Wednesday, August 31, 2005

زیر سرم می لرزد
ثلفن را توی روبالشی پیدا می کنم ،
خواسته بلند شوم و هوا را ببینم و کمی قضایای محبت آمیز
با چشم های بسته پنجره را باز می کنم
زمین خیس است و هوا کمی خاکستری ، شباهتی به صبح های دیگر ندارد
می روم زیر ملافه ی سفید
بوی باران می آید و باد را وقتی سرم را محتاطانه بیرون می برم می توانم حس می کنم
پاییز آمده ؟
زیر باران رفتنم آرزوست اما سپیدی ملافه را کنار نمی زنم ،
سعی می کنم باز بخوابم و آرزو می کنم خواب روزی بارانی را ببینم ،
از آنروزها که مال خواب ها و فیلم هاست ..

فردا می رویم اصفهان
فکر می کنم به فیروزه ای کاشی و رنگ سفال ها و آجرها
فکر می کنم به هیاهوی بازار و سکوت مسجد هاش
اصفهان همیشه انگار توی خواب هام بوده
خاطرات خودم را به یاد نمی آورم
فقط پری را می بینم که می دود توی مسجد خالی
و صدای اذان می آید

صدای موسیقیم قطع می شود
سرمیگردانم
تو خاموشش کردی؟ ، از مادرم می پرسم
گریه می کنی ؟ ، می لرزد
کسی مرده ، از دوست های قدیمی ، انقدر که از قبل از تولد من
انقدر که همه پرند از خاطره
تصادف کرده
پسر بزرگترش از من کم سال تر است
مات می مانم
بزرگترین مشکل من در چنین شرایطی ، مشکل مترسک جادوگر شهر از است
فکر می کنم لابد قلب ندارم ، پس چرا چیزیم نمی شود؟
پس چرا انقدر راحتم ؟
تمام جنبه های اندوهناک قضیه را می بینم اما انگار نه انگار ..

تلویزیون را روشن می کنم
ششصد و هفتاد و خرده ای توی عراق مرده اند ، بعدتر فهمیدم از شدت ازدحام جمعیت !!!!!!!
کلی آدم هم توی این طوفان آخری..
کاری نمی کنم ، می زنم جایی رکوییم برلیوز می گوشم ،
چرا چیزیم نمی شود ؟؟

اصفهان رفتنمان کنسل شد
کار پنجشنبه را قبول نکرده ام ، لعنت ، چقدر پرید ؟
بلیط کنسرت مرادی را هم که ندارم ،
اصلا تقصیر توست که با آن چشم های مسخره ی آرام و صدای مسخره تر آرامترت هی می گفتی " تو اصفهان نمی ری "
حالا امیدوارم بلیط یادت نرود

Sunday, August 28, 2005

این پست را هم که بنویسم ، رکوئیم تو می شود آخرین نوشته ی صفحه
از صفحه که برود _ مرده های قدیم باید برای مرده های جدید جا باز کنند _
یعنی انقدر نبوده ای که جایت بشود آرشیو ، _ با لایه ای خاک روش _
پس چرا هنوز دلم تنگ می شود ؟

دست هام شب ها می خواهند که باز بمانند
با پاهای وارونه آویزان
حواسم هم باشد یک وقت دختر عکاس / خبرنگاری ( یادم نیست کیم بسینگر کدامشان بود یا کدامشان خطرناکترند ) بلند نکنم
که نیمه شب هم چشم هاش کاملا بسته نشود و ..

آخ که چقدر خوشحالم می کند کسی که سری بتمن عنایت کند
_ خودم هم باورم نمی شد انقدر دوست داشتنی بشود برایم که بعد این همه وقت هی هوسش کنم _
یا کارهای دیگر این دیوانه ، تیم برتون را
عجیب دوستش دارم ،
دختر بچه مهمانم کرد به شکلات و پاستیل همراه با چارلی و کارخانه ی ...
داستان های نامنتظره ی رولد دال را دارم می خوانم راستی

با همه ی عشقم به جک نیکلسون ( ژوکر ) خفاش دارم می شوم انگار
با این شب نخوابی و روز ..

کاش مدادرنگی هام بودند و یک ورقه ی بزرگ
این طور ، راست خط ، نمی توانم بنویسم
هی مجبور می شوم شعبه های حرف هام را بخورم
بعد هی تاب می خورند توی سرم و من نمی دانم کجا جاشان بدهم

Thursday, August 25, 2005

عادت که نکرده باشی به در صف ایستادن
حقت است که نمایش را نتوانی که ببینی
همیشه که نمی شود مردم توی برف و یا هرم گرما توی صف
وتو خرامان بلیط بادآورده به کف

نوشته بودند ساعت 11 فروش بلیط
11 و دو دقیقه انجا بودم
صف 3/4 دور تالار گشته بود
نفری یکی..
6 تا می خواستم
چه فکری می کنم ؟؟؟؟

یک بار دیگر هم اما اقدام کرده بودم ، انروز هم آقای بلیط فروش نخواسته بود که بیاید
بعد هم که دیده بودم مدیر برنامه آشناست ولی همت دریوزگی هم نداشتم

آدم اول صف از شبش مانده بود و آخری که بلیط نصیبش شد از 3 صبح
بیاد بیاوریم نابرده رنج....

می دانم که پرت است
خوشحالم که خواننده ای نیست
اگر بی هوا کلاهت افتاد اینجا
این ها را اسباب یادآوری به منظور متنبه شدن و درس اموختن بگیر

مرثیه ای برای فنز که هنوز ته امیدی به دیدن بعدتر فیلمش دارم
روزی هزار بار بگو باید ازینجا بروم
و فکر کن رفته که باشی این نیستی دیگر
یک کس دیگر، چیز دیگر
و رفتن را معادل تولدی خودخواسته بگیر
با همان درد زایش
...
بنویسمش زیاد می شود

باید ازینجا بروم

Friday, August 19, 2005

پايين را نگاه می کردم ، گيج ، خسته
آقا من هيچ تصوری از موقعيت جغرافيايی اينجا ندارم ،
تا جايي که بشود سر را بالا گرفت و پشت دودها بودن کوهی را حس کرد ، همراهشان رفتم ..
چه راه دور ..
چشمم که خورد به تابلوی سينما بهمن ،
باورم شد که تمام شده .

چقدر دويده ام اين چند روز
چقدر صبح های زود ..
صبح های زود دانشگاه ملی ، دختر دبستانيي که اينجا بزرگ شد کو ؟
ظهرهای داغ فرهنگسرای بهمن ، شب های راهنمايي که سر ضبط مسابقه اينجا می گذرانديم يادم ميايد؟؟
شب های کوفته به خانه رسيدن ، اديت عکس ها ، حمام ، فردای باز زود..

چقدر عکس گرفته ام
چين و چين براق پيراهن های های عشاير و کردستان
پاهای حنا گرفته ی هرمزگانی ها ، برقعه های قرمز ، سازهای ابتدايي پرصدا
سفيدی تربت جامی ها ، خشکی مضراب دوتار
روسری های گل گلی اردبيلی ها ..

امروز زدم به سيم آخر ..
بلند بلند فحش می دادم و همه را می زدم کنار
فلاشم را می چکاندم توی چشم های غضب آلود محمد نوری که می دانم عکاسی شدن را دوست ندارد
آنهمه اصرار را که ديدم برای عکاسی شدن با مخمل خان ، عليرضای افتخاری
و او که می خواست برود ، داد زدم سرش ..
چقدر دوربين دست گرفتن وحشيم می کند ، انگار که کمان در دست انسان اوليه
يا خشم / شوق تک تيراندازی به هدف ناشناخته اش ..

اين هفته ، جشنواره ی موسيقی ( هنرهای آوايي !! ) دانش آموزان را عکاسی کرده ام ،
الان ديگر خسته نيستم
وقتی که عکس ها را می بينم
که پرند از رنگ
و ياد مهربانی های بی دليلشان

Tuesday, August 16, 2005

در راستای پست قبلی :
از تماس شما متشکريم

عقيميتتون هم گرچه باعث تاسفه ، اما ديگی که واسه ما نجوشه .. الخ

Monday, August 15, 2005

۱ ـ " يه کم به من توجه کن ، استحقاقشو دارم "

۲ ـ " ندارم يعنی ؟ می تونم اثبات کنم " ( روز بعد)

۳ ـ حداقل می تونی چيزی بگی در باب دعوت به خفگی ؟

۴ـ بی لياقت

Thursday, August 11, 2005

نشسته ام توی يک اتاق گرم ، خيره به پسر عينکی که به اخراجی های شريف می ماند و برای باوراندن حرف هاش شر و شر عرق می ريزد
فکر می کنم پدر اين آدم سی سال پيش برای به کرسی نشاندن کدام عقيده از کدام حزب عرق ريخته؟
چقدر راه است از خانه های تيمی و جلسات پنهانی در پی آرمانی
تا اين اتاق محقر آپارتمانی در جنوب شهر و جوانک هايی که برای قالب کردن تمثال های طلايی پاپ و ملک فهد و صليب و نقش خانه ی خدا ، آمار و ارقام تحويلت می دهند و رويای روزهای خوش و پول که همه چيز از اوست ..؟

تلفنی عجيب دعوتم کرده برای کاری ، بی توضيحی
و من پذيرفته ام اش ، از سر کنجکاوی ، احترام به يک آشنا ، وسوسه يا ناتوانی در نه گفتن..
حالا جزئی از اين پاروديم
با اين لباس های بی رنگ و چهره ای که تلاش می کنم بی بار نگه دارمش
و وسوسه ی بلند شدن و در سکوت رفتن
يا شليک خنده را سر دادن
جديت شان نگهم می دارد
من هيچ وقت با چنين اعتقادی از چيزی حرف نزده ام / به چيزی فکر نکرده ام ،
هميشه شايد و اما و اگر و گمانم ..

به خنده گفته بودم آرتيستم ما ، بی خيال این چرک دست
و ارتباطم را قطع کرده بودم با ديگری که در پی داخل کردن من بود ،
حالا باز همان دليل هاست
پول به شما کمک می کند تا به هدف هاتان برسيد
چطور می شود هر کس را به چشم گاوی ديد برای دوشيدن و در راه هدف ديگری گام زد؟
چقدر بيزارم ازين بازی ، چقدر بيزارم از کاسبی ، واسطه گری..

بايد روی لباسم بنويسم فاک گلد کوييست
بعضی درس هام را خوب خوانده ام
نابرده رنج ، گنج ...

Wednesday, August 10, 2005

تو دلم می گم
کاش يه آدم جالب باهام تماس بگيره
فرداش سيل اس ام اس و تلفن ..
آشناهای دور ، آدمای قهر ...

حضرت ، ميشه يه بار سفارشمو درست بيارين؟
من که تو پرانتز اوردم که کی جالبتره

Saturday, July 30, 2005

چقدر صدای قاطی بوی علف ها توی زندگيم کم بود ،
انقدر بار دارد آن آسمان روی سرم که گاهی موسيقی فراموشم می شود و
پر می شوم از صداهای روزهای دور ..
هندی ها که می زدند دست هام را گرفتم که تکان تکانشان نيايد ..
رنگ ها شفافند و خالص ،
مثل نقاشی بچه های خوشبخت با پاستل های نوشان
زرد و سبز و آبی و قرمز..
قاطی نمی شوند با هم ،
مثل عکس توت فرنگی های تازه جلوی زردی ديوار

Tuesday, July 26, 2005

سزاوار است نشستن بر روی زمين و تحقيرشدگی
کسی را که روز دو مرداد امامزاده طاهر کرج را فراموش کند در سودای ديگری ،
هرچند که استاد بهرام عامل وسوسه باشد ؛

مجلس شبيه استاد را ديديم ،
اولين کار بود که من می ديدم ، سال پيش که توفيقش دست نداد
و پيشتر قد نمی دهد به سن ما ..

اعتراف می کنم لذت چندباره خواندن پرده خانه و باقی مکتوبات را به همراه نداشت
و چقدر هی من به ياد مانا و گرافيک ناول هاش بودم..

اعترافم را بگذار به پای جای بد و عذاب وجدان دو مرداد
اما از فکرم ـ با شرمندگی ـ گذشت که اگر کار استاد نبود ، به خودم اجازه ی بدگويی می دادم ؟

جوانترم که طعم خانه نشينی و کابوس هميشگی و سکوت اجباری را چشيده باشم
ولی می توانم حدس بزنم خشم مردی آگاه به توانايی هايش را
وقتی در شهری زندگی می کند پر از کارهای نازل و
خانه اش پر از طرح های خاک گرفته و سرش پرتر از انديشه ..
و مگر خشم هميشگی آن چشمهای سرد و زنده را برحق ندانسته ام ؟

گفتيم دير بود ، و انقدر در کنايه چرا ؟ به صراحت که گفته بودند و خوانده بوديم پيشتر؟
اما يادمان نرفت به گرسنگی فرياد زننده ..

لرزيد ته دلم .. نکند برگردد کابوس پالتو پوش هايی که به بيدار خوابی رانده بوديمشان؟

Sunday, July 24, 2005

پاشنه های بلندی کافی بود که قدم هام را بلند کند و محکم

تا بيايستم جلوش و بخواهم که کم لطفی اش ! را عذر بخواهد ..

کتانی های قرمز اما به ورجه ورجه ام انداخت در پی درخواست نگاهی

و نگاهش همش زير ، همش دور

Thursday, July 21, 2005

بيست و يک
عدد خاصی بود ، نه ؟
هنوز که اتفاقی نيفتاده..
يادم رفت بالشم را قبل از بيدار شدن تکان بدهم ، پسرک موفرفری امسال هم نخواهد آمد

Monday, July 11, 2005

راه رفتنم را که ديده ای ..
سرافراشته ، نگاه رو به جلو ، خودم را می بينم فقط ؛
تحسين ها پشت ديوار شيشه ای برق می زدند
من اينده را روشن می ديدم..

حس کردم چيزی توی سرم بزرگ شد
چيزی جدای من
ترس برم داشت
مرگ نيايد؟
من آینده را ..

غره نشو به جمال و به مال
کانرا به تبی برند و وانرا به شبی ..
تب ، تب ، تب


من که هميشه هنرمند اول را ستوده ام!

غره مشو
اول آن ناروی هفده مليونی بود
نگو که چرا انتظارش را نداشتيم ،
بگذار به حساب به ايده آليتستی و خودخواهی ، نخواه که نارو نخوانمش، حرص نخورم..

بعد حرف استادها که هی عوض می شد ، بی منطقی ..
جسارت اعتراضت هم اگر باشد ، کو گوش شنوا ؟

بعدتر آقای فيلمساز عزيز
که شرمنده ام کردند با رفتار يکه شان
هنوز هی همه چيز را مرور می کنم و هی "چرا !؟ "
و نمی فهممش؛
چطور می شود ارزشی قائل نبود برای انسان ها ؟

بعدتر مرد آرام که مغز درهم و پرش جايی برای رياضی ندارد ..

بعد خوش قولی بی نظير غول درياچه
و نگرانی چندروزه ی من برای محی الدين
که چون مادری نگران خواب را از چشمانم ربود!!!

اين طور بود که تمام تن من پر شد از نفرت
و نفرت زد بيرون
و نفرت سر باز کرد ،
تمام اين چرک آب هايی که پوشانده تنم را
تمام اين زشتی
نيمی از نفرت درونيم است
نيم ديگر نمی دانم چه می شود

تلخ خواهم شد؟

Friday, July 01, 2005

تابستان شد .

چهارشنبه پنج و نيم عصر ناگهان تابستان شد

و من باز سرما را حس کردم.

يخ شکن ها را مرور کردم:

تلفنی عجيب ؛ نخواهد شد ، می دانم .

پاستيل ؛ حاضر نيستم به رفتن اين همه راه ، شايد هم که جواب ندهد .

بعد

کودک چهارساله ی بهانه گيرم گفت ليوان بزرگی آب پرتغال طبيعی اگربود

فرو می نشست اين همه غمش ..

حکايت تير و پرتغال و ناتوانی و خودبدبخت بينی مستمر!



خانه که رساندم خودم را به زور

پاستيل های رنگی اماده بودند روی ميز

و پرتغال های ترش پاييز!

و شادی انقدر آسان حادث می شود

حتی اگر کسی از ما ياد نکند

Wednesday, June 29, 2005

داد می زنم

سبابه ی سرمه ايم هی خودش رو به رخم می کشاند و من داد می زنم

عصبيم ، وحشی

مثل وقت انداختن کاغذ که دوربين ها به کار افتاد و من داد زدم

نمی بينيد شرمنده ام؟

که متنفرم ازين کار؟

به کسی که شريک جرمم نيست توهين می کنم

گاز می گيرم

می درم ..

فرداش اما ننگ ديروز می شود مهر تائيد

ما سعيمان را کرديم .. شما چه؟

آنکه می خندد هنوز خبر هولناک را نشنيده است

به خنده هم نرسيد ، خبر آمد ، خبر زود آمد ، خبر با درد آمد ، با تب ،

انگار که بچه ی ناخواستت بشود هيولايی و بپيچد دور گردنت..

داد می زنم ، فحش می دهم

گور پدر مردم وقتی ما را نمی خواهند ..

من که هميشه اعتراف کرده ام ته دلم هميشه ستايشی است برای نخبه سالاری ،

من دموکراسی را ، مردم باوری را ، وقتی ايمان دارم به جهلشان نمی پذيرم ..



ما بسی کوشيده ايم

که چکش خود را

بر ناقوس ها و به ديگچه ها فرود آريم ،

بر خروس قندی بچه ها

و بر جمجمه ی پوک سياستمداری

که لباس رسمی بر تن آراسته . ـ



ما بسی کوشيده ايم

که از دهليز بی روزن خويش

دريچه ای به دنيا بگشاييم . ـ



ما آبستن اميد فراوان بوده ايم ،

دريغا که به روزگارما

کودکان

مرده به دنيا می ايند !



اگر ديگر پای رفتنمان نيست ،

باری

قلعه بانان

اين حجت با ما تمام کرده اند

که اگر می خواهيم در اين سرزمين اقامت گزينيم

می بايد با ابليس قراری ببنديم .*



و باورت می شود ميثاق ما را با ابليس؟

باورت می شود خواستنش را ، تنها به مهر خاک يا نامش شايد اينرسی باشد

همان که مطلوب را می کند در جای ماندن ، در جای باقی ماندن ..

ابليس اما مرده بود ، گفته بودم موريانه ای لازم است تا بجود طلايی مبل را

و ابليس نقش شود روی خاک ..

اما کسی با من نگفته بود که ابليس چون ققنوس هربار به هيئتی باز زاده می شود

شمعونی هم نيست که بماند روی ستون و به هماوردی بخواندش



پای رفتنمان هم که نباشد

ناگزير رفتن که باشيم

چه راه دور ، چه پای لنگ ...



اين هفته را ننوشتم

بلکه خالی شوم ازينهمه تلخی

که ثبت نشود آنچه نبايد

اما

هرچه بگذرد

نمی توانم بار ديگر اين ادم ها را دوست بگيرم

نادانيشان انقدر می خراشدم که نخواهم با هم بودن زير يک نام را

حالا اعتراف می کنم

شرمنده ام ازين نام که اميخته است با درد ، و نادانی هم

ايرانی !


*شاملو

Wednesday, June 22, 2005

آرشيو انسرينگ ماشينش پر فحشه

" ديگه فارسی حرف نزن ، ديگه خودتو ايرانی ندون .. "

کدوممون حاضريم بار اين ننگ رو تنهايی به دوش بکشيم ؟؟

چشمام گرد می شه وقتی می گه مگه چی می شه ،

يه ۱۲۷ ه که ديگه موزيکش اجرا نمی شه ، تويی که ديگه نمايشگاه نمی ذاری ، منم که ديگه فيلمای مزخرفمو نمی سازم ..

می گه رای نمی دم

نمی گم تحريم ، اما به رفسنجانی رای نمی دم .

دولت آبادی رو ياد می کنه و شبای اضطرابی که توی دوره ی عاليجناب سرخپوش حکم کشتن همشون اماده بوده ..

شب شرق رو می بينم ؛ دولت ابادی ، تاريخ بيهقی به دست از جبر انتخاب گفته

آيا گزينه ی ديگری هست ؟

می لرزم ..

ازين حمايت همگانی از کسی که تا چند روز پيش عقم می گرفت از عکاسی از ستادش حتی ، می لرزم

ازين که بخوام بهش رای بدم ..

شوهرخالم که به هاشمی رای داد گفتم ـ نه حتی توی دلم ـ

چطور خالم حاضره با چنين آدمی زندگی کنه ..

بعد از نوشتن اسمش چطور می تونم با خودم تنها باشم؟

روزنامه ها رو دير می بينم ، انقدر که گذشته باشه از ساعتی که بتونم

فاطمه حقيقت جوی تحريم چی۱۰ روز پيش رو ببينم که ايستاده توی ميدون انقلاب و از لزوم رای دادن به هاشمی می گه

به اسم دفاع از آزادی !!

می لرزم..

اين همه اسم منو می ترسونه

اسم تموم هنرمندای محبوبم ، تموم سياست پيشه ها و نويسنده ها ..

چطور می تونيم ؟؟؟

آيا گزينه ی ديگری هست ؟

می لرزم..

گفتم که ايرانی نيستم ، به فرياد ، روزای داغی بعد از اعلام نتايج بود ،

گفتم می رم اروگوئه پناهنده می شم ..

مگه نه اينکه وطن جاييه که آدماش رو دوست داشته باشی

وگرنه خاک که مهر نمياره ،

من اين آدمايی که مجبورم کردن به انتخاب بين يه قاتل با يه مغز متفکر قتل

رو دوست ندارم .

مجلس ختم دکتر سامی اولين مجلس ختمی بود که يادم مياد ،

روزای قتل پوينده ، مختاری رو هم اما به ياد ميارم ..

باربد می گه رفسنجانی تموم کودکی منو خراب کرد ،

و من يادم مياد اسم پدرشو تو ليست مهدورالدم ها ..

خاله فرزانه حالا به رفسنجانی رای می ده؟؟

می لرزم ..

داور نوشته کسی که پشت چراغ راهنماييه بايد يکی ازين

سه رنگ رو انتخاب کنه برای رد شدن ،

و من دلم می خواد چشمهام رو ببندم و بپرم از روی خط ها

درست بين لحظه ی زرد ـ سبزی/ زرد ـ قرمزی ..

و من دلم می خواد چشمهام رو ببندم و اين ور خطوط

تبديل بشم به يه چراغ راهنمايی تا کسی برام رنگ های چراغ رو تعيين نکنه ..

امير سيدين
نوشته کيش شديم ، نگذاريم ماتمان کنند

و بغضش را فرو خورده تا بعد .. بغض من اما گلوم را دارد پاره می کند ..



نوشته اند

Let it Be

می خوانمش به درک ،

گفتم اگر رای داده بوديد به معين ، نمی افتاديم به لجنزار حمايت ازين کريه ،

گفتند معين عرضه نداشت ..

يادم رفته بود زور هنوز شهوت برانگيزترين خصوصيت آدم هاست

Let it Be

فرقی هم می کند ؟

اسمی فقط ، به همان راحتی که عکسی جايگزين شد با عکس ديگری

توی پسترهای انتخاباتی و همه هم کنار عکس سيد خندان ،

خاتمی از إ سلبريتی !!



لابد اين بار هم رای می دهم

مصونيتی نيست در برابر اين شور پوپوليستی ..

شناسنامه ها هم چند سال ديگر تعويض می شوند و تطهير خواهيم شد!

وجدان هم گم می شود ميان سفسطه بافيش ها و يادش ميرود پاکی چه طعمی داشت.

می لرزم

Tuesday, June 21, 2005

موهاش سياه سياه بود و خيلی نرم

با يک پيراهن بلند زرشکی

توی بلندی می ايستاد و گاه گا ه می گذاشتندم که دستش بگيرم

عروسک عمه که سوغات فرنگ بود ، بانوتر از دخترکان موطلايی من

حالا شبيه ترم به او يا عروسک های بنجل پلاستيکی نمی دانم

جای روشنی موهام را اما سياهی گرفته

وضعيت زندگی بی شباهت نيست به رنگ موهای من

طالب آبييم و می رسيم به سياهی

بعد که می گذرد سياهی می شود مطلوبمان

يادمان می رود حلقه حلقه های روشن اگر شهوت بر نمی انگيختند ، نرم بودند و مال خودمان ، بی منت

ــــــــ


به چهارراه اخری که رسيدم

داشتم می لعنتيدم به روزگار که اينبار هم بی آشنای هيجان برانگيزی بوده راه

ديدمش

جوان ,

انقدر که هی فکر که چطور روزی انرژی از دست های او می آمد توی دست های من

ـــــ



شام آخر را هم رفتيم

مهمانی اخر هم شد بحث انتخاب بين بدتر و بدترين

کاش بدنم می شد که مال من نباشد

پر می شوم از غبطه دست های در هوا گردان را که می بينم و پاهای لغزان بر زمين را



چرا نبودی پس؟


Saturday, June 18, 2005

سرمه ای انگشتم خيلی زود رفت

سياهی ماژيک روی مانتوم اما پاک نمی شود

خستگی اين چند روز هم می ماند توی تنم ..

کداممان فکرش را می کرد؟

دوربين يک دستم ، تلفن دست ديگرم و هی خواهش که بياييد..

به ما می گويند گول خورده ايم

می گويند قاطی بازی شده ايم ..

پدرم راست می گويد مردم ايران غيرقابل پيش بينی اند

مگر نه اينکه قرار بود همه ی صندوق ها خالی..؟

پس انهمه صف ...؟

عکاس ها همه روی هم سوار و مردم ..مردم..

قبول که حوزه های ديگر ازدحامی نبود اما..

حسينيه ارشاد که تا اخر شلوغ ، شلوغ ..


بايد باور کنيم؟

بايد آدم های شهرمان / کشورمان را بهتر بشناسيم

بايد ياد بگيريم کجا زندگی می کنيم..

اينجا مردم حافظه ی تاريخی که ندارند هيچ ؛ نگاه نو ، ايران نو را چنان راحت میپذيرند

که نمی پرسند از ان هشت سال ..

اينجا تقاضای مقداری تفکر, آرمان خواهی است

تقصير از ماست

انقدر گيج ميخوريم ميان دايره ی آشناها که يادمان می روند ديگران

بعد انها را با معيارهای خودمان می خواهيم

بايد توقعمان را پايين بياوريم

همين.

تحريم ، ترحيم آزادی شد





Friday, June 17, 2005

نمی تونم بخوابم

شک دارم

اضطراب دارم

می ترسم

می خوام رای بدم

بعد اين همه فرياد که رای نخواهم داد

بعد اين همه بحث..



ميون منگی صبح اس ام اس اومد ,

يه چيزايی ديدم راجع به رای دادن و غذا دادن به ماهيا!

ماهيای گرسنه با سرای بالا گرفته از آب می پريدن بيرون..

ماهيای عشق نور توی پری يادته؟

به عشق نور از آب می پريدن بيرون ،بعد .. روی خاک جون می دادن..

ماهيای کور هميشه زنده می مونن

ماهيای کور هيچ وقت نمی فهمن کورن

ماهيای کور هيچ وقت نمی دونن نوری هم هست ..

بيدار که شدم دوباره خوندمش ،

"عزت الله سحابی : اگر بيست و هشت مرداد مردم در خانه نمی ماندند،

مصدق می ماند ؛بيست و هفت خرداد چه؟

با راي به معين نگذاريم باز دموکراسی عقب افتد! "

خبری از ماهی ها نبود! جز لزجيشان در دل من که بالا پایين می پريدند!

و دودلی آغاز گشت .. مامانه گفت بفرما پسرتو قبول نداری مگه..

دبيرستانی بودم , عکس سحابی کهتر هميشه توی کيفم ..

سحابی مهتر, انسان / مرد ايده آلم بود ، پسرش پسرم..


تصويرها قاطی می شوند توی سرم

يکشنبه ،جمعيت ، باتوم به دست ها که حمله می کنند

دست های عرق کرده ی ما گره خورده در هم

حکومت زور نمی خوايم ، رييس جمهور نمی خوايم ..

پوسترها که پاره می شدند،

من اما ديگر يار دبستانی هم نمی آيد روی لب هام ، فقط هی دور می شوم ، دور ؛

همان شب .. ايران وطن من دامبولی ، دخترای جيگول و پسرای گوگولی ،

من تب دارم ، اکبر شاه ، ستاد فرشته

صدای بلند بلند بلند ..

سه شنبه، چند دور دور زمين فوتبال بايد بچرخم؟

سيمرغ راه به جايی نبرد .. نسيم؟

مرده است باد ؟

يادت هست سبز تويی که سبز می خواهمت ؟

خواندم و اسمش را نوشتم ، سبز .. نه که فريفته باشندم با آفتاب گونه ای ..

اما نردبام به چشمم استوارتر می آمد ، نه که شکايت کنم از لقی پله ها

که انقدر افتاديم ازشان که افتاب از چشممان افتاد ..

درست که نردبام ما را به جايی نرساند ، اما به يادمان آورد که می شود

بالاتر هم رفت و ما قد کشيديم .. !

چهارشنبه ، آويزان که می شوم از پنجره بيرون

ميان عکس هام می بينمش ، باافتاب گونگی موهای درهمش ،

پستر را برده بالا .. همه جا که هستی تو ..

می خندد ، شعور توی چشمهاش قاطی شده با شور

دست می برم توی موهاش ، موفق باشی..

خيابان ها زير پای ما ، مفروش کاغذ ، چقدر درخت ؟

برای چاپ عکس اين همه کراهت و نوشته های اين همه وقيح ..



برای ناشناسی که اس ام اسی زده بود در حمايت معين

نوشتم که رای نمی دهم ، اين عقيده ی امروزم است ، فردا را نمی دانم..

حالا فردا نشده .. اما گمانم شاهين ترازو ميل به سمت ديگری دارد ..



نوشته ها را می خوانم،

خشايار ديهيمی و اجماعی که حاصل نشد

عزت الله سحابی و قاصدک ..

تمام انهايی که می خواستند رای ندهند و حالا ..

بعدتر نيک آهنگ يادم مياورد که چقدر مشارکتی ها را دوست ندارم

و چقدر نا اميدم از محقق شدن کمی از ادعاهای معين ..



می ترسم

از شب هنوز مانده دودانگی ..

رای می دهم؟

Wednesday, June 08, 2005

در اتاقو می بندم ، شجریان می ره بالا
آن لاین می شم و نگاه به لیست تاریک که چه کسی روشن می شود آیا
روی اسمش می مانم که یعنی قطعیت، نخواهد آمد .
و یادم می رود به روزی از بازی آبی و قرمزها که آمد با غر
چند سال پیش بود ؟ پنج ، شش ؟
و فکر کرده بودم چه لطف بزرگی ، حضرتشان دوستمان می دارد..
صدایی .. تق تقی ای ..
_ اینجا چه می کنی جووون؟
- بالاخره که می ره جام جهانی ، حوصله ندارم
_ پیر شدی ... پیر.....

استرالیایی ها که باختند
دلم سوخت
روح زیبایی پسندم نمی توانست شادی هموطنان نازیبا را
به غم پسرک خوشگل جزیره نشین ترجیح بدهد .
چقدر هم که آن سال ها همه پیگیر و
تمام دخترکان چادر به سر مدرس تسبیح به دست و سر سجاده ،
چفدر هم که آن سالها همه ، فن ِ فوتبالیست ها
و من، خیانت کار ِ به میهن..

اخ که سر فیلم سیف الله _ ساعت 25 _
چقدر هی چشممان تر شد
ما که هیچ وقت ننشاطیدیم اما خاطره ی نشاط مردم را مال خودمان پنداشتیم
حالا خواهره هی طالب شادی ، من هی خمیازه

این خاطرات ما از مقدماتی جام یا چیزی شبیه به آن
یادت نرود
بروند ، شیرینی ، شام
ببازند ، باخت شرط بندیت، شام
اونی که نخوره!

Friday, June 03, 2005


شنبه و یکشنبه که هی دویدن و به جایی نرسیدن

دوشنبه هم حرص و ترس و هیجان با هم
دست راستی که مفاصلش در هم می روند و ناخن های چپ همه جویده
چرا من؟
وقتی دخترهاشان همه عکاسند و بزرگتر و یکی از پسرها هم ؟
چرا من ؟ که هی سکوت کنم و ناخن بجوم و انقدر شلوغی که دفن بشوم زیر پله ها..
آدم های هیجان انگیز همیشگی هم که نبودند
دیدن دختره بعد از این همه سال اما جیغم را درآورد واقعا

سه شنبه ها باید ول گشت
بعد از شب نخوابی ها..
مرد آرام هم که برگشته باشد، بودنش را باید جشن گرفت
بستنی و ولی عصر و چنارهاش هم جایزه ی عکس هات که بدی نبودند
زق زق ناخنت هم از یاد می رود

چهارشنبه هایی هم هست که می شود بی غر گذراندشان
بی درد،
حتی اگر تمام تنت کوفته باشد
انگار که یک هفته کتک خوری..
چهارشنبه هایی هست که با هات داگ و چای و آتش بازی توی حیاط
و هفتاد و هشت و نقاشی های جدیدش و چهل گیاه و کاردستی
و میزهای پرآشنا و آشناهای هم راه و دوست های رنگی
و بحث های طولانی راجع به تاپ یا بات بودن پازوللینی
می گذرند
و ختم می شوند به میدان محسنی بی حضرت البته

پنج شنبه هم می شود خوابید
و بد اخلاقی کرد
خانه که خلوت شد ، عکس های تک رنگ داغ گرفت
و هی ذوقشان را زد

زندگی بدی هم نیست
با همه ی پروژه ها مانده
و کامپیوترها همه تعطیییییییییییییییییییییییل

Thursday, May 26, 2005


گفت بهتره ادامه نديم
رفت بيرون ،
سكوت
شك زده گفتم ـ بلند ـ: قهر كرد رفت!
توانايي واكنشمونو از دست داده بوديم
چي شد؟ آروم ترين آدم ممكن.. چرا؟

رفتيم دنبالش
حق داشت
آزرده بود ..
رفت
غصم شد زياد
به خاطر بدبختي هايي كه زين پس نازل خواهد شد بر سرمان
و ناراحت كردن اون

كاش مي فهميد چقدر براي خودش و كلاسش اهميت قائل بودم
كاش مي تونستم بهش بگم بهترين استادم بوده ، چيزهاي زيادي ازش ياد گرفتم ..

حالا دوشنبه ها ظهر بايد بساطمو پهن كنم تو پاراديزو
بلكه وقتي مياد لوبيا پلو بخوره ببينمش ،
حالا سه شنبه ها هيچ بهانه اي براي جينگول شدن و لباساي رنگي رنگي انتخاب كردن ندارم

ــــــــ

بليط 127 تموم شد؟؟؟؟؟؟؟

ــــــــ

اعتراف :
من وودي آلن دوست ندارم
آني هال هم نخندوندم

ـــــــ

خوشحالم كه هست
اين همه زميني ، اين همه واقعي ، و پرحجم و پر رنگ
اما دلم براي موهومات كمرنگ مه گرفته ام مي تنگد هي ، بدجور

جز هم دوست دارم ، اسكار پيترسون هم
اما پيلگريم سانگز