تن و آن نگاهِ.. و من سلام هم نمی‌دهم

من یک آبی هم پوشیده‌ام، یک آبی ِ آبی که نگویند بدرنگ، که معلوم شود هر رنگِ پارچه روی هر رنگِ پوست است که بد می‌شود یا خوب

گم می‌شود.. عادتش است گمانم

__

بشمار دو

آبیِ به برِ آن‌روزم آستین نداشت، بارِ دومین حاضری، تابستان
نوشته را هم همان‌وقت.. نیمه، تا بماند در پستوی نگارنده
قرارم بود با خودم که تصویرش هم بکنم با هر شمارش.. شاید تا نرود از یادم، که چی را دارم می‌شمرم اصلا
این‌روزها اما نوشتنم نمی‌آید
و حالا این را که قرار نبوده.. که کامل هم نیست حتی.. که کاملش هم نمی‌توانم بکنم، از جهتِ ازیادبرده‌گی

Monday, January 12, 2009

بیخِ مداومت را روزی شجر بروید

ما نشسته بودیم توی آشپزخانه، من داشتم محاکمه می‌شدم چرا به خارجی‌ها سرویسِ اضافه می‌دهم
محاکمه‌گر: آقای کیوریتورِ خودش از قِبَلِ همین خارجی‌ها به هرجا رسیده
من فقط پیِ یک روایتِ درست بودم، حالا که خارجی قصه‌اش را می‌بافت
پیِ سرخاب-سفیداب مالیدن ِ روی ِ آکنه‎ایِ عروسِ گلمان ایران‌ خانوم
نفع که از خارجی به من نمی‌رسید هیچ
چندشم هم که می‌شد ازش، با آن پررویی‌ش، با آن بوی گندِ همیشه‌گیِ دهانش
گفتم تهش شاید وصل شدن از طریقش به رییسِ بزرگ، عکاسِ غولِ هم‌وطنِ آن‌ورِ آب‌ها
اصلا می‌خواهم بروم زیرِ سایه‌ی یک نامِ بزرگ، اعترافم
همین‌وقت‌ها بود که آمد توی آشپزخانه، با نامِ بزرگِ موروثی‌ش لبخندِ کجی زد و رد شد
دو فصل گذشته از این خاطره، من همان فرداهاش سایه‌ی آن نامِ بزرگ را بخشیدم به رهایی از بوی بد و بلاهت و خود-برتر-بینی ِ سفیدپوستانه‌ی خارجی
آقای کیوریتور از قِبَلِ رفقای فرنگی‌ش طی‌الارض می‌کند
او، با آن نامِ بزرگِ موروثی‌ش

_

بشمار یک
از سری پست‌های "تیرِ چراغِ برق و سیگار" ( سلام آ)

‌____

آدم چه‌قدر که بد باشد حالش
The perfect sky is torn
را می‌شنود

The perfect guy is tall
؟!

که صدالبته فکتی است غیرقابل‌انکار

Friday, January 09, 2009

You can't wait for inspiration. You have to go after it with a club

سیلویا که صبح به صبح کاغذها را می‌چید جلوش.. نوشتنش که نمی‌آمد.. کیک که می‌پخت به جاش
فکر می‌کردم هه! شعرنوشتن مگر این همه آداب دارد.. که اراده کنی، که فکر کنی، که با برنامه
بس که از بچه‌گی جمله‌ی خنده‌دارِ "شعر جوششی است نه کوششی‌"شان را توی سرمان کرده بودند
بعد برمی‌داشتند می‌سرودند به مناسبتی.. به جوشش؟ هه
نقاشی هم این‌جور بود لابد به نظرم.. نه که هرروز کارت‌زده بنشینی به پاش
آهنگ‌سازی کمتر.. کلِ هنر ای‌ی‌ی

عکاسی مستند که پایه‌اش به برنامه بود و تحقیقات
اما این که وقت، وقت، وقت بگذاری برای پیدا کردنِ موضوعِ عکس‌های هنرمآبانه‌ت
که یادداشت‌ها برداری
کلافه شوی از بی‌موضوعی گاهی.. حیران چرخ چرخ چرخ بزنی
این‌ها تجربه‌های زندگیِ بزرگسالانه‌ی منند
که رعد و برق‌های الهام‌رسان معدودند.. ننشینی به انتظارِ باران
تحقیق‌ها باید بکنی، خاک را بشناسی، که کجا زودتر به آب می‌رسانتت، کجا دیرپاتر
بعد بِکَنی، بِکَنی، ب ِک َنی

_
عنوانِ اولیه: آقای بیکن به روایتِ نازلی
عنوان تعویضی: جک لندن به روایتِ افزودنی‌های گوگل
‌

Friday, January 02, 2009

و خلوتی، که به سنگینی، چون پیری عصاکش، از دهلیزِ سکوت، می‌گذرد

یزد سکوت دارد،
مسافرِ چندروزه‌اش که باشی می‌گویی با زنگِ شادی لای آرامشِ صدات
خاک مرده پاشیده‌اند روی شهر،
مقیمش اگر باشی می‌گویی لابد، با افسرده‌گیِ ته‌نشین ِ شُلیِ صدات

میانِ خاکی‌ها سفید باشی بهترست یا سیاه
-هرکدام را به تمام، یا سامتینگ بلویی(از نوعِ فیروزه‌ایِ کم‌جان)همراهِ اولی-
ناظرِ خودت می‌شوی میانِ تصویرها
و قدم‌ برمی‌داری باحواس تا
منقص نکنی کمالشان را، حیفِ تمامِ فیلم‌هایی که نساخته‌اند

عاشقی‌ها که می‌شود کرد توی پسکوچه‌های ممنوعه‌اش...که نکردیم

و ساکتیش ان‌قدر حجیم که مجال ندهد به خلوتی آواهای به آلینا حتی که نیم‌شنوده برش می‌گردانی

___

باریکی کوچه‌ که برف می‌گرفت با آن علامت سفید‌ها که قطع می‌شود با آبی سرش
روی پنجه‌هام اگر می‌ایستادم دوتا خط می‌نشست پایین ِکادر، ناهم‌جهت، مکملش
سردی یواش ازناچفتیِ پنجره‌ها توی صورتم
پارتیشنِ یادگارِ ح جدا می‌کردم از حال و دستم حائلِ گوش‌هام تا داخل نشود حرف‌های پرمدعا دَرَش

صدای خوشحالی‌های آدم‌های بیرون را قبل‌تر شنیده، ندیده بودمشان، حسودی را اما کرده بودم

تصویر آخرِ چهارشنبه‌های من

Sunday, December 14, 2008

There has to be some way to get rid of her


و بدان که آدمیان را سلوک دگرگون باشد،
پس
خاطر خوش مدار
به واکنشی
که کنشِ تو برانگیزَش
به امید که بویی اگر برده باشد از عزتِ نفس
جز این
نخواهد کردن،
که وقاحتِ ادمیان را اندازه‌ای نه

که وقاحتِ ادمیان را اندازه‌ای نه


که وقاحتِ ادمیان را اندازه‌ای نه

Sunday, December 07, 2008

Give birth to a smile

آیا شما دونفرید؟
آیا شما دونفر در انتظارِ کودکی هستید که یکی‌تان حاملش؟
آیا دونفری را می‌شناسید که در انتظارِ کودکی که یکی‌شان حاملش؟
آیا شما دونفرید، در انتظار کودکی نیستید که یکی‌تان حاملش، اما حاضرید به تظاهرش؟

به تعدادِ انگشتانِ دست، به دونَفَرینی با شرایط فوق، جهت چندکلیکِ ناقابل ایستادن (بدونِ انجام حرکاتِ آکروباتیک) در مقابل دوربین، با رعایتِ کاملِ شئوناتِ اسلامی نیازمندیم
اگر دارای شرایط نیستید، دست و دهانِ در میان گذاردنش با واجدین شرایط را که دارید، گشایشگر باشید دوستان
چشم امیدِ نگارنده* به یاری شماست

___
*Yerma_1984@yahoo.com


عکسِ الصاقی کاملا تزئینی است

Friday, December 05, 2008

با پیمانه‌ی روزهای خویش که به چوبین کاسه‌ی جذامیان ماننده است


و فکر می‌کنم حیفِ پیچاپیچ ِ زلف، سرخی لب‌ها، حیفِ تن

حیفِ لوسیون‌ها و عطرها و رنگ‌ها

حیفِ تمامِ روزهای تعطیل

و شب‌هاش
که تا زودیش خیلی نزند توی ذوق
پیاده‌پیاده شهر را گز




حیفِ من

Thursday, November 27, 2008

Winning A Battle, Losing The War

R S: chera nemitoonest? man che hossni barash dashtam? na oonghadr ham sennesh boodam ke bahash betoonam bishtar moasherat konam, ham inke agar (...) motmaenan javoontar o active tar az mane pire mard ham mitoonest peyda kone. Be ghole (khodet?!) koshte morde ke kam nadasht
yerma S: pas man chon kam daram/nadaram?
yerma S: pas man chon kam daram/nadaram-e ke...?


من فقط یه جوابِ یه خطی می‌خواستم که بگه نه این‌جور نیست، که نه این‌جور نیستش رو یه کم طوول بده، من ان‌قدر احمق کردم خودم رو که " نه این‌جور نیست یه کم طوول‌دار" رو بپذیرم..و تموم این چندروز منتظر بودم که موبایلم یا ای‌میلم این یه خط رو بهم بده.. نداد. به درک لابد

یعنی به درک هم نه حتی، دلم که نمی‌خواد شما رو پَست بدونم، می‌بینمتون که جمله‌تون رو نوشتید و جوابی ندارید برای من، چون اولین باره که خودتون هم مواجه شدید با این واقعیت.. این که سکوت می‌کنید پس لابد قابلِ تقدیره، این که گول‌زنکی نمی‌بافید.. تازه آخی که چه‌قدر درد داشته لابد براتون که بفهمید یه آدمی با شما دوستی می‌کنه، فقط چون هیچ‌کسِ دیگه‌ای قادر به تحملش نیست

من اما واقعیتم رو مدتی هست که حمل می‌کنم، که یک جا موندم که جدای نبایدِ بزرگ به علتِ "شرایط شما" و "و اصول زیرِ پا رفته و عذابِ وجدان‌"های من، اصلا "حق" من اینه؟ یا "شأن"م مثلا.. که چه چیز جز مازوخیستی می‌شه جوابِ چرای من وقتی یه معاشرت چیزی بهم نمی‌ده جز اندوه (نخندید، به معنای واقعی‌ش این بوده حسِ من بعدِ هربارِ شما تمامِ این اواخر)

شاید حتی چندماهِ پیش اگه، این جمله‌ها می‌بردم به "آآخ که چه بدبخت که منم"، حالا خوشحالم، خوشحالم که این‌طور نیست، که با همه‌ی نخواستنی بودنِ من کشته مرده که نه، اما ان‌قدری نرینه‌ی خواهان/خواهندنی هست دوروبرم که نمونم بی دوست

خودمو که مشغول کردم این روزا حسابی، اما یه وقتایی وسطِ پیاده‌رفتنا، وقتِ سکوتِ موزیکا، این جمله‌ها برگشت به سرم.. بدیش اینه که من زیاد دردم نمیاد، اما دیر ترمیم می‌شه پوستم.. که یه وقتی بعدِ مدت‌ها خراشه رو ببینم و یادم بیاد جای چه حرفی

امیدوارم بتونم این دوتا تصویرو جدا کنم، آدمی که اینا رو برام نوشته، از اون آق ص جالبی که نمی‌دونستی باید بهش سلام بدی یا نه.... چرا من که خیلی زود مُهرِ پَستی می‌زنم به بعضی آدم‌ها (مرد‌ها؟!) و تموم، دلم نمیاد این آدم ِ دوم رو بذارم تو دسته‌ی بدها؟

______

خلاف اظهارِ شما که
In vassat ye rabete shekl gerefte. ghabool dari?
و حتی
inja dige senn matrah nist
این وسط ان‌قدر رابطه‌ای شکل نگرفته بود که تموم حرفای این‌جنسی که تاحالا باید می‌رسید به دستِ شما و نباید/نمی‌شد گفت به هیچ آدمِ واقعیه دیگه‌ای، پیچیده می‌شدند و جا می‌شدند توی صندوقخونه‌ی مجازی (پس چی؟ همین دلِ کثافتِ من که هیچ‌کس نمی‌خوادش که جای این گلایه‌ها نیست).. حالا هم که اینا رو می‌نویسم و احتمالا می‌فرستم دیگه غُرام ته کشیده و "هه"م رو هم گفتم و خیال شما و حرفتون رو هم از سر بیرون

دوهفته من نیستم، بعد لابد شما، بعد باز من.... حل می‌شه/ شده، چه خوب

____

الان سه‌شنبه‌ است و ما با هم حال و احوالیم کردیم، اینو دی‌شب نوشتم، تراپیِ خوبی بوده انگار، نوشتن؛ امروز که باهاتون حرف می‌زدم هیچ عصبانی نبودم

____
*پیرو نامه‌های اسکاتلندی ( به کی سلام کنم؟ ارباب هرمس؟). رونوشت: صندوقخانه‌ی مجازی- آگراندیسمون

Friday, November 21, 2008

And mister you can never know me, I only let you stroke me like a cat

راستش با آن خنده‌ای که می‌کنم به انکار و دستِ شما دردنکنه‌ای که لابد حواله، حکایتِ من همان گربهه است که نسبتش می‌دهید که با اکراه تن می‌داده به پانشینی میهمان و نوازشش و "بَسّه‌ته"اش که بالا می‌زده دور می‌شده با تبختر.. که این معاشرت هم تهِ تهِ برای من‌اش یک‌جور چریتی است، یک‌قدر از جنسِ آن لبخندها و عشوه‌های لحظه‌ای که برای پیرمردهای توی خیابان تا فکر کنند هنوز چه دلبراَند (و وای که وقتی آدمِ آشتباه و متوهم را..)، چونیِ استمرارش اما که فکر می‌کنم بزرگسال‌تری‌هام می‌شد شما، اگر که هم جنس؛ نه به کردار زیاد(که شاید هم فرق‌های الان از تفاوت‌های مادینه/نرینه‌‌گی)، که به ظاهر(قطعا که مردِ قشنگ‌تر و جذاب‌تری درمی‌امد از من) رنگِ موها و شاید حتی شکلِ چشم‌ها و همین بینیِ بزرگ و برابری ِقد؛ یا درونی‌تر، همخوانوادگیِ مغزِ درونِ چوب‌دست‌ها مثلا.. حکایتِ من همان گربهه است که توی زندگی قبلیش آدمیزاده‌ای بوده دوست‌دارِ گربکان یا که هراسش است زندگیِ بعدیش بشود این

Saturday, November 15, 2008

چه‌قدر سینمای فردین خوب است/ بود/ بازهم؟

جمعه‌ی عصری که بلیتِ تاتر نمیاد گیرت.. که آدمِ الواتی و حتی کافه هم نداشتید که شُدید فرهنگیِ خونواده‌گی، خانوم لاک‌پشتی هم همراه.. که اصلا فیلمِ آقای مانیِ بزرگ رو باید توی سینمای مامانِ مانیِ کوچیک دید، ساعتش مناسب نبود هم اگه، کافهِ که هست، که اصلا من یه بارایی خواب دیده بودم که خونواده‌گی نشسته بودیم تو کافهه.. شلنگ اندازون جمهوریِ ابوریحانو می‌ریم به جانبِ فلسطین، که روزنومه‌فروشی‌های سفید، می‌گم همین‌جاست، می‌گن همون‌جا که سیاه و تاریکه، نمی‌شه.. بوی سوختنی می‌آد.. باباهه از آقای اورژانسی می‌پرسه، سه چهارِ دی‌شب.. نمی‌شه؟شده، اما کاش، کاش، کاش

بعد ما واسه‌ی غمِ تک‌تکِ آدماش غصه می‌خوریم.. خانومِ زیباترینِ سینما، دختر شال‌سبزه‌ی مهربون، آقای یک فنجون موسیقیِ چهارشنبه‌ها که منوی تا اون ورِ سالشو چیده بود و میونِ همه‌ی کارهاش چه وقت و حوصله می‌ذاشت، که خوب شد بالاخره من یه بار، که خوب شد به انجام رسید این هفته منوی موزیک فیلمیِ شصت هفتادی که اونهمه شنیده بودیمش تمومِ روزهای آخر.. عکس‌های موزیکیمون رو کجا نمایش بدیم حالا؟ بهونه‌ی معاشرت

بعد ما واسه‌ی تیکه تیکه‌ی اسباب‌ها غصه می‌خوریم، مبل‌های جورواجور، نقاشی و عکس‌ها، عروسکِ آقای کوچک، نقابِ کارناوال ونیزی که امتحان نکردیمش هیچ‌وقت.. و برای بارِ اول خوشحال می‌شیم که کارِ دستِ آقای کارگردان دزدیده شده بود توسط یه هواخواه و حالا امنه جاش

انگار واجبه کارِ مفید، سه تا فیلم کوتاه می‌بینیم وسطِ خیلی شولوغی، اما هیچ حواسمون هست؟ این‌همه آدم می‌دونن هیچ؟ که حالا بهمن این سینماهه که دلمون رو زد کجا بریم که گنده باشه، گرم باشه، بدمزه باشه، داد که می‌زنیم صدامون نرسه به آدما، که آدماش آشنا باشن اصلا.. که اون بهمنِ قبلِ کافهِ حتی، قبلِ خانومِ زیباترین حتی، اون‌جا سینمای محبوبِ من بود

کاش با خوندنِ خبرها می‌فهمیدم، کاش امروز با آفلاینِ بانوی قهقه و رنگ که نوشته بود گا...ده شده؛ که بارِ اولِ کافهه رو با هم، با همه‌ی اونایی که الان هیچ‌کدومشون نیستن، فیلم‌های اون‌شبیِ زنم کجان حالا که تصویرِ کافه‌هه رو داشته باشیم، که تصویرِ خودمون رو تو کافهه به جای این عکسای سیاه و تاریک و سوخته‌ی حالا.. کاش بوی سوختش توی دماغم نبود، سری که بالا گرفتم و سیاهی و جای پرده‌ی سوخته توی چشمام

فکرِ غصه‌ی خانومِ زیباترینِ سینما چه اندوه‌آوره

Sunday, October 26, 2008

When you dance down the street With a cloud at your feet

یک‌نفر می‌گوید از چهارشنبه‌های بخت، چهارشنبه‌های بخت ‌را آزمایی.. من دارم از چهارشنبه‌های شستنِ لیوان‌های دیگرانِ بی‌مسئولیت در آشپزخانه‌ی دیگری که مالِ ما نیست می‌گویم، و لبخندهای بزرگ می‌زنم به سال‌پایینیِ موزیکیِ بلندبالا که شده وردست، و از چهارشنبه‌ی قبل‌ترهایی می‌گویم که تِد را گفتند با هم/من ظرف‌ها را، که مناسب از نظر طول، که نخواست بشنود.. به وردست می‌گویم تو یادآورِ خاطره‌‌ی اتفاق نیافتاده‌ی منی، چه تصویری هم می‌توانست ساختن

از چهارشنبه‌ی پیش است که با دنیا مهربانم، که آن‌هفته هم وقتِ خرد کردنِ خیارهای ماست‌و.. هی جانم،جانم به آقای‌اسم‌روی‌قرص‌ها و همه.... کِِرم/شیری‎

‎و پنج‌شنبه‌اش سواریِ ماشینِ هیومیلیتینگِ آقای دکتر همه چیزدانِ هادی-هدایی را تحمل کردن، و نشنیدنِ دهه‌هشتادی‌های همراه با تئوریش را
و قبل‌ترش، زمین-نشینی را، لچکِ افتانِ از سر را، گرما را، تنگِ تنگیِ جا را، که من هیچ‌وقت برای هیچ‌فیلمی از هیچ‌کس.... صورتی/یاسی ِ روزهای صاب‌فیلمی

و یک‌شنبه‌اش، تک‌تکِ ثانیه‌های دیرکرده را سپاس، تک‌تک گازها و ترمزهای تمامِ ماشین‌های خیابان‌ها را، و سرعتِ حرف به حرف وقت نوشتنِ پیام‌ها، تا سرِ من در لحظه‌ی درست بالا بیاید، تا سرِ من در لحظه‌ی درست بچرخد آن‌سوی خیابان و یاسی/صورتی ِ تکراری را، تکرار را سپاس اصلا.. تا پیاده شوم، هول‌هولیم را پنهان، و ملکه‌ی آینه‌ی بغلِ ماشین‌ها که هستم من، حتی اگر سوارشان نه، حتی اگر هیچ‌وقت سوارشان نه، می‌بیندم، آهسته می‌کند درآمدنِ از جای پارک را، کدام تابلوهای موزه را بلند کرده‌ای که جایی برای من نیست؟نمی‌پرسم........ و من فیلم‌ها را که می‌بینم و نمی‌بینم، شهر را که می‌چرخم، و اتوبوسِ پیری را انتخاب می‌کنم که هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رساندتم بس که دیر، بس که کند؛ و من به خیابان‌های لبخند می‌زنم، به ترافیک، دود، شولوغی، مردم، نرسیدن.. و ان‌قدر لبخند تا مردم بشوند دوستم که هی بگویند خسته‌ای بنشین کنارِ ما، و من خسته نیستم، و خود را بندِ جایی کرده می‌نویسم، می‌نویسم، می‌نویسمش.... همان

سه‌شنبه‌ی آفتابی ِ/و صداش

چهارشنبه راهِ سبزِ شمالی را رفتن، کوچه‌ی آشتی‌کنانِ خاکی و صدای آب (تکه‌ی جامانده از کجاست بی‌ربطِ به این شهر) و زنگی که نامِ کاملش را دارد بر خود
اگر آقای بزرگ اسم نگذاشته بودند روی اتفاق (که من فقط گفته بودم تغییردهنده می‌تواند باشد زندگیِ من را، شاید هم هیچ)،چای ‌نمی‌خواستم که من (که به جا آوردنِ آدابِ سنت)، و زحمتی که می‌افتد تا خوش‌رنگ درآوَرَدش( در ذهنِ شما هم هست مگر این بازیِ خیال؟)......... و کسبِ اطلاع از یک ماهی که نخواهد بود، حسادت‌ها می‌کنم، نمی‌شد من را ببرید به همکاری، نمی‌گویم.. دختر می‌گوید خوب شد آمد فصلِ سرد که شما (ادامه نمی‌دهد اما معلوم که ایشان هم ناراضی از آن وِل‌های فصلِ گرم).... پلیورِ نارنجی خوشگل است
و سیاهی مطلقِ آن کوچه، و بلاهتِ مطلقِ من که فکر می‌کند امن می‌شوند کناره‌های تاریکِ خیابان‌های خیلی‌بزرگ اگر که روی ابرها باشی تو.. رفته بودم پی ِتغییرها، نشسته‌ام لبه‌ی چاله‌ی بزرگ و لَرز لَرز که می‌توانستم مرده باشم، چه تغییر بزرگ‌تر
‎ باز مهربانی آدم‌ها، بر که می‌گردم بیشتر به خاطر تقسیم کردنِ ترس است و درد، وگرنه می‌دانم که ابلهانه کاری‌ست مضافِ بر باقی.. پیشنهادی نمی‌دهد به همراهی، و هم نمی‌خواهم

همان شب چین چینِ دامن را مانند کن‌کن‌رقصنده‌ها و باند را به جای بندِجوراب توی چشم‌ها که جلبِ دل‌سوزی.. همان‌شب تا نیمه‌شب، لاک بی ِ لِیدی، لاک بی ‌ ِ لِیدی.. نیستم، ها ها ها

یک هفته تمام می‌شود و من سیاهی به بَر، دل‌خوش به سرخی ِ لب‌ها که جا می‌ماند در میانه‌.. عصر را به کارِ ایستادنی با بنفشِ درد-دارِ روی پا.. هنوز با دنیا مهربانیم می‌آید، چه صبرها که نباید بکنم، چه چهارشنبه‌ها که نمی‌گذرد

Wednesday, October 22, 2008

Bells will ring ting-a-ling-a-ling, ting-a-ling-a-ling, And you'll sing "Vita bella"

آفتابِ ولوی دخول‌کننده به تن و موزیکای خوشحال ایضا، دیر که شد اما بی حرص
جوابِ هوی-ه آقای قشنگ بشه مااچ تا هول کنه که چرا و توضیح که نظرخاصی بهش نیست و صرفا به چشمِ جوجه‌جون-بوده‌گی.. گفتم الان خوبم و سه ساعتِ دیگه نیستم، که سه‌شنبه‌ست

سه‌ساعتِ بعد از جهنم نیست که میام.. عادت کردم، می‌کنم، زود، همیشه
پسرکی رو زدم یه لحظه/یه کوچولو، دفاع از خودِ مستاصلانه، قهر هم کرد، موعظه‌ها کردم از حقوقِ انسانیش که در صورتی گیرش می‌آد که جوری رفتار کنه که محقش (بعد که عکسشو دیدم، چشماش که تو عکس اون‌همه مظلوم، فکر کردم چه‌طور من..)، دخترکا گفتن زیادی مهربونم، که نیستم و اعتراف هم کردم
فحشِ زیادی نشنیدم.. دستِ تیغ‌زده ندیدم، چرکی و سیاهی زیاد اما

ایستگاه زودتره پیاده شدم، بی تصمیمِ از قبل، تا وعده کنم به قولی که از قدیما به تنم، رفتم شکلاتی بسیار تاریخ‌دار و نامی، و یادم نیومد چیش بود که حجیم با اون جورِ مخصوصِ تعریف‌کردناش می‌گفت عاالی، مغزم ان‌قدر یاری کرد که انتخاب کنه نسکافه.. اما یه‌جورِ کُندی، خنگی، که خانوما با دل‌سوزی نگام کنن و خنده و من معذرت، که گیجم

نسکافهه و شیرنیِ خامه‌دارِ یواش و خط‌کشی‌های سفیدِ پیدا از پشتِ توری و نرمی‌ِ آفتاب و من تنها تکیه‌داده به میزِ بلند.. عینهو عکس‌ا، عینهو داستان‌ا.. که زنگ بزنم به تِد واسه‌ی بارِ اول و صدام هیچ نلرزه و دستم حتی وقتِ آدرس نوشتن و خیالم مسیرِ سبزی رو مزه‌مزه کنه که فردا می‌رسونتم به اون+جا.. بلند که می‌شم گیج نباشم و خوشبختِ کامل

خیابان‌های کشدار و قدم‌های بسیار، و نگاهِ مردمو نبینم بس‌که نورِ توی چشم‌هام بیشتر از بیرون، و عینک بزنم حتی و تیزی ِ شهر و آدم‌هاش نشه مایه‌ی آزار، و صداشونو نشنوم بس‌که خوشحالیِ فریادکش توی گوش‌هام، و لبخند لبخند به دنیا
که وایسم از دوتا گربه عکس بگیرم و اون‌ها هی برام بچرخن و دم‌هاشونو گره بزنن تو هم و سرهاشونو و تن‌هاشونو.. و شما که نمی‌دونید من، گربه، عکس توی خیابون چه‌قدر چه‌قدر چه‌قدر دوریم از هم

بشینیم توی باهارخوابِ دوسته و عکس ببینیم و من مفتخر بهش که شده عینهو مجله‌ها
شب پیاده پیاده توی پس‌کوچه‌های غریبه، یه چیزِ سبزِ تیره بخرم و یه چیزِ نارنجی ِ گرم واسه‌ی رنگ‌رنگِ سالادِ فردا
لبخندمو ان‌قدر کش بدم که تَرک تَرَکِ لب‌هام بشن چپ‌استیک-لازم

راه برم، لبخند بزنم، شادی بشنوم، با شادی بشوم هم‌آوا، با شادی تن بشود تکان تکانِ.. بی‌خیالِ سنگینیِ محموله، بی‌رنگی، بی‌خیالِ این خِفتِ مقنعه‌ی بی‌عادت روی گلوگاه، بی‌خیالِ خون خون که می‌رود از من

Sunday, October 19, 2008

در شبکه‌ی مورگی ِ پس‌کوچه و بن‌بست

دست‌هام را هزاربار شسته‌ام و باز.. به دست‌هام هزاربار خیره شده‌ام و باز
از مچ‌هام آمده‌ام بالا و دیزالو شده تصویر بر تیغ‌کشی‌های دست‌ پسرک
پسرکِ کوچک که رج‌رجِ روی چوب‌خطِ دست‌هاش انگار سااالیان

*به دست‌هام نگاه کرده‌ام که گره خورده بود روی بازوی یکی‌ تا دعواشان بخوابد برای یک لحظه
و فکر که چه سفت، چه سفت، بی‌رحم.. و جوابِ فکر که می‌درید آن‌یکی را بهترش یا که دریده می‌شد؟

فکر می‌کنم به شانزده می‌رسند؟ هجده؟ بیست؟.. چندتاشان چندتاشان را می‌کشند میانه‌ی یکی از این دعواهای بر سرِ هیچ

گوش‌هام نمی‌شنوند.. از بلندیِ صدای خودم که سعی می‌کرد فریاد نشود یا عربده‌های آن تن‌های کوچک؟
و آن حرف‌های زیادی زیادی برای آن همه کوچکی.. می‌ترسم بپرسم اصلا می‌دانی معنیش را، نشانم اگر بدهد چه

دست‌هام را هزاربار شسته‌ام، دست به نرده‌ی پله‌ها که می‌گذارم به تکیه‌گاهی تا رسیدن به جزیره‌ی این‌روزها، سیاهی را می‌بینم چسبیده به دست‌هام.. دست‌هام را هزاربار شسته‌ام و باز می‌شویمشان
توی جزیره چشم‌هام را می‌بندم، سکوت می‌کنم. از دنیای دیگری آمده‌ام

_
سه‌شنبه‌، سه ساعت را در دنیای دیگر گذراندم و می‌گذرانم، هر هفته.. به نوشتن ازش که می‌رسم می‌مانم، ننوشتنش را هم.. این باشد اولیش، تا بگذرد، تا عادت کنم

*و بازوی پسرکِ خودم را دیدم دو روز ِ بعد، سرخ، انگار که جای انگشت‌ها، درد نداشت و نفهمیده، یادش هم اما آزارم می‌دهد؛ و بازوی آن پسرک که سرخی درش پیدا نمی‌شود از چرک و نحیفی و بی‌خونی.. آخ

Monday, October 13, 2008

اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم

این چیزها را که می‌نویسم چون نمی‌شود به کسی گفتشان، و شاید نوشتشان، میانِ خطوطش اما خواناست برای خودم، نه که ذوق‌زده‌اش باشم که برای ثبت در این جایگزینِ حافظه؛ تا جدایشان شوم و بیاستم دورتر، تا بیرون بروند از من، تنم، چشم‌هام

گل‌‌گلِ مهدِکودکی خواهره را تنم می‌کنم که بچه‌گی کنم؟ معصوم باشم؟ که دنیام بشود رنگی‌رنگی؟ که به غرهای شما بخندم که آدم‌های من بهترند، دنیام ساده‌تر؟ که فکر کنم یکی از لباس‌های خودم اگر تنم بود، یکی از آن معدود تیره‌ها، آیا آدم‌ها دوستم بودند ان‌قدر.. که لبخندم می‌آمد به دنیا بی این سرخِ سرخی که تازه‌گی می‌نشیند روی لب‌هام؟

باز می‌پرسید گفتی پنجاه‌و.. شصت و..، چرا دوست ندارید یاد بگیرید من چند ساله‌ام؟.. که قدمتِ شما در این دنیا قدرِ من است و صاحبِ این گل‌ها که به بَرَم، روی هم.. که روزی چندبار روشن شود اسمِ من در لیستِ شما تا ببینید آن عدد کناری را که هوارش زده‌ام... چرا این سوالِ ساده این‌همه درمی‌آورد حرص من را، بدجور؟

فایده ندارد، بی‌خود پاآهسته می‌کنم یا که سوارِ ماشین نمی‌شوم از ابتدای خیابان، دیگر دَم‌های رودخانه‌طوری نمی‌لرزد جیبم، گفته که نداریم، ناگفته هم لابد، به درک.... جاش، نرسیده به میدان را گذاشته‌ام حد که معلوم ‌شود سهمم همراهی پدر است یا الواتیِ شب، آقای قشنگ می‌شود نجات‌بخش، و من همان‌جا، وسطِ میدان، یک کمِ غرم را، که نمی‌شود/نباید گفت به کسی، به او می‌گویم، میانِ خطوطی نمی‌بیند که او، خنگِ نازنینِ من.. بعد پلِ عابر را که می‌گذرم تندتند –گفتم؟ نشستن این بالاها که هیچ، دیگر حتی نگاه هم نمی‌کنم زیرِ پا را - فکر می‌کنم اگر واقع نشده بود این خانه‌ی گرم میانِ شما و خانه‌ی من، چه می‌آمد به سرم.. راستی حالاها غمگینیم دارد میل می‌کند به بی‌تفاوتی و انگار نبوده‌گی، چه غصه‌آورتر

در خانه‌ای که درش تا دیرِدیر باز است و همین‌طور اضافه می‌شوند آدم‌ها، من حتی این دخترکِ بازیگر را با شُلیِ صداش دوست می‌گیرم.. و راست می‌گوید دخترک، این حرف‌ها که آقای قشنگ می‌زند را اگر یک نفرِ دیگر و یا این کارها که می‌کند، چه ابرو که به هم نمی‌کشیدیم و بالاآوردنمان نمی‌آمد، حالا اما می‌خندیم و همراهیش می‌کنیم و می‌خندیم

گاهی هم فکر می‌کنم، شما اگر نبودید، این شب‌ها هم نبود، این آدم‌هااا.. این‌جوروقت‌هاست (فقط؟!؟) که بودنتان را ممنون می‌شوم.. وگرنه من را چه به آن جلسه‌ی ملال‌آورِ نقد یا تا به آخر نشستنش - جز که برای دیدنِ شما که مدتی بود نبودید و آن‌وقت‌ها تازه بودید-....و فکر هم نمی‌کردم جایزه‌ی نشستنم باز شدن ِ پام (این هم شد اصطلاح آخر مامِ زبانِ شکرشکنِ پارسی؟) باشد به این خانه و این آدم‌ها.. وگرنه لابد هزار سالِ دیگر از کنارِ هم می‌گذشتیم و سلام،سلام ، بی که بشکند این قالب‌های سفت و سختِ پیش‌ساخته‌ی فکرِ من که آدم‌ها را نمی‌دانم با کدام منطقِ ابلهانه‌ جای داده‌ام توشان

چه موازی دارند پیش می‌روند این دوتا من که تازه‌ پیدا شده‌اند

این چیزها را که می‌نویسم، سَندِ برائتِ منند، که یک دَم نبوده من را بی که عذابِ وجدانی

__
آقای قشنگ الان مکتوب فرستادند که آزمودم عقلِ دوراندیش را، بعد ازین دیوانه سازم خویش را.. آزموده‌اید واقعا یک‌روز؟ چه شگفتیِ تازه، فکر کردم از روزِ اول این‌همه دیوانه دیوانه دیوانه.... من اما دیوانه نیستم. چه حیف

عنوان: ایلیا ارنبورگ- احمد شاملو

خیلی پ.ن- لای کتاب باز کرده بودم برای تایتل، امروز داشتم پیغام‌های قدیمی‌ َم/تان را نگاه می‌کردم، آنجا که سیمز که بد فیلینگی داشتم من، تهش نوشته بودید ایف آیم هرتینگ پلیز سِی.. نه من گفتنیش هستم، نه شما دیگر نگرانِ اگر بوده‌گیش، هه

Friday, October 10, 2008

The town will go unpainted if you depend on me

کار می‌کنیم با هم، الان مدت‌هاست، که فقط، کار می‌کنیم، با هم
نزدیک که ایستاده‌ایم تا عکس‌ها را ببیند فکر می‌کنم چه عاشقانه، عاشقانه‌ها که ساز نکرده‌ بودم براش.. سه سالِ پیش هم اگر بود حتی چه دستم نمی‌لرزید ازین کم‌فاصله‌گی، و چه دل‌بری‌ها که نمی‌کرد لابد او.. حالا فقط کار می‌کنیم با هم

نورهای سنگین را که جابه‌جا می‌کنم و فکر می‌کنم تا هیچ‌وقت این کارها را نه به خاطرِ ماانی،ماانی،ماانی.. که فقط به یادِ آن‌همه وقت دل‌لرزه و نگاه‌های پایین‌افتاده و دیر و زود داره اما پیچوندن نداره‌ی دیروکوتاهِ بعدهاش

دستپختِ نپخته‌اش را داریم می‌خوریم –وچه تحقیرها که نکرده من را همیشه که به گمانش بی‌استعداد ِکارهای خانه‌گی- و من تازه آن چیزِ توی انگشت را می‌بینم و گیج می‌شوم و وقت می‌برد تا پیدا کنم کدام انگشت، چه معنی.. بی‌معرفت است که به من نگفته، و دختر را چه دوست دارم –چرا بارِ اول ان‌قدر دوست نداشتنی دیدمش؟- و چه از تهِ دل خوشحال می‌شوم از سامان گرفتنِ مرد بعدِ آن همه دربه‌دری میانِ نسوان.. و مردِ زنانی که دیگر نیست نقشش، و حالا که فقط کار می‌کنیم با هم

___

کابوسِ سال‌های دانشگاه، وقیح‌ترین آدمِ آن حیاط، که از ترسش یک گوشه را می‌گذراندیم تندتند، مبادا پامان برود روی دمش
حالا صلح کرده‌ایم و چه می‌تواند مودب باشد، و حرفه‌ای باشد در کار
-و من یک‌بار هم عاشقانه‌ای آرام،آرام خواندم ازش در این مَجازبازار و آن‌وقت تلنگر اول خورد به قالبِ سف‌وسختِ دشمن‌شناسانه‌ام-
دارد کار می‌کند، دستش روی کی‌بورد، چنددقیقه باز تا حساب کنم کدام انگشت، اااا، متاهلید شما؟ پس این‌طور شد که آدمِ خوبی شدید؟
می‌گوید که مدت‌هاست، که بچه‌اش می‌آید، روزهای اولِ ماهِ آخرِ پاییز
کاش تا دوازده‌ساله‌گیِ بچهه صبر کند، بعد ادبیاتِ پیشین(و پنهانِ حالاش هم) را سر بگیرد
واقعن تاثیرِ آن چند گِرَم (واحدش این آیا؟) است این قابل ِ معاشرت شده‌گی؟

__

سومین بند را، حکایتِ دیگراست
فکر می‌کنی از یاد برده مخلوع شدن ازش را یا جزءِ معمولِ از این به بعد؟، فکر می‌کنی من تاب نمی‌آورم این همه رو بازی کردن را
..
فکر می‌کنی آن چند میلیمترِ توخالی چه چیزها را تغییر می‌دهد، چه چیزها را باید تغییر بدهد که چرا نداده پس؟، توی راهِ برگشت دست‌هات را حلقه می‌کنی دورت

Saturday, October 04, 2008

You Upset Me Baby

من از آقای قشنگ مریض شده‌ام
نه، درستش این نیست
من از "دست"ِ آقای قشنگ مریض شده‌ام
و این اشاره دارد به بُعدِ روانیِ داستان
ورنه آن‌قدر که زبل نبودند ویروس‌ها که ایشان آن سوی میز/بنده این سو و چای در لیوان‌های جداگانه و حصولِ موفقیت این ریزریزک‌ها.. و تقصیرترِ چیلرهای تاترِشهرِ مدرنایزشده‌ای است که دوستِ من نیست و مدرنییتش هم به قاعده نیست و بالفعل می‌کند امکاناتِ سرماخورده‌گی را

آقای قشنگ مسئولِ مهمانی‌های نسلِ ماست، این را باقیِ پسرها می‌گویند
رییسِ شب‌زنده‌داری‌ها و دورِه‌َمیز، این یکی را من خودم تجربه کرده‌ام، در آن هفته‌ی کدو نشدن تا دو
و رفیقِ تازه‌ی من، این را گمانم دوتایی نتیجه گرفته‌ایم
حالا گم شده‌اند و من شده‌ام مریض که ایشان را بشناسم به سبب، بلکه موجبِ عذابِ وجدانی و دل‌رحمی تا طرحِ برنامه‌ای..یا اذنِ دخولِ من در برنامه‌ای که هست اما مَنَش پیچانیده
…
..
.
فی‌الحال احوال‌پرسی فرمودند، خلاصه‌ی غرنامه را مکتوب* حوالتشان دادیم، بهتره اینجا/شما
(*یه‌کم فینمه، یه‌کم غُرَمِه از خونه‌نشینی، یه‌کم دلم تنگِ شما..احوال‌پرسیه اما خوشحالم کرده، یه‌کم)
احوال‌پرسیِ ابتر که حاصل ندارد اما رفیق.. جز که شَک نکنم که نتیجه‌ای بوده دونفره

__
توضیح:
یک- من و آقای قشنگ رابطه‌ای نداریم عاشقانه.. فوقِ فوقش یک‌روز بشویم والدینِ فرشته‌کوچولو.. اما چه زیبایی می‌شودها
دو- سایه‌ی توی شیشه‌است همان‌کسی که انتخاب‌تر

Wednesday, October 01, 2008

And there's dust in my eyes, that blinds my sight

سرعتِ راه‌رفتنِ من فرق نمی‌کند یا نوشتنِ ناگفتنی‌های شما، سربالایی را که می‌پیچم، دَم‌های رودخانه‌طوری، جیبم می‌لرزد.. یادم می‌رود به اولین روزِ این مسیر، چقدر که رنگ داشتم و چه بزرگ بود لبخندم وقتِ خواندن که سرم را آوردم بالا و نگاهِ پر تعجبِ دسته‌ی دخترها.. حالا تقصیر را حتی نمیتوانم بندازم به این قهوه‌ای که باد می‌پیچد توش و شبیهِ بستنی می‌کندم، که آن‌روز کافه تا انقلاب چه پریدم باش، با سنگینیِ طاقت‌فرسای کیف و بی باد... حالا هم سرم را بالا می‌آورم و نگاهم می‌خورد به دختری از دسته‌ای تازه‌دانشگاهی، رنگ‌دار و پرصدا، نگاه‌ِ من خسته و گیج

نوشته‌اید که بگویم اگر آزاری از شماست که سیمز دت که من بد فیلینگی دارم.. می‌نویسم که اگر هم باشد فاعلش شما نیستید، فکر می‌کنم فاعل یا عامل یا منشا؟، فکر می‌کنم "نیستید"؟، اضافه می‌کنم که یعنی گمان می‌کنم... این‌بار نمی‌نویسم امیدوارم، که نوشتم و بهتان برخورد که یعنی باور ندارم به راستیِ چیزها.. حالا حتی راستیِ چیزها برام مهم نیست، "مهم نیست"؟
نوشته‌اید اکه حس می‌کنید آنکامفتبلی من را، که "چیزی درد دارد" توی من که نمی‌گویمش.. و تازه می‌فهمم چرا طاقت نیاوردم به آینه که رساندم خودم را تا دوباره-سرخیِ لب‌ها، که نگاهم را گم کردم توی آینه.. می‌فهمم این چیز که سنگینی می‌کند روی چشم‌های من اسمش درد است و غم است و من نمی‌دانم از چرا، نمی‌دانم که عاملش/منشاءاش شما هستید یا من یا..... همین است که راه را می‌پیچانم، که دیرتر بشود مواجهه‌ام با کسان، که می‌دانم پنهان نمی‌شود از هیچ‌کس

چشم‌هام را باید ببندم، ببندم تا که سرریز نشود، تسری نیابد، لب‌ها هنوز سالمند و تنم که تند تند خیابان‌ها را می‌گذرد و خودم را که تحمیل می‌کنم به اسمِ عیادت به آقای قشنگ که چشم‌هاش مریضِ مریضند و لازم هم نیست غم را بشناسد توی چشم‌های من که بلند می‌گویم غمگین بودم، آمدم بشوی دَواش.. و چه خوب که چشم‌های من ناتوان، که آینه‌ای روبروم (که نمی‌بینم اما تصویرِ محو هم حتی هاله‌ای دارد نه از جنسِ همیشه).. و آقای قشنگ من را تحمل می‌کند و آقای قشنگ خوب است و ما می‌توانیم ساعت‌ها چرند ببافیم حتی اگر من غمگین، حتی اگر او مریض... اما این غم دوا ندارد انگار

و غم دارد از چشم‌هام می‌ریزد، با این باد که توی موهام حتی

و پخش می‌شود تا لب‌ها و چانه و می‌شود لَختیِ تن

و من با دخترِ کوچک، با چشم‌های سیاهِ بزرگ با اندوهی بزرگ،بزرگ،بزرگ همراه می‌شوم و می‌گویم خسته نیستم، غمگینم و توی دلم هم می‌دانم که خاک بر سرم با این غمِ کثافتِ بی‌اصلم در برابرِ او و واقعی بودنِ غمش.. اما چشم‌هام، چشم‌هام، چشم‌هام.. هیچ اصلن یادتان هست که نوشتید که فیلینگ گود دارد بودنِ من و اضافه کردید که یور آیز... این سنگینی شاید از همین‌جا شد سهمشان

بگذرد، باز چشم‌هام می‌شوند مالِ خودم، کم کم، انگار که سمی را آهسته دفعِ از تن

نوشته بودم از سرودخوانان/پروازکنان خیابان را بالا آمدن؟ .. چه زود دست‌هام گره خورد به دورم و نگاهم زیر
گفته بودید از حسِ آفتابی ِ من؟.. چه زود وَرِ اَبر-دارم را رو کردم
گفتید ابر و آسمانِ خاکستری گه نیست؟.. تحویل بگیرید
گفتم به شرطِ امیدِ به آفتاب؟.. آفتاب؟ آفتاب؟ آفتاب؟
اگر که باز بیاید چی؟ چشم‌هام اگر که طاقت نیاورند