Friday, March 31, 2006


با يک گل هم بهار می شود
با يک تکان بهار هم فراموش می شود

Monday, March 20, 2006

اولش ساعت ها ريسه رفتيم به اين موضوع
يعنی پياده از گاندی تا ونک و بعد تمام راه تا خانه و بعدش حتی
بعد فکر کردم ريسه از بی پولی رفتن شکم سيرها
بعد ديگر نخنديدم
حالا خنده هام اينجا
باقيش مال تنهاییم
که نگويند غربالی گذاشته ام که شادی ها را نگه دارم برای خودم
تلخيهام را ول کنم اينجا

رفتيم عکاسی فروشی
يک سی اف یک گیگ نودهزار تومانی ابتياع شد عيدانه ی پسرم محی الدين
و يک حلقه صد برای دخترکم مهرالنسا خاتون
( مساوات یعنی این )
و مقاديری خرت و پرت دیگر هم
؟ بعد هم که مگر می شود کتاب فروشی های کریمخان را نادیده گرفت
چرا کردیم در نشر چشمه ( که من دوست ندارمش اصلا اصلا اصلا )
و دست پر رفتیم به سمت گاندی که خویش گرامی را که عازم فرنگ است برای ماندگاری
ملاقات کنیم به قصد دیدار اخر در وطن و حلالیت طلبی و خداحافظی
در همین اثنا یادمان رفت به اسکناس های باقی مانده و در کیف و
؟؟؟ ایییییییییی دل غافل !!!! کجا رفتند پس آن سبزها
این کافه های گاندی هم مثل پاتوق های انقلابی ما جای فقیر فقرا نیست که
چایی پانصد تومانی داشته باشد
حساب کردیم که ارزان ترین چیزها را بخوریم تا دخلمان بخواند با خرجمان
بعد هم هی دستمان و دلمان لرزید که مهمان عزیز چیزی بخواهد خارج توان ما
خودمان هم که هی خیره به منو ، دنبال ارزانترین چیزها
بعد هم که با وجود ترک نوشابه ، مجبور شدم به نوشیدن کوکای بدون ننسی
در آخر حسابمان را قران به قران صاف کردیم و شرمنده برای نداشتن تیپ زدیم بیرون
دم در برخوردیم به گله ی دوستان کافه ای که جمعه ها هم مارا می کشانند انقلاب
و معلوم شد ماییم که مستحق کافه های انجاییم و خودشان در خلوت آن کار دیگر می کنند
مچ گیری بی نظیری بود که به سرانجام نرسید چون ریالی نمانده بود برای یک دور دیگر هم نشینی با آنها و فهمیدن که خائنان کدامند
حین پیاده گز کردن سربالایی گاندی تا آخرین سکه های جیب هامان رو شد و
یک پنجاه تومانی نجات بخش هم که احتمالا فرشته ای در همان لحظه جاسازی کرده بود در نهانگاه کیف یافت شد
هشت صد و سی تومان!!!
..فکر کردیم که کرایه نفری چهارصد و اگر گرانتر خواست بگیرد چی و
بعد توی تاکسی یادم افتاد کرایه هفتصد می شده مجموعا و قلب هامان آرام گرفت
توی کوچه هم که هی ترجیع بند "وی آر سو پور ، وی دونت هو انی مانی" سالیان پیش را
گفتیم و مثل مست های نیمه شب تلو تلو خوردیم

پی نوشت :
یک ـ بدترین چیز بی پولی نابود کردن اعتماد به نفس است
دو ـ اما همه چیز را خواستنی می کند ، یکهو گل های دست فروش ها انقدر زیبا می شوند که همه شان را بخواهی یا دلت شیرینی می خواهد یا هرچیز دیگری که در وقت های دیگر نمی خواهی / نمی بینی حتی

ـــــــــــــــــ

صاحب وبلاگ عزیز
برو به جهنم با این کافه نشینی های هرروزت
برو به جهنم با این دل لرزه های مسخره ات
برو به جهنم با این مشکلات بزرگت
شب عید است
؟ چندتا بچه لباس ندارند / گرسنه اند / سقف ندارند
برو به جهنم


Saturday, March 18, 2006

ديشب عجيب ترين و بامزه ترين مهمونی امسال بود
ـ همش چندتا مهمونی بوده مگه!!! ـ
دم در يه آشنای قديمی و صميمی السابق رو ديدم
بعد فهميدم خانوم همراهشون هم يه آشنای قديمی تره
سایر اراذل هم رویت شدند و بعد
بنده کف آشپزخونه ولو مشغول فوتوگرافی بودم که
، يه دامن صورتی ديدم
سرم رو بالا اوردم و يه ناف تزئین شده و يه خانوم بسيار بسیار جينگول رو مشاهده فرمودم قطعا که حضور چنين پدیده ای در آن جمع بسیار نادر بود
..
سرمست و خندان داشتیم مطبخ را ترک می گفتیم که
علیا مخدره ناف مزین و یک آقا رو مشغول صحبت دیدیم
آقا بسیار آشنا می نمودند
ایستادیم و خیره شان شدیم
خود حضرت سلبریتی فرست بوی فرند ما بودند
خانوم رو معرفی کردند که دوست دخترم
و من رو که دوست دختر سال های بسیار پيشم
!
من همیشه تصورم دیدار مجدد با این شازده توی یک مهمونی بود
و می دونستم که با قطب مخالف من
اما نه توی چنین مهمونییی
تلرانس یک ادم چقدر می تونه وسیع باشه که هم من توی سیستم زندگیش یافت شم
؟!!هم چنین لکاته ای
( معذرت ، من یه آدم ظاهربینم )
بعد هم که دوستام از شلوغی بعد از توهم آمدن نیروی انتظامی استفاده کردند و رفتند
گویا مهمونی رو اشتباه اومده بودند
نه کسی دیده بودشون / نه می دونست از کجا
خلاصه باعث بهت بسیار و غر بسیارتر شدند تا آخر شب

دیشب فکر کردم دوست گرفتن آدم ها از نزدیک چنان هم سخت نیست
، انقدر امن و اطمینان بخشند بعضی ها که می شود بی ربط در آغوششان کشید
بوسیدشان و اظهار دوستی کرد ، واقعی واقعی

مرسی دختر آبیم ، پسر نارنجی ، آقای بدرفتار
و آقای صاحب مهمونی که دوستای به این مهیجی داری

پی نوشت : باده ی عارف از درون

Thursday, March 16, 2006



چهارشنبه توی کافه داشتم جماعتی رو همراه می کردم که
بريم تئاتر عادل ها .. خوشبختانه فقط دو نفر به انتخاب من اعتماد کردند
تحمل شرمندگی بيش ازين رو نداشتم
بسی بد بود
حتی اگه قرار بود کار کلاسيکی در بياد ازون بازيهای تصنعی
می شد يک کار کلاسيک خيلی خيلی بد
بسکه فقط داد می زدند همه
و بيخود روی سن غلت می خوردند و بالا و پايين می پريدند
نمی دونم قطب الدین صادقی چش شده
البته شاید هم مصداق آن خشت بود که پر توان زد باشه
با وجود اینکه من موقع عکاسی فقط کادر عکسم رو می بینم و چیزی هم نمی شنوم
کلی خسته شدم
عکسهام رو دوست دارم اما
بازی این هم دانشگاهی خوشحالمون رو هم که نمی شد نبینیم

Wednesday, March 15, 2006


چقدر خوبه که خبر بد رو وقتی بشنوی که به سرانجام خوب رسيدهاولش که اينو ديدم ، يخ کرد تنم
کمتر از يک ماه پيش بود که نشسته بود روی لبه ی استیج سالن دانشگاه و
پاهاش رو تکون می داد رو به عکاسايی که هی ازش عکس می گرفتن
امروز هم که اخبار فلسطين رو نشون می داد ياد موزيک روی عکسهاش افتاده بودم
بعد فکر کرده بودم اين خبرنگاری که نشون می ده چقدر آشناست
خبر رو هم نشنيده بودم
بعد خبر رو خوندم و لرزيدم
ياد وقتی افتاده بودم که می گفت کار کردن با عرب ها سخت تره توی فلسطين
يا پسره که ازش پرسيد با بادی گارد می رين عکاسی که چيزيتون نمی شه
و فرنود ياداوری کرده بود که کم هم چيزيش نشده
خوشحالم که سالمه ،
فرنود وقتی صدای دست زدن بعد ديدن عکسهاش طولانی شد گفت
: بچه ها دارن می گن
آلفرد دوست داريم


رفتم يه مقدار چهارشنبه سوری کردم
درواقع عکاسی کردم
و يه مقدار هم دعوا
نمی دونم چرا هر بی سر و پايی به خودش اجازه بده هوار بکشه چرا عکاسی می کنی
! پسره وسط قردادنش اومده بود منو تهديد می کرد که ببره ستاد
منم که موقع عکاسی کردن یه شیر ماده ی وحشی ام نعره ای کشیدم
که دوستاش اومدن نجاتش دادن ، تازه هلشم دادم
بیچاره حقش نبود
یه دور هم با یکی که حس سوپرمدلی داشت یه معرکه ی کلامی تشکیل دادیم
خوبیه بزرگ شدن اینه که می تونی جواب همه ی متلکا رو بدی و نترسی
ـ البته این تا وقتی عمل می کنه که طرفت یه بچه جینگوله ـ
میون آهنگای بدشون یه مقدارم آهنگای پسرم رو پخش کردن
منم هی اسمشو جیغ زدم ـ به یاد قدیما ، گرچه توی کنسرت ها من هميشه يه بچه ی لال ـ طفلکی بودم
خلاصه عکاسی چهارشنبه سوری تمرین خوبی برای میدون جنگه
بس که چیزهای وحشتنکاکی زیر پات منفجر می شه

Tuesday, March 14, 2006

لباسهام را در نمی آورم
هنوز منتظرم کسی بیاید باهم چهارشنبه سوری کنیم
دوست های پیر داشتن نتیجه اش می شود این
جوانیشان را ، بچگیشان را خیلی قبل از من کرده اند

بیرون صدای تیروترکش می آید
نه این صدای شادی نیست که
ملت جنگ دوست
رفتم پایین
انگار توی شکنجه گاه ، هی مچاله می شدم از ترس
چندسال است آتش درست نداشته ایم
که من بیاستم توی خاکسترها و فکر کنم ژاندارکم

فکر می کنم پارسال من بود آن شب تا صبح گرمی و داغی؟
آتش که نداشتیم ، هرکدام از آدم ها آتشی بود
الان دلم سال پیشترش را می خواهد حتی
یادت هست که برف آمد ؟
من نشسته بودم می لرزیدم یک گوشه و دیوارهای کلفت دورم نمی گذاشت گرمای مهمانی برسد به من
چقدر دلم مهمانی می خواهد
که بنشینم یه گوشه و غر بزنیم که رسم چهارشنبه سوری این نیست که
آتش باید باشد و انار و شعر حافظ و مولانا و شراب شیراز لابد
چقدر مهمانی می خواهد دلم
بعنوان تماشاچی سرمستی دیگران حتی

آب سرد را ول کرده بودم روی تنم بلکه خاموش شود آتشی که می سوزاندم
نوشت سالروز تولدت مبارک
یعنی هنوز یادش هست موهاش که هی پخش می شد روی صورتم
خوابیده بودم توی سرمای حیاط ، سرم روی پاش
یادش هست توان بلند شدن هم نداشتیم
یادش هست هیچ یادی نمانده بود برامان ؟
پارسال این موقع
غریب ترین شب زندگیم بود
امشب عادی ترین شب ها
تولد یکسالگیم مبارک

چقدر هم که من حسودم توی داشتن ابزار عکاسی
یک شنبه بین دو کلاس رفتم ناصرخسرو ، بعد چهارسال که هی گفته بودم نه ، آنجا جای چون منی نیست
خیلی هم ترسناک نبود یا اصلا شاید
ـ رنگ خاکستری آبرومند هم تنم کرده بودم ـ گرچه جوری ترکیبش کردم باز که چیز نیمه آبرومندی شد
دوربین هولگا نداشتند ، اصلا نشنیده بودند جز پیرمردی که گفت خیلی قدیمیه که
دوربین جدید بخر
! خدا دوربینت را بگیرد و بفرستد برای من پسر ، به چه کارها که وانمی داریم
بعد با جهت شناسی همیشه معیوبم از بازار عرب ها سر در آوردم
پاستیل و مارشمالو خریدم برای خودم تا حس گمشدگی نترساندم
چقدر خوشحال شدم که دیگه هوس فلافل بازار نمی کنم
بعد هم از بازار اصلی سردراوردم ، بی هدف رفتم توش
شاید هم هدف داشتم ، توی سیل جمعیت غوطه خوردن مثلا
چقدر هم که آدم ، خودم را بغل کردم تا کسی نخورد بهم
بعد که آمدم بیرون ، مترو انقدر شلوغ بود که بفهمم هیچ جایی برای بی عرضه ای مثل من پیدا نخواهد شد یا شاید ترس از خفگی بود
ـ بعد پیاده راه افتادم به جهتی که شمال بود به نظرم ـ این کوه ها کجان پس ؟
خیابان غریبه بود ، غریبه تر هم می شد ، پاستیل آلبالوییم را می خوردم
انقلاب کجاست ؟ مستقیم که برید می رسید به ولیعصر!
هییی! من که تاحالا خیابانی با این اسم را ندیده بودم که برسد به ولیعصر
بعد راه رفتم ، راه رفتم ، راه رفتم
تا به مغازه های ورزشی فروشی نیمه آشنا رسیدم و میدان منیریه
و توانستم راه دانشگاه معززمان را پیدا کنم
خدا خیردهاد پدرم را که در کوچکسالی و بعضی آشنایان را که در بزرگسالی
لذت شهرگردی را به من آموختند

بعد تمام مدت از ناهار چهارشیش تا شب دیر کافه هی دنبال کسی گشتم که عید برود هنگ کنگ برام هولگا بیاورد
یکی گفت همینجا پیدا می کند

Saturday, March 11, 2006


عکس سرودخوانان هشت تا هشت
دليل انتخاب اين عکس هم که واضحه
! نمايش حضور فعال زنان عکاس
گرچه کل اهالی عکس دوست داشتنی بودن کلی

لیریکش خوب بود
وقتی همه می خوندن هم خیلی جالب بود
فقط آقای خواننده ی اصلی که عکسش اینجا هست
یه جاهایی می خوند که
بگو نه"
....
"به دنیای بی زن
و این اخری رو انقدر بامزه و اروتیک می گفت که من تصویر فلوی صورتی یک تخت خواب پوشیده شده از گلبرگهای گل رز رو می دیدم و یاد صدای وسط برنامه های اف تی وی می افتادم

کاش آدمای ديروز کافه عکس اينجا می اومدن تا دليل رفتارهای نابه هنجار من و
خنده های وحشيانمون رو می فهميدن

پشت همه ی این شادمانی های مسخره ام
من هنوز شرمنده ام که توی تجمع نبودم
که کتک نخوردم
که ترسو هستم
که بيست و دو خرداد هم ايستاده بودم پيش بابک احمدی آنور خيابان
من يک تماشاچی شرمنده ی لوس مسخره ام

Thursday, March 09, 2006

حالا هی اس ام اس که برو پارک دانشجو ، پارک دانشجویی ؟
پارک دانشجو رفتی ؟ بودی ؟ دیدی ؟ شنیدی ..
اسمش ترسویی است یا محافظه کاری نمی دانم ، شاید هم عاقلی باشد ، بی عقلی نباشد یعنی
یک هفته تکرار کردم نمی توانی ، امسال نه
بعد هم سالن نشست هشت تا هشت که خالی شد کم کم و من ماندم و یکی یا دوتای دیگر
چشم هام شد رنگ لباسم
نشستم ماده ی شصت و یک دیدم ، گلوم پاره شد
اشک که نمی توانم بریزم ، می روم توی دستشویی ، عق می زنم ، عق می زنم
با این چیزها که خالی نمی شوم
چقدر دلم می خواست بدوم ، بدوم ، تمام خیابان ولیعصر را
کافیست بگوید زود باش
بستنی له می شود توی دستم ، می دوم ،می دوم ، می دوم

پارک دانشجو نرفتم من
هی فکر کردم پارسال این موقع ، سال پیشش
هی یاد حسن بودم ، یا آن دختر خبرنگاران جوان
هی خواستم به یکی بگویم سردار را اگر دید بگوید آن خبرنگار اقدام گر علیه امنیت ملی شهید شد

من ترسو هستم یا محافظه کار یا چی
هی فکر کردم یکی کمتر ، مگر باقی این فکر را نمی کنند؟ من نه ، دیگران که هستند
بعد نشستم این را
و این
و این
و این را
خواندم و اشک ریختم
عکسها را هم ..

ـ رفتی ؟
ـ نه ،
ـ اینا که تظاهرات دافیا ! است کاش هیجده تیر..
ـ هیجده تیر هم پیک نیک بود واسه شصتیا ، پنجاهیا ، پنجاه و هفتم واسه چهل و دویی ها
..
توی تظاهرات دافیا باتوم می زنن به سیمین بهبهانی ؟؟

اصلا فکر کن دافم من
اولین بار که پرسیدم معنیش را ، گفتند می شود آلت زنانه
همان عورت پدربزرگ هاشان
دوست آرتیست انتلکتم مگر از من جز این می خواهد ؟
هرایتراهای یونان لااقل برای خوشنودی مردان باید باسواد و باهنر هم می بودند
من هم حق دارم هنرمند باشم ، فکرهام را باید یواش بکنم ولی تا ننویسند جزو سکسوال پرابلمم
من هنر بکنم با دوست های روشنفکر خودم در می افتم
سرباز و سردار و لات های چهارراه ولیعصر پیشکشم
من هنر بکنم به دوست روشنفکر فیلمساز فرنگ تحصیل کرده ام بفهمانم
اگر بگویم فمینیست هستم سردمزاج یا لزبین نیستم
ـ انقدر باور شده این ، که خانوم های آرتیست موفق زیادی را می شناسم
که قبل ازینکه به کارهاشان انگ فمینیستی بخورد سریع اعلام می کنند البته من
فمینیست نیستم ـ

خوشحال شدم که خواست برویم نمایشگاه
انقدر دور بود که یادمان برود چهارراه ولیعصر کجاست
شب توی کوچه فکر کردم پارسال چه بارانی می آمد
صدای باران بود و
من که سرامیک ها را می شمردم تا ببینم اقدام علیه امنیت ملی چند بخش است،
اخبار گفت تظاهرات ضدامریکایی زنان ترکیه .. مثل گی پرادها که می شود تظاهرات صلح
صبح توی تختم غلت خوردم و فکر کردم محافظه کاری چه چیز نرم لوسی است

Tuesday, March 07, 2006


زيبايی شناسيم زياد هم تکروی نمی کند گويا
اين که فکر می کنم جرج کلونی خيلی خيلی خوب است مثلا
تام کروز هم هيچ جايی در دسته ی خوب هايی که سردسته اش ايشانند ندارد
این دوست سابقمان ، آقای نقاش تازگی ها خیلی مهم هم که چقدر شبیه است به کیانو ریوز
کسی اینجا مشابه وطنی قابل دسترسی حضرت کلونی سراغ ندارد؟؟
تا من نظرم تغییر نکرده و پابرجاست روی این آقا ، لطفا

مرد اگر بودم عاشق نیکول کیدمن می شدم ، به دست که نمی آمد
با دایان کیتون ازدواج می کردم
فکر می کنم می شود یک عمر دوستش داشت / دوستش بود
بعد صبحهای هفتاد سالگی توی تختخواب نیم غلتی زد به سمتش
و فکر کرد این همان زنی است که من دوست می داشتم / دوست می دارم

دوست داشتم با مریل استریپ کار کنم
کی هی بداخلاقی کند سرم و من بدانم تهش خوب است

جک نیکلسون گرگ هم رییسم باشد
و هربار برگه ای می دهم دستش ، دستش ..

این دخترهای لوس مکش مرگمای هالیوود هم هی از جلوی تصویر رد بشوند
تا کیفیت بصری زندگی برود بالا
ریس ویترسپونی هم وجود نداشته باشد تا اسکار را بدهند به جودی دنچ

بعد شام با همه ی بازیگرهای قدیمی بروم بیرون و
به اینگرید برگمن بگویم خانوم من می توانم شما را پرستش کنم؟

دوست داشتم توی سرخی سفیدی فریادها نجواها بمیرم
و جای ماریا اشنایدر توی زرد قهوه ای آخرین تانگو درد بکشم
..
همه ی آرزوها را که نمی شود نوشت
دیشب مراسم اسکار بود
دوست داشتم وان تی وی مان خراب نمی شد
تا این رفقا را ببینم
همین


دیروز افتتاحیه ی نمایشگاه این دوستمون بود
من که واقعا عکسهاشو دوست داشتم
گالری اعتماد هم جای خوشگل جالبیه
برید ببینید و بخرید ،
بلکه از سر خوشی یکی از عکساشو به من فقیر هدیه بده

Monday, March 06, 2006

یک شنبه های چهار ساعت بیکاری،
ما همه خوبیم را دیدیم
فیلم های کوچک بی ادعا دوست دارم من
چقدر همه عمیقا وری نرمال پیپل بودن
چقدر باور کردنی
آهوخردمند که انگار روزی صدبار از کنار هم رد می شویم
خسته هم شدم
خستگی روزمرگی همیشگی

یک شنبه های کافه ای
هشت و نیم و آقای کوچک و باقی
یک میز گرد وسط فضایی بزرگ که آدم های دورش می شوند همه ی آدم های موجود در دنیا
بعد همه کم کم می روند و ما سه تا می مانیم باز
من فکر می کنم نویسنده این میز سه نفره را چندوقت یک بار
جا داده توی داستان مثل پاگرد ، تا خستگی بگیرد
بعد باز در باز می شود و ان دختری که عجله دارد و همیشه با من هم دست می دهد
و می گوید سلام خانوم / خداحافظ خانوم می آید تو و باز ننشسته می رود
یک تکه رنگ رفته بامزه روی نرده ی پله ها که یک لحظه حواست را بدزدد و باز برگردی ،
من دارم به کتابی فکر می کنم که هرفصلش با تصویر خطی یک میز شروع می شود
با سه تا آدم دور از هم
بعد این آدم ها می روند توی زندگی خودشان تا سرفصل و آن تصویر خطی
سراغ هم نمی گیرند از هم
من فکر می کنم اگر توی پاگرد بعدی چشمم نیافتد به آن تکه رنگ رفته خستگیم می ماند
من فکر می کنم می شود جملات ابتدایی یک فصل ازآن تکه رنگ ریخته بگوید
مثل ان بار که می خواست پول شهریه را پرت کند توی صورت دانشگاه
بعد باز یکی از سه نفر موقع خداحافظی بپرسد کتاب هات را گرفتی
رنگ ریخته جوابی غیر از آری بدهد
یکی از سه نفر به تلفنش جواب بدهد ، سیگار بکشد
یکی سیگار بکشد ، حرف بزند / نگاه کند
سومی پخش شود روی میز
پاهاش را گره کند به هم
فکر کند رنگ لابد زرد یواش و گلبهی است مثل خودش
پيشواز هشت مارس / یک

شب از نيمه هم گذشته که اس ام اسش می رسد
دعوت به تجمع پارک دانشجوست
که هی این روزها روزشماریش می کنم
انتظار با حس های خوب و بیشتر بد توامان

می نويسم : قربونتون ، شما که نمی آين ، ديگران را هم تحريک نکنيد
جمله ام لحن سرخوشانه ای دارد ، کاش بفهمد ، نه که طعنه باشد به نبودنش ،
خودش بايد بداند که امسال من نمی توانم ( توضیح در شماره های بعد شاید )
باقی گفتگو را کامل بخوانید

ـ اون روزا که ما می رفتیم هربار با سر و صورت خونی برمی گشتیم ، حالا که پیک نیکه
( هی هی ، چه پیک نیک لذت بخشی ،دوسال پیش که باتومی داشت فرود می اومد تو صورتم چه صحنه ی اروتیک بامزه ای بود )

ـ خون رو جایی می دن که ثمری داشته باشه ، این پیک نیکا حتی صدایی نداره دیگرانی رو هم دعوت کنه به همراهی ، یا حتی دلگرمی که کم نیستیم . اگه قراره به دورهمیه یه سری آدمه همفکره که واقعا میریم پیک نیک ..
(توی پیام کوتاه بهتر ازین نمی شد توضیح داد)

ـ خون دادن افتخار نیست ، پیک نیک رفتن برای دفاع از آزادی هم خیلی خوبه ،
منظور من این بود اگر من جایی نروم بدلیل ترس نیست ، هرچند آدم شجاعی هم نیستم ،
کسی را هم تحریک نکردم ، قصدم اطلاع رسانی بود . همین . نقطه .

اون همین نقطه یعنی تمامش کن
تمامش کردم
برگشتم میان کتاب های قاطی پهن زمین
حالا هم برداشته توی وبلاگ مهمش بند تذکری اضافه کرده که
هر کس بايد بنا بر تشخيص و مصالح و وجدان اجتماعی خودش عمل کند و هيچ‌کس برای مبارزه کردن دينی به گردن کسی ندارد و هر کس تنها در مقابل وجدان خودش مسئول است و بس. آزادی "آزاد بودن" در دفاع نکردن از "آزادی" هم هست.
این طور که بیشتر چلنج می کنید حضرت!
باید برای روز چهارشنبه سرگرمی جالبی پیدا کنم

Wednesday, March 01, 2006

آخ که چقدر حرصم گرفت وقتی درآمدم به تک تک اين دوستان فرهيخته
که چرا نگفته بوديد سعدی توی يک بوس کوچولو انقدر ابراهيم گلستانه ؟
برگشتند که ا! نه بابا!
کم کم داشتم فکر می کردم توهمات من و خانواده ی محترمه بوده
که بعد از فيلم جيغ هممان درآمده بود
حالا خوب شد امروز بالاخره رسيدم به این
و یادم آمد غرهام را نزده ام

من آيدين آغداشلو رو که توی سرد سبز ناصرصفاريان می گه
ابراهيم گلستان زنده است و بهتر است حرفی زده نشود درباره ی رابطش با فروغ
(يه چيزی تو اين حدود ، فيلمه رو چهار/پنج سال پيش ديدم آخه )
دوست دارم،
ـ پشت سر مرده هم که نباید حرف زد ـ
نه که موضوعات اینسایدری جالب نباشند برایم ها
اما به نظرم دورترین ربط را دارند با ژست روشنفکری
در ضمن اینکه ابراهیم گلستان هرچقدر هم که مزخرف باشد شخصیتش
آرتیست گنده تری است از بهمن فرمان آرا
تعجبم هم از لی لی گلستان است که با آن خلق خوش مشهورش
هیچ اعتراضی نکرده
یا هیچ کس دیگر هم
هرچقدر هم که ابراهیم گلستان شخصیت منفور و نامحبوب
اما این طور به هجو کشیدنش هم کار هنرمندانه ای نیست

مسخره ترین جای فیلم هم آن جاست که سعدی ای که هیچ مانیای شدید دیگری
نشان نداده از خودش بی مناسبت شروع می کند شب مرگ فروغ را گفتن
انگار بزرگترین زور کارگردان ، هی بفهمید دیگه ، این آدم همون آدمه

قطعا که باید این فیلم را می دیدم
به خاطر کیانیان نازنین هم که شده
یا مشایخی که داشت یادم می رفت بازیگر خوبی هم می تواند باشد
یا بازکشف اینکه این خانوم هدیه ی تهرانی چقدر خوش استایله
یا تصویرهای کلاری
و اینکه مگر چندتا فیلم ایرانی است که در سال همه ی دور وبری ها می بینند
که با هم غر بزنیم حداقل

دارم به درستی حرف یکی از دوستان که آن وقت های دور هی با هم دعوا می کردیم سرش
اعتقاد پیدا می کنم :
یه فیلم بد باادعای روشنفکری بدتره از یه فیلم متوسطی که
هیچ ادعایی جز جلب اکثریت تماشاگرها نداره ،
گرچه هنوز هم تماشای یک فیلم گیشه ای ایرانی را نیستم
اما این فیلم های هالیوودی بی ادعا دیده اید چقدر خوش خوراکند؟

پس نوشت :دیروقت بعد از تماشای فیلم دیدم که بیست و چهار بهمن بوده ،
روز درستی را انتخاب کرده بودیم
ظهیرالدوله را که سالهاست دراین روز فراموش می کنم

Sunday, February 26, 2006

نشد که يادشان برود جزيره ی ما دورافتاده تر از ان است که قوانين ديگران شاملش بشود
نگذاشتند برويم سرکلاس
گفتند برويد توی حياطی جايی در اعتراض به اقدامات کفار امت مسلمان را زياد کنيد
سه ساعت هم وقت دادند ، دقيق
سرصبح هم نه که فرو بروی توی رختخواب که بی خيال
ده صبح به بعد که حسابی هوای بهاری بزند توی سرت و نيومسلمين خوب چيزهايی از آب در بيايند
من هم که هاله ی هورمونهای معلق در فضا دورم را نگرفته که برادران مسلمان را متوجه کند
ازین تخمک هم می شود توله ای تقدیم اجتماع کرد
بغ بغو هم که نمی توانم بکنم

کار غيراسلامی هم نشد که بکنيم در اعتراض به اعتراض کنندگان مسلمان
رفتيم ماه مهر کارهای آرتيست های بی دين را ديديم
عصر دکتر يگانه گفت دين افيون توده ها نيست

Saturday, February 25, 2006



جنبه های خوب قضيه را هم خواهم ديد
اما باور کنيد خيلی مسخره و دردناکه که هنوز کلاس های ما تشکيل نمی شن
من هم که به قول استادم ساده ( نفهم ) ، از اول ترم هی می روم و دست از پا درازتر..
دردناکی وقتی به زجرآوری تبديل می شه که رنج راه کرج را هم به خود هموار کرده باشی
از برای گذران دو واحد تربيت بدنی ناقابل که ـ در نهايت ممکن است موجب دوری دائميت
از مدرک نازنين و بی حاصل ليسانس گردد ـ و بعد از رد شدن از هفت کوه و هفت بيابان
و پاره کردن هفت کفش آهنی ببينی ساختمان تربيت بدنی پر از برادران نيمه برهنه کشتي گير
است ـ البته بوشان از بيابان آخر هم به مشام می رسيد ـ بعد با تلاش بسیار برای کر نمودن در برابر صحبت های دلچسب ايشان تمام راه را برگردی و ببينی تا دوساعت بعد محکومی به ماندن در جزيره ، خبری هم از آشناهات نیست و هيچ موجود قابل توجهی هم در جزيره ی نيمه مسکون رویت نمی شود ..

اما اين دوساعت را يله دادم در آفتاب و گوش سپردم به نوای فرح بخش توليد شده
توسط دوستان دانشکده ی موسيقی و جامعه شناسی گيدنزم را خواندم
آسمان هم به غایت آبی بود و پر از پنبه های ولوی سفید و آفتاب پر از حس های نشاط آور
اما به دلیل نبودن همنشینی ضمن لذت بردن از تمام این مواهب نمی شد وظیفه ی صادر فرمودن غرهای مبسوط اندر حرام شدن وقت را از یاد برد ، چون شنونده ای نبود غرها را ذخیره فرمودیم در وجود مبارک تا برسیم به گاربیج مقدسمان
انقدر هم که خوابیده ام که امروز ( تمام راه رفت و برگشت کرج و بعد برای اعتراض به این
وضعیت در خانه هم ،ساعت ها ) که منگم هنوز


Tuesday, February 21, 2006

رسما روزمره نويسی با ادب و افتخار

شنبه
صبح های شنبه با بيگانه پنداری شديد شروع می شود ،
مردم همه غريبه اند ، غريبه ها بو می دهند ، خطرناکند و دشمن محسوب می شوند ؛
بعد می رسد به استفراغ های صبحگاهی در توالت دانشگاه
نيمی از غريبه ها که بدين وسيله دفع شدند خلقمان خوش می شود ،
این هفته هم گویا خبری از اساتید گرامی نیست
حبس می کنم خودم را در بخش نشریات کتابخانه و هی " تماشا " می خوانم
کتاب اول ـ سال پنجاه
هدف آبرومند این کار بررسی اتفاقات هنری آن سالهاست و از آن هم آبرومندتر
بررسی نقش زنان در تبلیغات مجله ها
باور نکن ولی ، مهم لذتی است که خواندن قدیم ایجاد می کند

چه بهانه ای بهتر از جلسه ی عکاسی خبری در دانشکده
برای از زیر تربیت بدنی و کرج در رفتن؟
جماعت عکاسان خبری به یمن حضور آلفرد یعقوب زاده ریخته بودند توی دانشگاه،
کلی عکس دیدیم و کلی حس کارمفید کردن برمان داشت
بعد هم که آن جمله ی فرحبخش جناب فرنود که تا ساعت ها موجبات انبساط خاطر
را فراهم آورد ،
برگشت به من که " شما دیگه چرا اومدین ؟
ما که حرفی واسه ی شما نداریم ، خسته می شید"!
بعد قیافه ی تعجب زده ی من بود و لبخند ملیحی که زدم که اختیار دارین..
برداشت اول ( واقعا لحنش انقدر طفلکی بود که گمونم همین منظورش بوده باشه ):
انقدر منو اینور اونور دیده که فکر می کنه من عکاس خبری پرکاریم ،
لابد خیلی هم شرمندست که نمی دونه اسمم چیه؛
برداشت های بعدی البته انقدرها هم خوشبینانه نبود
فکر کردم شاید منظورش به شلوغ بازیهایمان موقع حرف زدنش بوده
و البته همش را هم انداختم گردن پسرک سال بالایی که نشسته بود کنارم
و وندالانه ! به روکش صندلی ها ور می رفت و با آدامسش مجسمه می ساخت
در نهایت کلی جالب بود ، گمونم بتونم به راحتی به مقام نوچگی حضرت فرنود نایل بیام
از الان هم اعلام کردم همه جا که بعدا یه سری آدم بیکاره شبیه خودمون برام حرف درنیارن.

ــــــ

یکشنبه
یک ربع می رم سر کلاس صبح ، درواقع کلاس هشت ( با ارفاق هشت و نیم )
رو از نه و نیم با حضورم منور می کنم
آقای استاد محبوب هم نمی آیند و این یعنی بیکاری تا کلاس ۴!
می رم سرکلاس نقد آذرنگ ( این آقا که کم هم مهم نیستند مخلوط آذرخش و سارنگ نیستند،
برای خودشان هویت مستقل دارند ، قابل توجه خواهر گرامی )
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چندباری با تپش قلب بسیار
دانشجویان بسیار سال پایینیمان را مورد نصیحت قرار بدهم و بعد استاد را به
خدا بسپارم و در حین آرزوی صبر و آرامش از کلاس بزنم به چاک،
بس که خواهران گرامی این کلاس فاحشه تشریف داشتند ( منظورم از نظر
تیپ شناسیست ، وگرنه من برای سکس ورکرهای عزیز خیلی هم احترام قائلم )
دریده و گستاخ و هارش و حمله گر ! پسرهاشان هم که مصداق تعطیلات دائمی ..

ساعت تعطیلی ظهر کتابخانه هم برایم عذاب واقعی بود
بس که دانشگاه شلوغ و همه هم غریبه و یکجور دوست نداشتنی ( برای من قطعا )
فکر کردم توی این سه سال هیچ چیز عوض نشده
باز من می گردم دنبال یک کلاس خالی ، خیره می شوم به دانشگاه زشت روبرو
باز هیچ کس نیست که برویم ناهار
( هی خانم خودبیچاره بین، مراسم فلافل خوران دیروز چی پس؟)
بعد هم که کلی سلفیدم برای فیلتر و حس بیچارگیم بدتر شد!
یک چیزی :
از دم پیشدانشگاهی مطهری که می گذشتم خودم را حسابی جمع و جور کردم
از ترس پسرها ، بعد یکیشان درآمد که چه قدر خوشگله ،
بعد من اصلا که خوشحال نشدم چون یادم افتاد روزی که من یک دختر دبیرستانی ساده بودم
دوستی داشته ام که همین جا می آمده و لابد فکر می کرده چقدر خوشگلترند دخترهای بزرگ
بعد به جای دختر دبیرستانی دوست پسرک و به جای دخترکی که خودم بودم غصه دار شدم.

بعد پناه بردم به "تماشا " خانه ام ..

ساعت سه و نیم ابرهای تیره کنار رفتند
با پسر خوشتیپ زمان خودمان و سایرین افتادیم به مسخره بازی
رییس دانشگاه هم که عوض شده باز و یک آقای یقه آخوندی هر تکه لباس یک رنگ آمده
( فکر نمی کنند رییس دانشگاه هنر کمی زیبایی شناسی باید حالیش بشود ؟
گرچه بیله رییس جمهور ، بیله رییس دانشگاه)
بعد کلاس جامعه شناسی دکتر یگانه
یکی از معدود کلاس های خوب این سال ها
انقدر که این آدم نازنین و باسواد
شش ساعت انتظار ارزشش را داشت واقعا

از کلاس که آمدیم بیرون کاملا شب بود
من هم که شهر ندیده و نازنازی شده ام این چندوقت
فاصله ام را توی خیابان با آقای همکلاسی بداخلاق حفظ می کردم
که شدت حرف ها کم بشود برایم که آقای ارشد خوشحال خودش را رساند بهمان
و سه تایی همراه شدیم ، بعد من خودم را به بهانه ی ندیدن کافه تحمیل کردم بهشان و
آقای بداخلاق هم که رفت و آشنایی اولیه با آقای کوچک انجام شد
قسمت خوب ماجرا آغاز شد
...
وقتی آمدیم بیرون فهمیدم احتمالا راس ۵/۸ بوده که جداشده ایم ( همنام کافه ی گل و گشاد )
بعد فکر کردم بیشتر از دوساعت نشسته ایم و چقدر حرف زده ایم و
چقدر همه چیزمان و همه ی احساساتمان را ..
هنوز آدم های نازنینی وجود دارند که شب های بدرنگ انقلاب را رنگی رنگی می کنند
و توی دوساعت بیشتر از دوسال احساس نزدیکی می کنی بهشان

ــــــــ

دوشنبه
صبح که میان خواندن فمینیسم و فرهنگ عامه
خانم بغل دستی توی تاکسی( یه دختر چادری خوشحال که دم دانشگاه تهران پیاده شد )
بلند و با کمی هم ناز اعلام کنند
که می دونید که خانوما از سرعت می ترسن ،
جز بستن کتاب و گوش سپردن به موسیقی دامبولی چکار می شه کرد ؟

کلی کسب اطمینان کرده ام از آمدن استاد ، بعد راهی شده ام، زهی خیال باطل
استادی در کار نیست

فکر نکنی باز می نشینم به تماشا خواندن ! انقدرها هم دیوانه نیستم یا صبور..

می رویم عکس های انقلاب اکبر ناظمی را می بینیم و من باز هی بیخود لب هام
می روند توی هم و چشمهام خیس .. گمانم این داستان آدمی که من قبلا بوده ام
و تجربه های سال های پنجاه و هفتم زیاد هم تخیلی نباشد .. وگرنه این همه
احساس مرور خاطرات دست نمی داد
بعد من می روم نشر مرکز و کلی کتاب می خرم برای خانه نشینی آخر هفته،
بعد هی پیاده می روم و تمام هم نمی شود راه
توی تاکسی کتاب های آقای کوچک را می خوانم و قاه قاه می خندم
بعد می رسم خانه و ساعت ها بیهوش می شوم

ـــــــــ

جز تک و توکی ماه به ماه آنهم که کسی سر نمی زند اینجا
بگذار روزمرگی هایم پرش کند تا بعدها خودم خوشحال شوم از یادآوری بعضی چیزها لااقل

Sunday, February 19, 2006

پيرهن گل گلوم داد و بيداد ، داد و بيداد

Thursday, February 16, 2006

آفتاب جوری خودش را انداخته توی اتاق که انگار نه انگار غرش ديشب..

آن وقت ديشب ، خواب بودی تو ، من بيدار شدم ديدم صدا می آيد . گوش که دادم
فهميدم باران می بارد : نرم نرم می باريد و گاهی يکی دوتا به همين شيشه می خورد.
خواستم چراغ روشن کنم که ببينم ، گفتم بيدار می شوی .
خوب ، دست بردم آهسته تلفن را از عسلی برداشتم ، گذاشتم روی سينه ام .
می خواستم به يکی زنگ بزنم که بلند شود ، اگر می تواند ، چراغ روشن کند ،
برود توی حياط ، برود توی مهتابی ، سرش را همين طور کجکی بگيرد تا دانه های ريز و سرد بخورد به پيشانی اش ، بچکد روی گونه هاش .
همين طور هم فق و فق گريه می کردم و فکر می کردم به کی تلفن کنم که نگويد :
" زده به سرش ؟ " *

گلشيری اگر زنده بود شماره م را می رساندم به باربد که بدهد به باباش تا
نيمه شبی اگر باران می آمد تلفن به دست بروم توی ايوان ..
باران که نمی خورد توی صورتم اينجور اما می توانم دستم را دراز کنم ..
چقدر ديشب فکر کردم به کی تلفن کنم که نگويد "زده به سرش "

* انفجار بزرگ ـ هوشنگ گلشيری

Wednesday, February 15, 2006


کامنتی برای خودم :
من هر شکلی از ناسيوناليسم را خودپرستی تبهکارانه و يا آميزه ای از حماقت و بزدلی می دانم. فرد ناسيوناليست در واقع ترسو و بزدل است چون که محتاج حمايت توده هاست؛
او جرات ندارد به تنهايی سرپای خود بياستد . نادانی و حماقت او نيز از آنجا سرچشمه می گيرد
که خود و همپالگی هايش را بهتر و برتر از ديگران می پندارد . کارل پوپر


حالا بيا و اشک هات را برای سرود انترناسيوناليسم خرج کن

Tuesday, February 14, 2006

ترديد بايد باشد اين حس سختی که پست پيشينم را تمام می کند
بعد از نتايج انتخابات بود که اعلام کردم ايرانی نيستم من
چه روزهايی زيادی هم که اين میل شدت گرفت
چه روزهای زيادی هم که لذت بردم که مردم کوچه و بازار مرا از غير بگيرند

بيسته ی فجر را می نشينم به تماشای تصاوير خيابانی انقلاب
می نشينم به شنيدن سرودهای انقلابی؛
"غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی"
شب توی تب در سرم می کوبد ،
انقدر تکرار می کنم " نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم.."
که مهمان هم فراری می شود از خانه مان ،
براش رژ گونه را با ریتم " ارتش خلقی بپا می کنیم "خواندنم ، می کوبم روی صورتم

چقدر خوب که این دوساله برای اینکه یادمان بیاورند
خلاف ادعاهای همیشگیشان انقلاب فقط کار امت مسلمان نبود
که ما هم بوده ایم ، ما خیلی از مردم
فیلم های مستندی را که تپانده بودند گوشه ی آرشیوها
یا مثله شده به خوردمان می دادند ، حالا کاملتر نشانمان می دهند

شروع کرده بودم از شک بگویم
تردید وقتی می آید که اشک حلقه می زند توی چشمهام
وقتی نگران تمام آن جوانک های سیبیلوی توده ای و
دختران سفت روسری بسته ی مجاهد می شوم
ـ چند سال دوام آوردند ، چند ماه؟ زنده هاشان کجان ؟ کدام روانکاوی آرامشان می کند ؟ ـ
بعد فکر می کنم چند چشم خیس حالا خیره اند به این تصاویر
فین فین راه می اندازم که چشمم نیافتد به بابا
بعد فکر می کنم چرا تصویرهای انقلاب کوبا پس اینطورم نمی کند؟
مگر عمو فیدل دیکتاتورم را دوست ندارم ؟
عکس آن مرد خوش استیل مگر سال ها همراهم نبوده ؟
مگر اینها مردم نیستند ؟
آدم ها !

من که با موزیک های امریکای لاتین زندگی می کنم
اما حسی که این آهنگ برام می سازد چرا انقدر متفاوت است؟
چرا بار اول آن طور به گریه ام انداخت ؟ موسیقیش که در حد شاهکارهای خدایان نیست.
بی وطن می خواستی باشی ؟ هه !
پس این زر زر موقع شنیدن وطنت چیه؟
میگذارم ده ها بار تکرار شود
نه موسیقی نیست ،
عاشق صدای آقای خواننده ـ که اسمش را هم می توانم حدس بزنم فقط ـ نشده ام
کار واژه هاست..
حتی نوستالژی هم نیست
مثل ای ایران که انقدر ایستادیم برایش و انقدر همه علمش کردند در هر شرایطی
که سحرش کمرنگ شد نیست
یا سرودهای انقلابی که از بچگی همراهم بوده
پیر شده ام لابد
باید بچسبم به جایی
وطنی چیزی
شاید حرف هام را هم پس گرفتم
پیرمرد توی یک بوس کوچولو گفت :
" آدم شناسنامشو که پاره کنه اسم باباش عوض نمی شه "


*اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقي‌دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.
از طریق پینکفلویدیش

Sunday, February 12, 2006






خسته ام .. خودم را هم که ببندم به ويتامين و روی و آهن و کيلو کيلو ميوه
اين کوفتگی را چاره نمی شود
تعطيلات باشکوهم امروز بايد تمام می شد
اما تعطيلی اساتيد گرامی گويا تمامی ندارد
شب کنسرت ۱۲۷ که خفه کردم خودم را با رنگ و شب گردی و خوش گذرانی
نمی دانستم بايد برای اين دو هفته خوشی ذخيره کنم
و رنگ
يک روز هم رفتم بيرون
قرمز نپوشيدم .. آبی و کمی هم زرد .. آدم ها چقدر خيره می شوند
۱۰ روز سياه را می مانم خانه ..
امروز سفيد بودم ، آشنای قديمی را که ديدم سلام شادم را آرام جواب گفت
و با فاصله پريد توی دانشگاهشان ، مبادا کسی اوی مذهبی ريشوی سياه پوشيده
را با اين نماد پلشتی ببيند ..

ـــــــــــــ

پنجشنبه رفته بودم گلوبندک
شوی بزرگی برپا بود
مناسب حال عکاسان و تصویر برداران عزیز و همه ی دوستان هم که حاضر،
انقدر که همه جا پر از آدم و دوربین
چندساعتی را روی سقف یک دکه ی روزنامه فروشی در حال فروپاشی از شدت تجمع
گره خورده بودم به هم
با صورت یک قربانی ، انقدر که هر لحظه فکر می کردم چطور روی زمین پهن می شوم

جمعه فقط خودم را تقویت کردم
مشت مشت ویتامین ..

شنبه از سر صبح می روم آزادی
هرسال بیدار که شده بودم قبولانده بودم به خودم که اینکاره نیستم من،
امسال اما عمله ی روزمزدی بودم
قبل ازینکه مردم بیایند یک ساعت و نیم نوحه بود که با بلندترین صدا پخش می شد
من سعی کردم به گوش موسیقی بگوشمش
به یاد پیروز ارجمند که می گفت اسلام که آمد به مقابله با موسیقی ( و شادی لابد )
اهل فن شادترین میزان ها را سپردند به امن ترین جاها
همین است که اکثر نوحه ها شش و هشت است ( راستیش گردن گویند )
حالا معنا را بگیر از واژه ها تا صدا بماند فقط
بعد خودت را با ریتمش تکان تکان بده
اما مگر می گذاشت این انرژی هسته ای حق مسلم ماست ایستگاه صلواتی روبرو
بعد هی فکر کردم به روزی که سکو بگذارند توی شهر و روش موسیقی اجرا کنند
شادی هم نمی خواهم
فقط فکر کن به جای این حسسسین حسسسسین رکوئیم موزارت ...

یک دستم دوربین است و یک دستم تلفن ،
دست سوم به این شال خاکستری لعنتی که عقب نرود یکوقت
زن می پرسد ایرانی ؟ چم می شود که سری به تصدیق تکان می دهم؟
شروع می کند یک ایرانی ! مسلمان ! شیعه ! روسریت را ...
می آم بگویم مسلمان نیستم من .. یهودی مثلا .. می ترسم سنگسارم کند یا تفی چیزی
دور می شوم .. نمی شنوم

هی می ترسیدم که مدیر دبستانم را ببینم
اولین مثلث بینی زندگیم
که صبح های سرد به صفمان می کرد توی حیاط و بعد کلی شعار و دعا
می گفت دو حزب داریم ، حزب شیطان ، حزب الله ، شما ...؟
و ما باید فریاد می زدیم حزب الله!
بعد من فکر می کردم حزب توده جاش کجاست پس؟

من از تعزیه ها عکاسی می کنم
می دانستی می شود با ساکسیفون موزیک تعزیه زد؟
باید به برادرم بگویم که ساکسیفون را نشانه ی موسیقی جز می داند
کارم را سمبل می کنم و می روم به عکاسی از مردم
دلم می خواست باورم بشود آمده اند برای ایستگاههای صلواتی
یا از طرف ارگان ها
اما باور کن
مردم بودند !
خود مردم !
چقدر هم زیاد ...
مثل انتخابات
که خود مردم آمدند و این برادر درد کشیده را انتخاب کردند
این چیزهاست که هیچ ویتامینی قویت نمی کند در برابرش
راه زیاد است ، خیلی زیاد .. من از نیمه اش آمده ام ، مردم از خیلی قبل تر ها پیاده اند
خوراکی هم که نمی دهند
یا باید صف بیایستی یا از میان هجوم مردم ..

فکر می کنم کارناوال ندارند خوب
حسودی می کنم دوستی که از گی پرادهای پاریس عکاسی کرده بود
وقتی من مجبورم اینجا ..
اینجا هم بی شباهت نیست به گی پراد ولی
برادران مسلمان دست در دست هم
مرد یقه ی آن یکی را مرتب می کند
بعد باز دستش می رود پایین و دوتایی دست در دست هم..
خواهر و برادری نشسته اند گوشه ی خیابان ، در آغوش هم
مثلثی از خواهر پیداست و باقی سیاهی ، برادر هم که محاسنی و ..
از چشم هاش شهوت است که می بارد یا عشق؟
دوربینم را بگردانم؟؟
حریم خصوصی آدم ها!!!!
چت شده است دختر؟
مگر دوست های گیت را عاشقانه دوست نمی داری؟
مگر آرزویت بوسه ای وسط میدان شهر نیست؟
چت شده پس؟
حرمت مهر کجا رفته پس؟
تحمل چشم های شهوت بار را نخواه از من
جاش رختخواب هست و خانه
خیابان نه
بوسه ها و آغوش های شاد را بیاورید به خیابان

پرچم هم آتش می زنند
چشم هام می سوزد
کنار که نمی توانم بروم یا سرفه کنم مثلا
که قطار عکاس ها برگردد که برو بچه ی نازنازی؟
کسی می گوید خانم داری می سوزی
می بینم ایستاده ام میان آتش و خاکستر
چه خوب که قدیس وار نسوختم !
جای آن خانم خالی که بگوید بسوزانیدش این نماد امریکا را ..

مردم بودند
خود مردم
هی می خواستم بپرسم اصلا این انرژی هسته ای چی هست ؟
یا حق؟
یا حق مسلم!!!!!!

ای یاوه یاوه خلایق
مستید و منگ؟
یا به تظاهر تزویر می کنید ؟

کلاهک هسته ای حق مسلم ماست !! ازین بچه بسیجی ها هستند
می گویند و می خندند
انگار که بازی ، انگار که اسباب بازی..
می خواهم داد بزنم که نگویید ، اگر کسی بشنود ؟ اگر کسی بنویسد؟
مگر بدشان می آید ؟ جنگ می شود و همه می رویم بازی
شاید هم توفیق نصیبمان شد و رفتیم آنجا که حوریهایی دارد یک میلیون بار سکسی تر از تو
پیرمردی یک پلاکارد دارد در نفی هولوکاست
هی می خواهم بپرسم عمو ، این هولوکاست چی بوده اصلا؟
من هیچی نپرسیدم اما
حتی از آن پیرمرد که با دوچرخه ی زوار در رفتش ایستاده بود گوشه ی میدان
و عکسی با لباس ارتشی دستش و نشان در جبهه بودن..
من هیچ چیزی نپرسیدم ، هیچ چیزی هم نگفتم
فقط عکس گرفتم
شاید چندتاییش را بگذارم این جا
مثلا آن دختری که ..یا آن کودکی که ..
یا تمام بچه هایی که انرژی هسته ای حق مسلمشان بود را

انگار که نذر کرده باشم بروم به دیدن رییس جمهور،خودم را می کشانم سمت میدان
ما را که نمی گذارند برویم آن جلوها
شاید این لنز تله بتواند ..
حیف نیست از رییس جمهور منتخبمان عکسی نداشته باشم؟
حرف که می زند پشیمان می شوم
برمی گردم
می گوید : می گویند تحریمتان می کنیم
می گوییم ما به جنس هایتان نیازی نداریم و..
سال های بچگی یادت هست؟
که لوازم ابتدایی زندگی هم به زور گیر می آمد ؟
انواع مارک هایی که تو از بینشان انتخاب کنی پیشکش..
سال های بچگی یادت هست که خیلی چیزها نبود؟
پسربچه ی دبستانی به خواهر کوچیک محجبه اش می گه
لگو هم دانمارکیه ، تحریم می شه ..
هورا ! اینجا یه بچه هست که چیزی به جز انرژی هسته ای می خواد !

قاطی کردم
من فقط می دوم
که دور شم
کیفم سنگینه ، خیلی سنگین
رییس جمهور حرف می زنه
من از آزادی تا توحید پیاده می رم
و سعی می کنم نشنوم خارجیه رو!
پیاده می رم و سعی می کنم این همه درخواست عکاسی شدن رو نشنوم
خودم رو که می ندازم توی تاکسی
آقای راننده که ازین پسر جیگولاست که توی فیلما به عنوان سمبل
غرب زدگی و گم گشتگی نشون می دن می گه مشت محکمتون زدین؟
با من که نیست .. آقای جلویی طرفدار رییس جمهور محبوبه اما خیلی مودب
من بهشون نمی گم که هر دوشون چرند می گن

من خسته ام ، روحم خسته تر از جسم بارکش بدبختم
من مریض می شم
که مردم بودند
خود مردم
چقدر هم زیاد !
و چقدر زیاد سخته برام دوست گرفتن این مردم یا تحمل بلاهتشون
من ایرانیم؟
چقدر سخته